<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>با کودکی‌هام</title>
<link>http://kodakiham.blogfa.com/</link>
<description>...و  فراموش نکنیم که تجربه کودکی، سناریوی زندگی الان هم هست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 11:45:23 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قدرت تاثیرگذاری</title>
<link>http://kodakiham.blogfa.com/post-356.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666 size=3&gt;چقدر تاثیرگذاریم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006666 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;« من آدم تاثیرگذارى هستم.»&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت: لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ ساله‌اش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد. می‌توانى تصور کنی؟ او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;«من آدم تاثیرگذارى هستم.»&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى. تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: « پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من دراتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا دراتاقم است..  پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر دربرنامه‌ریزى شغلى کمک کرد... یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها درزندگى او تاثیرگذار بوده‌اند. و به علاوه، بچه‌هاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;« انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواند تاثیرگذار باشد. »&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته‌اند قدردانی کنید. یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم می‌توان فرستاد! من این روبان آبی را همراه با این روایت به همه کسانی که روی زندگیم تاثیر گذاشتند و با مهربانی درس های بزرگ زندگی را به من دادند تقدیم می کنم. پیشنهاد می کنم شما هم همین کار رو بکنید...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 11:45:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kodakiham&amp;postid=356</comments>
<dc:creator>kodakiham</dc:creator>
<guid>http://kodakiham.blogfa.com/post-356.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرسره بازی </title>
<link>http://kodakiham.blogfa.com/post-355.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 360px; HEIGHT: 434px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=right src=&quot;http://p30doc.persiangig.com/image/new1/99funny-pictures125.jpg&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; منبع:  &lt;A href=&quot;http://ms-temp.blogfa.com&quot;&gt;http://ms-temp.blogfa.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 19:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kodakiham&amp;postid=355</comments>
<dc:creator>kodakiham</dc:creator>
<guid>http://kodakiham.blogfa.com/post-355.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دستکاری تاریخ کشور</title>
<link>http://kodakiham.blogfa.com/post-347.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006633 size=3&gt;تاریخ کشور را به سلیقه خود ننویسیم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در ابتدای سال تحصیلی مسئولان آموزش و پرورش  از تغییر کتب تاریخ سخن راندند و به این نکته بسنده کردند که سلسله شاهان از کتب حذف شده و از این پس زندگی و آثار مفاخر علمی کشور به جای آن تدریس می‌شود &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یعنی اگر تا حالا مدام سخن از خیانت این پادشاه و هوس بازی آن پادشاه بود از حالا قرار است از مفاخر علمی کشور یاد شود. احتمالا مدام نوشته خواهد شد که غربیان نیز برای یادگیری علم نزد اندیشمندان اسلامی می آمدند و از این قبیل حرفها دیگر &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما راستش هیچ کدام مساله اصلی نیست ما در تاریخ خود هم شاهان را داشته ایم و هم دانشمندان را. مساله اصلی این است که چرا با وجود نخبگان و اندیشمندان در طول تاریخ، قدرت سیاسی در اختیار شاهان بوده است و حالا وضع ما چگونه است آیا آنان که در قدرت سیاسی کشور نقش ایفا می کنند جزء نخبگان این دوره هستند یا نه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگر آن که تاریخ امری واقع است كه اتفاق افتاده و باید با تمام جزئیات نگاشته شود و سپس مورد نقد قرار گیرد، گفته بود: در كتاب دینی  ما هم تأكید شده شرح دقیق ظهور و سقوط پادشاهان به دقت ذكر شود تا مردم از آن عبرت بگیرند. این كار وزارت آموزش و پرورش و نهاد‌های زیرمجموعه‌اش حتی با موازین اعتقادی مسلمانان هم تطبیق ندارد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگر آن که رابطه پادشاهان و نخبگان در گذشته و امروز چگونه بوده است. در گذشته بسیاری از بزرگان اندیشه‌ساز تاریخ ما مانند ابوعلی سینا و فردوسی در خدمت پادشاهان بوده‌اند. مثلا ابوریحان بیرونی  این چهره برجسته ایران زمین نقشه حمله هولاكوخان به عراق و الموت را طراحی و اجرا كرد. در حالی که امروز نخبگان ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 21:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kodakiham&amp;postid=347</comments>
<dc:creator>kodakiham</dc:creator>
<guid>http://kodakiham.blogfa.com/post-347.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در فواید بغل کردن</title>
<link>http://kodakiham.blogfa.com/post-354.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006633 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006633 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=left src=&quot;http://www.farabourse.net/images/smilies/203.gif&quot;&gt;وقتش رسیده بیشتر بقیه را بغل کنید &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بغل کردن مطمئناً احساس خیلی خوبی به شما می بخشد و شواهد نشان می دهد تاثیرات بسیار خوبی هم بر سلامتی ما دارد. در تحقیقی که در دانشگاه کارولینای شمالی انجام گرفت، محققان دریافتند که بغل کردن هورمون &quot;اکسیتوسین&quot; را افزایش داده و خطر ابتلا به بیماری های قلبی را کاهش می دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درواقع، وقتی زوجین 20 ثانیه همدیگر را بغل می کنند، سطح اکسیتوسین در بدنشان که طی تولد بچه و شیردهی آزاد می شود، بالا می رود. افرادیکه در روابط عاشقانه هستند، بیشترین افزایش اکسیتوسین را دارند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ضمناً سطح هورمون استرس، کورتیزول، هم در خانم ها همراه با فشارخون پایین آمد. دکتر کارن گورون یکی از محققین این تحقیق می گوید، &quot;هرچه حمایت عاطفی بیشتر باشد، این افزایش میزان اکسیتوسین نیز نیز هم در مرد و هم در زن بیشتر خواهد شد. اما اهمیت اکسیتوسین و اثرات محافظت کننده آن دربرابر بیماریهای قلبی، میتواند برای خانم ها بیشتر باشد.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دکتر کارمین گریفیت، سخنگوی بنیاد قلب بریتانیا، می گوید، &quot;دانشمندان علاقه زیادی به این مسئله نشان می دهند که احساسات مثبت می تواند برای سلامتی مفید باشد. این تحقیق نشان میدهد که ساپرت عاطفی، مثلاً به شکل در آغوش کشیدن های عاشقانه می تواند تاثیرات مثبتی بر سلامت قلب داشته باشد. &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در واقع، در یک تحقیق دیگر که آنهم توسط دکتر گورون انجام شد، به اثبات رسید که بغل کردن و گرفتن دستها، تاثیرات استرس را کاهش می دهد. از دو گروه زوج خواستند که درمورد یک موضوع ناراحت کننده با هم صحبت کنند، اما یک گروه از قبل دست های همدیگر را در دست گرفته بودند و همدیگر را بغل کرده بودند درحالیکه گروه دیگر اینکار را انجام نداده بودند. در این تحقیق مشخص شد که: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; افزایش فشارخون در گروهی که هیچ تماسی با هم نداشتند درمقایسه با گروهی که همدیگر را در آغوش گرفته بودند، بیشتر بود. ضربان قلب در گروهی که تماسی نداشتند 10 ضربه در دقیقه بود درحالیکه برای گروه دیگر این مقدار 5 ضربه در دقیقه بود. دکتر گورون پیشنهاد می کند که تماس های گرم و در آغوش کشیدن و گرفتن دست ها قبل از شروع یک روز سخت می تواند شما را در طول روز محافظت کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;انسانها موجوداتی اجتماعی هستند، همانطور که در تحقیقات مختلف ثابت شده است که آنهایی که در زندگی دوستانی برای خود دارند، و همچنین آنها که ازدواج کرده اند، سالمتر هستند. ما به ارتباطات اجتماعی احتیاج داریم و این ارتباطات شامل لمس کردن، حتی فراتر از ظرفیت یک زوج است. مثلاً این واقعیت که نوزادان از تماس های پوستی مستقیم با مادرشان فایده می برند و رشد بهتری خواهند داشت را در نظر بگیرید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مثالی که گفته شد یک تحقیق کره ای بود که روی نوزادان پرورشگاهی انجام شد. آندسته از نوزادان که 5 روز در هفته و به مدت 4 هفته، 15 دقیقه بیشتر صدای زنانه شنیدند، ماساژ و ارتباط چشمی مستقیم داشتند، بعد از گذشت چهار هفته و در سن 6 ماهگی، وزن و قد بیشتری اضافه کردند و شکل گیری سرشان نیز بهتر بود تا آنهایی که این تحریک اضافی را نداشتند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شواهد نشان داده است که تماس درمانی استرس و درد را در بزرگسالان کاهش می دهد و نشانه های بیماری آلزایمر مثل بیقراری، آواگری، قدم زدن های عصبی و از این قبیل را نیز کاهش می دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=left src=&quot;http://i38.tinypic.com/2cdbj2a.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بغل کردن... همچنین   احساس خوبی به شما می دهد،  حس تنهایی را از بین می برد، بر ترس غلبه می کند،  دریچه احساساتتان را باز می کند،  اعتماد به نفس را بالا می برد، حس نوع دوستی شما را تقویت می کند، روند پیر شدن را کندتر می کند،  اشتها را فرو می نشاند،  استرس و فشارهای عصبی را کاهش می دهد، با بیخوابی مبارزه می کند، عضلات بازوها و شانه ها را شکل می دهد،  وجود فیزیکی شما را تایید می کند و...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 14:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kodakiham&amp;postid=354</comments>
<dc:creator>kodakiham</dc:creator>
<guid>http://kodakiham.blogfa.com/post-354.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین شعر یک کودک سرطانی</title>
<link>http://kodakiham.blogfa.com/post-353.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006633 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#0000ff&gt;این شعـر توسـط یک نوجوان متبلا به سـرطان نوشته شده است. او مایل است بداند چند نفرشعر او را می‌خوانند. این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی‌اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006633 size=3&gt;رقص آرام &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آیا تا به حال به کودکان نگریسته‌ید،  در حالی که به بازی &quot;چرخ چرخ&quot; مشغولند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و یا به صدای باران گوش فرا داده‌اید، آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می‌کند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا بحال بدنبال پروانه‌ای دویده‌اید، آن زمان که نامنظم و بی‌هدف به چپ و راست پرواز می‌کند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته‌اید، آن زمان که در مغرب فرو می‌رود؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کمی آرام تر حرکت کنید، اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;زمان کوتاه است، موسیقی بزودی پایان خواهد یافت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آیا روزها را شتابان پشت سر می‌گذارید؟ آنگاه که از کسی می‌پرسید حالت چطور است، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آیا پاسخ سوال خود را می‌شنوید؟ هنگامی که روز به پایان می‌رسد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آیا در رختخواب خود دراز می‌کشید و اجازه می‌دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره در کله شما رژه روند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید. اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;زمان کوتاه است. موسیقی دیری نخواهد پائید &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آیا تا بحال به کودک خود گفته اید، &quot;فردا این کار را خواهیم کرد&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و آنچنان شتابان بوده‌اید که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا بحال آیا بدون تاثری، اجازه داده‌اید دوستی‌ای به پایان رسد، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آیا هرگز به کسی تلفن زده‌اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینقدر تند وسریع به رقص در نیایید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;زمان کوتاه است. موسیقی دیری نخواهد پایید.    &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می‌دوید،  نیمی از لذت راه را بر خود حرام می‌کنید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید، گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زندگی که یک مسابقه دو نیست! کمی آرام گیرید &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;به موسیقی گوش بسپارید،  پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.&lt;/FONT&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 08:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kodakiham&amp;postid=353</comments>
<dc:creator>kodakiham</dc:creator>
<guid>http://kodakiham.blogfa.com/post-353.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زبان راز و نیاز کودکان رابشناسیم</title>
<link>http://kodakiham.blogfa.com/post-352.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;کودکان چگونه با خدای خود راز و نیاز می‌کنند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003366 size=3&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;روز کودک&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ببینید بچه ها با چه زبان شیوایی با خدای خود راز و نیاز می کنند. زبانی که ما بزرگتر ها آن را از یاد برده ایم. بعضی هامان با دعای ندبه سر خود را گرم می کنیم بعضی با نماز، بعضی با ذکر، ...  ببینید با چه خلوصی با خدای خود رازو نیاز می کنند. بخوانید جملات زیر را تا با خواندن هر کدام از آنها یاد یک خاطره از زمان بچگی خود میافتید که با خود احنمالا زمزمه می کردید اگر بزرگ شدید آن کار را بکنید. حالا از این ها گذشته. کدامیک از شما به حداقل ۱۰ درصد از آرزوهای کودکیش رسیده؟ از دکتر شدن و خلبان شدن و اینها بگذرید... آرزوهایی شبیه جملات زیر را می گویم که حتما هر کدام از ما یک زمانی در ذهن داشته؟با هم بخوانیم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی &quot;اکس جید&quot; را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای خدایی که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتری! کاش دوباره آقای احمدی‌نژاد (!) به شهر ما می‌اومد و دستور میداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توی کوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاک بشه! (محدثه واحدیان / 7 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمی‌شدم به جای توپ‌هایی که همسایه‌مون پاره می‌کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / 11 ساله) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://drhooman.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;http://drhooman.blogfa.com/&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 15:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kodakiham&amp;postid=352</comments>
<dc:creator>kodakiham</dc:creator>
<guid>http://kodakiham.blogfa.com/post-352.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گرفتن کادوی تولد</title>
<link>http://kodakiham.blogfa.com/post-351.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#006633 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#006633 size=3&gt;طلب بخشش به سبک بچه زرنگ ها&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#006633 size=3&gt; &lt;/FONT&gt;کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حق توست که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، &lt;FONT color=#0000ff&gt;برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نامه شماره یک&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;سلام خدای عزیز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.&lt;BR&gt;دوستار تو&lt;BR&gt;بابی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نامه شماره دو&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سلام خدا&lt;BR&gt;اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.&lt;BR&gt;بابی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نامه شماره سه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سلام خدا&lt;BR&gt;اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.&lt;BR&gt;بابی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;نامه شماره چهار&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سلام خدا&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;بابی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 11:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kodakiham&amp;postid=351</comments>
<dc:creator>kodakiham</dc:creator>
<guid>http://kodakiham.blogfa.com/post-351.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات مدرسه</title>
<link>http://kodakiham.blogfa.com/post-348.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;اولین روز مدرسه برای همه ما خاطره بود، زمان ما جنگ بود و همه چیز تحت تاثیر جنگ رنگ و بوی دیگری داشت، صلوات، شعار و آتش زدن پرچم آمریکا. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;البته در کنار مراسم رسمی برای ما در جمع بودن، ترس ها و نگرانی ها از حضور در جمعی بزرگتر جلوه گر بود دوستانی که کم کم با هم آشنا شدیم و خیلی چیزهای دیگر &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;اولین روز &lt;FONT color=#ff0000&gt;مدرسه&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اولین روز دبستان بازگرد                     کودکی ها شاد و خندان باز گرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باز گرد ای خاطرات کودکی                 بر سوار اسب های چوبکی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خاطرات کودکی زیباترند                     یادگاران کهن مانا ترند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درسهای سال اول ساده بود                   آب را بابا به سارا داده بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درس پند آموز روباه و خروس              روبه مکار و دزد و چاپلوس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روز مهمانی کوکب خانم است               سفره پر از بوی نان گندم است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کاکلی گنجشککی باهوش بود                فیل نادانی برایش موش بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با وجود سوز و سرمای شدید                ریز علی پیراهن از تن می درید &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا درون نیمکت جا می شدیم                 ما پر از تصمیم کبری می شدیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پاک کن هایی ز پاکی داشتیم                  یک تراش سرخ لاکی داشتیم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت            دوشمان از حلقه هایش درد داشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گرمی دستانمان از آه بود                     برگ دفترها به رنگ کاه بود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مانده در گوشم صدایی چون تگرگ         خش خش جاروی با پا روی برگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همکلاسیهای من یادم کنید                    باز هم در کوچه فریادم کنید &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همکلاسیهای درد و رنج و کار              بچه های جامه های وصله دار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بچه های دکه سیگار سرد                   کودکان کوچک اما مرد مرد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کاش هرگز زنگ تفریحی نبود            جمع بودن بود و تفریقی نبود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کاش می شد باز کوچک می شدیم         لااقل یک روز کودک می شدیم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاد آن آموزگار ساده پوش                  یاد آن گچها که بودش روی دوش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای معلم نام و هم یادت به خیر              یاد درس آب و بابایت به خیر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای دبستانی ترین احساس من                 بازگرد این مشقها را خط بزن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 14:08:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kodakiham&amp;postid=348</comments>
<dc:creator>kodakiham</dc:creator>
<guid>http://kodakiham.blogfa.com/post-348.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کدومش را بخرم که </title>
<link>http://kodakiham.blogfa.com/post-350.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 544px; HEIGHT: 318px&quot; height=318 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.radioayeneh.se/bilder/Avalin%20rooze%20madreseh/7.jpg&quot; width=529 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 14:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kodakiham&amp;postid=350</comments>
<dc:creator>kodakiham</dc:creator>
<guid>http://kodakiham.blogfa.com/post-350.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اینم یک شوخی اول مهر</title>
<link>http://kodakiham.blogfa.com/post-349.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 547px; HEIGHT: 415px&quot; height=428 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.radioayeneh.se/bilder/Avalin%20rooze%20madreseh/6.jpg&quot; width=564 align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 14:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kodakiham&amp;postid=349</comments>
<dc:creator>kodakiham</dc:creator>
<guid>http://kodakiham.blogfa.com/post-349.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
