تبليغاتX
با کودکی‌هام - آشنایی با مهدي آذر يزدي، پدر ادبیات کودک
...و فراموش نکنیم که تجربه کودکی، سناریوی زندگی الان هم هست

 

 

در حاشيه سفر رهبري به یزد

 

نشست و ملاقات منتخبين با مقام معظم رهبري در يزد با حاشيه اي جالب همراه بود . يکي از آنها اين بود که در پايان صحبت هاي افراد مجري خوب برنامه ، آقاي محمدي که از شعراي خوش ذوق يزد هستند و مقام رهبري هم بر خوش سليقگي و دقت و گزيده گري مناسب وي صحه گذاشتند ، اعلام نمود که در جمع ما هنرمند و نويسنده اي توانا و قديمي ادبيات کودکان و نو جوانان ، استاد مهدي آذر يزدي نيز عليرغم بيماري و کسالت حضور يافتند . آقا در ابتداي صحبتهاي خود و قبل از ورودشان به بحث با توجه و عنايت ويژه اي، اظهار داشتند که من چندي پيش از تلويزيون مراسم تقدير آقاي آذر يزدي را ديدم. با اينکه وقت کم بود نشستم و صحبت هاي خود ايشان را هم شنيدم و برايم جالب بود که چنين جلسه اي در بزگداشت اين نويسنده ، در اين موقعيت سني برگزار مي شود و خاطره هايي ذکر کردند :" قبل از انقلاب وقتي من براي فرزندانم که به سن نوجواني رسيده بودند ، بدنبال کتاب مفيد و مناسب مي گشتم کتب زيادي را بررسي کردم تا اينکه به کتاب قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب رسيدم . مروري کردم و ديدم که اين همانست که من دنبال آن هستم . هم از نظر محتوا و هم از نظر جذابيت و نگارش و ادبيات که گيرايي خاص خود را داشت . بعد از آن بقيه جلدهاي اين داستان  را براي بچه هاي خود و فاميل مي خريدم و بعنوان يک کتاب مفيد به آنان  ارائه مي دادم که تاثيري خوب بر فکر و انديشه آنان داشت."  بعد از پايان مراسم هم صندلي آقاي آذر  يزدي را در کنار صندلي رهبري قرار دادند و از اين طريق يک قدرداني ويژه و ارزشمند از يک تلاشگر شايسته در عرصه علم و فرهنگ و ادب به عمل آوردند و اين رفتار مي تواند براي ديگر مسئولان و مقامات کشور الگو شود که در کنار ساير مسئوليتهاي اجرايي از ارزشها و سرمايه هاي فرهنگي جامعه غفلت ننماييم.

 

 

 

پدری که هنوز قصه‌هایش تمام نشده است

 

يكی بود يكي نبود، غير از خدا خیلی کسان دیگر هم بودند، قصه امروز ما، داستان زندگی مهدی آذری است، همان که قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب را نوشته و حالا یکی از آن پسرهای خوب می‌خواهد داستان او را براتون بنویسه.

 

مهدی که در شناسنامه به نام مهدی آذر خرمشاهی شناخته میشه به روایت صحیحی که پدرش پشت جلد قرآن نوشته، روز دوم پنجه (خمسه مسترقه) سال 1300 شمسي به اين دنياي دني نزول اجلال كرده است، و با اين حساب او  حالا 86 سالش است.

 

این پیرمرد که هنوز هم ایده کتاب‌های کودکان را در سر دارد، در این 5 ماهی که منتظر دریافت مجوز وزارت ارشاد، برای تجدید چاپ کتاب قند و عسلش بوده، کتاب‌های دیگری را نیز نبشته است و دیگر قصد چاپ آنان را ندارد. 

 

میگید چرا . میگم آخه وقتی  این نسل که با آثارش دمخور بودند و یکی مثل رهبر انقلاب که حتی بخشی از تربیت فرزندانش را مدیون این کتاب‌ها ذکر می‌کنند،  با آثارش چنین می‌کنند، همان بهتر که به جای نبشتن بی‌فایده، بنشیند و کتاب بخونه، اینطوری لااقل خودش خوشحاله

    

آذری یزدی که نزدیک به بیست و سه عنوان کتاب نبشته و به چاپ رسانده هنوز هم از چهار تای آن به ترتیب کتاب شعر قند و عسل، بچه آدم، خاله گوهر و گربه تنبيل (هنوز چاپ نشده) نام می‌برد که برایش دوست داشتنی‌تر از بقیه است.

 

بقیه داستان را از زبان خودش بخوانید

 

پدرم جز كار رعيتي و باغباني ، درآمد ديگري نداشت. كم سواد بود و خيلي خشك و وسواسي و متعصب. مثلاً زرتشتيان را نجس مي دانست و مدرسه دولتي و كار دولتي و لباس كت و شلوار را حرام مي دانست. به همين علت هم مرا به مدرسه نگذاشت. مادرم و تمام منسوبانش بي سواد و عامي محض بودند. مادرم هم جز قرآن، چيز ديگري نمي توانست بخواند.

من تا بيست سالگي ناني را مي خوردم كه مادرم توي خانه مي پخت و لباسي را مي پوشيدم كه مادرم آن را با دست خود مي دوخت. به همين علت حتي توي خرمشاه،  لباس من نشاندار و مسخره بود ؛ چون مثل لباده بلند بود و بچه ها مرا «شيخ» صدا مي زدند.

مختصر خواندن و نوشتن را توي خانه از پدرم ياد گرفتم و قرآن را از مادر بزرگم كه چند نفر شاگرد تحت تعليم قرآن داشت ما توي خانه هفت – هشت كتاب بيشتر نداشتيم كه عبارت بودند از «قرآن» ، «مفاتيح» ، «حليةالمتقين»، «عين الحيات»، «معراج السعادة»، «نصاب الصبيان»، «جامع المقدمات» و ...

پدر من هم مدرسه نرفته بود و سواد خود را از مردي به نام رحمت ا... ، قاري قرآن ياد گرفته بود. مردم خرمشاه همه اهل كار و رعيتي و زحمت بودند زمينداراني در ميان آنها بودند اما پول نقد در دست مردم نبود جز آنها كه در شهر كار بنايي و عملگي   مي كردند به ياد ندارم كه نان را با پول خريده باشند يا به قصاب و حمامي پول داده باشم. حمامي، سرسال ، موقع خرمت كاه و گندم مي گرفت و قصاب هم در موقع معين دو – سه تا گوسفند مي گرفت و در عوض آن تمام سال با  «چوب خط» به ما گوشت مي داد.

پدر و مادر من، در ميان اين مردم بينوا، تازه يك وضع استثنايي داشتند، كه با مردم كم مي جوشيدند. هيچ وقت به ياد ندارم كه به خانه كسي به مهماني رفته باشيم، يا در خانه، مهمان داشته باشيم. تنها كسي كه به خانه ما رفت و آمد داشت يكي از خاله هايم بود، و مادرم، با خواهر ديگرش، هميشه قهر بود.

در كوچه ما سه تا حاجي بودند كه دو نفرشان پولدار بودند و پدر من، حاجي بي پول بود؛ چون با پول مادرم به مكه رفته بود و هميشه هم بابت آن ، سرزنش شده بود. به نظر من آنها اصلاً «مستطيع» نبودند، ولي خيال مي كردند همين كه خرج رفتن و برگشتن مكه را دارند مستطيع شده اند.

در خانه ما، برنج اصلاً مصرف نداشت، و فقط سالي يك بار پلو مي پختيم؛ كه آن هم نوروز بود. ما هيچ وقت ظهر خوراك پختني نمي خورديم يا آش؛ كه برنج آن حتماً خرده برنج آشي بود؛ چون آن را مي بايست با پول مي خريدند. ما هيچ وقت يك كيلو برنج را يكجا در خانه نديده بوديم.

من از هفت – هشت سالگي همراه پدرم توي صحرا و باغ و زمين رعيتي كار مي كردم. بازي توي كوچه اصولاً ممنوع بود و بعد از غروب هم نمي بايست از خانه بيرون مي رفتم؛ به جز مجلس روضه يا مسجد.

در محيط محله ما كسي كتاب نمي خواند؛ جز سه – چهار نفر روحاني اهل منبر. مجله و روزنامه و كسب خبرهاي روز، اصلاً معني نداشت. تمام معلومات ديني و دنيايي مردم در آنچه از مسجد و پاي منبر ياد مي گرفتند خلاصه مي شد. من هم تا شانزده – هفده سالگي ، جز آنچه در خانه يا مسجد يا روضه شنيده بودم ، چيزي نمي دانستم. آن هفت – هشت تا كتاب توي خانه را خوانده بودم، ولي پدرم هرگز كتاب تازه‌اي نخريد.

پدرم مورد اعتماد اهالي بود، و مردم اسناد خود را براي نگهداري پيش او امانت مي گذاشتند و در اختلافهاي جزئي محلي هم رأي او را قبول داشتند.

ميانه ما با زرتشتيها خوب بود و آنها به ما احترام مي گذاشتند. من تا موقعي كه به شهر رفت و آمد پيدا نكردم مثل پدرم روي بام اذان مي گفتم، ولي فقط ظهر و شب. اما اذان صبح را نمي گفتيم؛ چون بابا مي گفت: «زرتشتيها خوابند و ناراحت مي شوند.» فقط ماه رمضان بود كه پدرم در سحرها مناجات مي كرد و اذان  مي گفت.

 

مسأله كتاب

 

من اصلاً متوجه نبودم كه ما مردم فقيري هستيم. از همان زندگي كه به آن عادت كرده بوديم راضي بودم. و اگر چه از بچه هاي صاحب باغ اربابي – كه مرا دهاتي حساب مي كردند – دلخور مي شدم، ولي آنها را خطاكار حساب مي كردم و حسادتي نسبت به آنها نداشتم.

اولين بار كه «حسرت» را تجربه كردم موقعي بود كه ديدم پسر خاله پدرم – كه روي پشت بام با هم بازي مي كرديم و هر دو هشت ساله بوديم – چند تا كتاب دارد كه من هم مي خواستم و نداشتم. به نظرم ظلمي از اين بزرگتر نمي آمد كه آن بچه كه سواد نداشت آن كتابها را داشته باشد و من كه سواد داشتم نداشته باشم. كتابها، «گلستان» و «بوستان» سعدي ، «سيدالانشاء» «نوظهور» و «تاريخ معجم» چاپ بمبئي بود؛ كه پدرش، از زرتشتيهاي مقيم بمبئي هديه گرفته بود.

شب، قضيه را به پدرم گفتم.

پدرم گفت: اينها به درد ما نمي خورد: «گلستان» و «بوستان» و «تاريخ معجم» كتابهاي «دنيايي» اند. ما بايد به فكر آخرتمان باشيم.

شب رفتم توي زيرزمين و ساعتها گريه كردم؛ و از همان زمان عقده كتاب پيدا كردم؛ كه هنوز هم دارم: از خوراك و لباس و همه چيز زندگي ام صرفه جويي مي كنم و كتاب مي خرم، و از هر تفريحي پرهيز مي كنم و به جاي آن كتاب مي خوانم.

 

از ده تا شهر

يك وقتي كار كوچه و صحرا كم شد (نمي دانم چرا) . قرار شد من بروم سركار بنايي و گلكاري كار كنم. اين كارها هم اغلب توي شهر بود، و به اين ترتيب من با شهر يزد آشنا مي شدم.

در يزد، با اينكه بچه ها و بزرگها ما را دهاتي حساب مي كردند و لهجه و لحن حرف زدن ما را مسخره مي كردند، نارحت نبودم؛ چون راست مي گفتند: ما دهاتي بوديم و خيلي چيزها را نمي دانستيم. اما رفت و آمد توي شهر، براي من تازگيها داشت. نان نازك بازاري و پالوده يزدي و بعضي ميوه ها كه قبلاً هرگز نديده بودم و زندگي شسته – رفته تر شهريها مرا به شهر جذب مي كرد . به خاطر همين، يك روز گفتم: ديگر به صحرا نمي روم.

پدرم! اوقاتش تلخ شد، ولي مادرم با كار در شهر موافق بود.

از كار بنايي به كار در كارگاه جوراب بافي كشيده شدم. صاحب كارگاه با «گلبهاريها» ، صاحبان يگانه كتابفروشي شهر، خويشي داشت و او هم جداگانه يك كتابفروشي تأسيس كرد و مرا از ميان شاگردهاي جوراب بافي جدا كرد و به كتابفروشي برد.

ديگر گمان مي كردم به بهشت رسيده ام. تولد دوباره و كتاب خواندن من شروع شد.

در اين كتابفروشي بود كه فهميدم چقدر بي سوادم و بچه هايي كه به دبستان و دبيرستان مي روند چقدر چيزها مي دانند كه من نمي دانم. براي رسيدن به دانايي بيشتر، يگانه راهي كه جلو پايم بود خواندن كتاب بود.

سه – چهار سال كار در اين كتابفروشي (كتابفروشي يزد، سر بازار خان) هوس نوشتن و شعر گفتن و با بچه هاي درس خوانده همرنگ شدن را در من به وجود آورد.

يادم رفت بگويم كه در چهارده – پانزده سالگي ، همراه با كار رعيتي و يا شاگرد بنايي، مدت يك سال و نيم صبحهاي تاريك به مدرسه خان مي رفتيم و تا طلوع آفتاب، پيش يك «آشيخ» كه او هم روزها در گيوه فروشي كار مي كرد، با سه شاگرد ديگر، ياد گرفتن عربي را، با اصرار پدرم، شروع كردم؛ كه بعد اين كار متوقف شد. يعني خيلي سخت بود و رها شد.

اذان صبح راه مي افتادم و تا شهر، كه نيم ساعت راه بود، پياده مي رفتم. توي راه، كه صحرا بود و سگ و شغال داشت مي ترسيدم. در اين درس چهار نفري – كه باز گرفتار مسأله «دهاتي» و «شهري» بودم – تا سر آفتاب نشستن و بلافاصله به خانه برگشتن و به سر كار روزمره رفتن، طاقتم را طاق كرده بود. به همين علت ، آن را ول كردم. ولي همين اندازه كه «نصاب» ... را حفظ كردم و خود را تا «انموزج و الفيه» كشاندم، بعدها خيلي به كارم آمد؛ از اين جهت كه نسبت به بچه هايي كه در دبستان درسهاي رسمي امروزي را مي خواندند تجربه ممتازي به حساب مي آمد؛ و اين سبب شد كه بعدها بتوانم كتابها مختلف را بخوانم و هوس سر و همسري يا با سوادها را پيدا كنم.

كتابفروشي يزد،  به عللي، يگانه مركز و مرجع اهل كتاب و مطالعه در يزد شده بود؛ و از اين طريق، با عده اي از اهل شعر و ادب و محصلاني كه بعدها داراي مناقب و مقامات شدند آشنا شدم. اما يك وقت ديدم مثل اين است كه به محيط بزرگتري احتياج دارم؛ و از يزد دل بَركَن شدم و به تهران آمدم؛ بي آنكه بدانم در تهران چكار خواهم كرد. فقط مي دانستم كه تهران شهر بزرگي است و كتابفروشيها و چاپخانه ها و مدارس بزرگ دارد، و اهل علم و ادب در آنجا بيشترند؛ و از اين حرفها، كه به آرزوهايم پروبال مي داد.

در بحبوحه جنگ دوم و يكي دو سال از شهريور 1320 گذشته بود كه ناگهان آمدم تهران. حال ناگزير مي بايست كاري پيدا مي كردم تا بتوانم با آن زندگي كنم؛ و اين كار، حتماً مي بايست كاري مطبوعاتي مي بود.

در تهران با چند كتابفروشي ، از راه مكاتبه آشنا بودم؛ ولي نمي خواستم بروم و بگويم كار مي خواهم. ناشناسانه تقاضاي كاركردن را سهلتر مي يافتم.

پيشتر، با مقالات «هاشمي حائري» انسي پيدا كرده بودم. با خودم گفتم يك روزنامه نويس مشهور با همه ارتباط دارد. نامه اي به ايشان نوشتم و گفتم كه كار مطبوعاتي مي خواهم. آقاي هاشمي قدري توپ و تشر زد و ملامت كرد كه به تهران مي آييد چه كنيد. ما خودمان از اين شهر در عذابيم. و از اين حرفها . بعد كم كم آرام شد و گفت: شما سه شنبه آينده بيا؛ يك فكري برايت مي كنم.

سه شنبه بعد، آقاي «حسين مكي» را در همان اداره («روزنامه ايران» ظاهراً) صدا كرد و گفت بيا؛ اين همشهري ات آمده.

من با آقاي مكي، در يزد آشنا شده بودم.

آقاي مكي گفتند كه در خيابان «ناصر خسرو» با چاپخانه «حاج محمدعلي علمي» صحبت كرده ام . برو آنجا و بگو مكي مرا فرستاده است.

همان روز رفتم و در «چاپخانه علمي»مشغول به كار شدم؛ و تا امروز همچنان در كتابفروش هاي متعددي مشغول كار هستم. (حالا، در هفتاد سالگي، كارم بيشتر تصحيح نمونه هايي چاپي كتاب است.)

 

كارهاي گوناگون

 

با اينكه در اين مدت چهل و هفت سال اقامت در تهران از كتاب دور نشده ام، ولي به كارهاي مختلفي دست زده ام و هر وقت از هر جا بد مي آوردم، چاپخانه علمي دوباره پناهگاه من بود. دو بار كتابفروشي داير كردم و هر دو بار ورشكست شدم. دو بار با يكي از كساني كه در چاپخانه آشنا شده بودم شريك شدم و به كار عكاسي حرفه اي پرداختم و هر دو بار مغبون و پشيمان شدم. يك بار يك عكاسخانه را خريدم، ولي بعد از يك سال واگذار كردم؛ چون با وضع من جور نمي آمد. در كتابفروشيهاي «خاور»، «ابن سينا»، «امير كبير» (دوبار)، «بنگاه ترجمه و نشر كتاب»، روزنامه «آشفته»، روزنامه «اطلاعات» و چاپخانه علمي (سه چهار نوبت و هر نوبت به مدت شش ماه تا چند سال) كار كردم. هر وقت نمي توانستم با جايي جور بيايم، از كار موظف و مستمري گرفتن دست بر مي داشتم و فقط كار فردي غلطگيري و فهرست اعلام نويسي و ... را انجام مي دادم (كاري كه همچنان به آن مشغولم).

 

زندگي تنهايي

 

من هيچ وقت كار دولتي نداشته ام؛ چون مدرك تحصيلي هم نداشتم و اصلاً راه استخدام شدن را بلد نبودم. ازدواج نكردم؛ چون نمي توانستم زندگي خانوادگي را اداره كنم و هميشه از بيكاري و بي پولي مي ترسيدم. با مردم هيچ گونه حشر و نشري نداشتم؛ چون هميشه و در همه جا، از بچگي، با تحقير رو به رو بودم. بنابراين از آنجا كه نمي خواستم مناعت و مختصر اعتماد به نفس باقي مانده ام را از دست بدهم، همواره به تنهايي و انزوا و گوشه گيري پناه مي بردم.

معمولاً با حداقل درآمد و قناعت مرتاضانه زندگي مي كنم و در تنها چيزي كه قناعت نمي كنم خريدن كتاب و مجله است. تاكنون چند بار كتابخانه نسبتاً مطلوبي براي خود جمع آوري كرده ام. اما وقتي بيكار و بي پول شده ام آنها را به ثمن بخس فروخته ام، و بعداً دوباره شروع كرده ام. تنها دلخوشي ام در زندگي اين بوده است كه كتاب تازه شناخته اي را كه لازم داشته ام بخرم و شب آن را به خانه ببرم؛ خانه اي كه نمي دانم يك ماه بعد در آن هستم يا نه.

تاكنون پنج بار خانه هاي كوچكي از 35 متري تا 100 متري خريده ام، و به ضرر فروخته ام ؛ در كار معامله بي عرضه ام. از آخرين باري كه (سال 1354) يك خانه 40 متري را در «نازي آباد» فروختم، ديگر نتوانستم خانه اي بخرم؛ و حسرت اينكه يك اتاق مناسب براي كار داشته باشم ، شريك عمرم شده؛ عمري كه ديگر سالهاي آخرش فرا رسيده است.

 

اما كتاب كودكان

 

اولين بار كه به فكر تدارك كتاب براي كودكان افتادم سال 1335 يعني در سن 35 سالگي ام بود. بعضي ها از كودكي شروع به نوشتن مي كنند، ولي من تا هجده سالگي خواندن درست و حسابي را هم بلد نبودم.

در سال 1335 در عكاسي «يادگار» يا بنگاه ترجمه و نشر كتاب كار مي كردم و ضمناً كار غلط گيري نمونه هاي چاپي را هم از انتشارات اميركبير گرفته بودم و شبها آن را انجام مي دادم. قصه اي از «انوار سهيلي» را در چاپخانه مي خواندم كه خيلي جاب بود. فكر كردم اگر ساده تر نوشته شود، براي بچه ها خيلي مناسب است. جلد اول «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب» خود به خود از اينجا پيدا شد. آن را شبها در حالي مي نوشتم كه توي يك اتاق 2 در 3 متري زير شيرواني، با يك لامپاي نمره ده ديوار كوب زندگي مي كردم.

نگران بودم كتاب خوبي نشود و مرا مسخره كنند. آن را اول بار به كتابخانه اين سينا (سر چهار راه «مخبرالدوله») دادم. آن را بعد از مدتي پس دادند و رد كردند. گريه كنان آن را پيش آقاي جعفري ، مدير انتشارات اميركبير، در خيابان «ناصر خسرو» بردم. ايشان حاضر شد آن را چاپ كند. وقتي يك سال بعد كتاب از چاپ درآمد، ديگران كه اهل مطبوعات و كار كتاب بودند، گفته بودند كه خوب است. به همين خاطر، آقاي جعفري، پيوسته جلد دوم آن را مطالبه مي كرد.

كم كم اين كتابها به هشت جلد رسيد. البته قرار بود ده جلد بشود، ولي من مجال نوشتن آن را پيدا نكردم.

بيشتر اوقاتم صرف اسباب كشي و تغيير منزل و تغيير شغل و كار شده است. تنهايي هم براي خودش مشكلاتي دارد. بايد سبزي بخري، بنشيني پاك كني. بعد يك جوري آن را بپزي و بخوري و ظرف آن را بشويي. پيراهنت را وصله كني و اتاقت را جارو كني و رخت بشويي. و از اين قبيل كارها ... روزها هم اگر براي مردم كار نكني، خرجي نداري. اگر اختيار دست من بود، براي خودم يك پدر ميليونر كه مدير يك كتابخانه هم باشد انتخاب مي كردم؛ ولي اختيار در دست من نبود. پدر و مادرم، هر دو در سن هشتاد سالگي مردند، در حالي كه كار و كتاب مرا مسخره مي كردند.

براي كارهايي كه در زمينه كتاب كرده ام «جايزه يونسكو» گرفتم و همين طور «جايزه سلطنتي كتاب سال» سه تا از كتابهايم را هم «شوراي كتاب كودك» كتاب برگزيده سال انتخاب كرد.

دو سال پيش، مادرم با سرزنش به من مي گفت: اين همه كه شب و روز مي خواني و مي نويسي پولهايش كو؟ اين هم شد كار كه تو پيش گرفته اي ؟!

مادرم تقريباً درست مي گفت. اگر از همان اول به همان كار رعيتي چسبيده بودم يا به سبزي فروشي يا بقالي و چقالي، خيلي بهتر زندگي مي كردم؛ ولي نمي خواستم . خود كرده را تدبير نيست، و پشيمان هم نيستم.

 

 

راه راست

 

به مجلسي كه در او وصف داستان مي‌رفت       معاندي زشنيدن به گفتگو برخاست

كه روزگار سياه است و كار دهر تباه                طريق راستي از خلق خواستن بي جاست

درين زمانه هر آنكس كه راست بود و درست     درست ملعبه كجروان بي‌پرواست

متاع راستي از كس به نيم جو نخرند               كه رايج همه آفاق نقد كذب و رياست

حديث نيكي و پاكي و مردمي چه كنيم؟          كنون كه قامت پاكان زبار رنج دو تاست

ز راه راست درين روزگار كج رفتار                     كسي كه بهره زآسايشي گرفت كجاست

به حال خلق اگر بنگري تواني ديد                   كه هر كه پاكتر او پاكتر زبرگ و نواست

مرا پدر همه آيين راستي ورزيد                       ولي به خانه‌اش امروز فقر خانه خداست

رفيق من همه بد كرد و جامه دارد نو                رفيق ديگرم آن نيكمرد كهنه قباست

فلان كه مرد خدا بود گشت خانه نشين            فلان كه اهل دغا بود شهر را مولاست

اگر حسابي در كار راستي و كجي است           چگونه است كه بد را هميشه كامرواست

از آن طريق كه خوش مي رود چرا نرويم            كه مي‌روند دگرها و غبن ما پيداست

وگر رهي زحقيقت به عافيت گذرد                   نصيب نيك و بد اينگونه بي‌حساب چراست

هميشه وعظ و نصيحت شنيده ايم و ليك          كجاست پاسخ سنجيده گوش من به شماست

 

 

*****

 

جواب گفت بدو پير مجلس از سر مهر               كه گفتگوي تو زيباست ليك جمله خطاست

تو را خطا نشمردم كه لب فرو بندم                  مجال بحث فراخ است اگر كسي شنواست

به روزگار نشايد نهاد بار گناه                          كه روزگار نه تنها به عهد ما و شماست

هميشه تا كه جهان بود روزگاري بود                من و توايم كه از روزگار غوغاست

به جاي آنكه سپاريم راه خير و صلاح                زمانه از پي خودكامگي بهانه ماست

اگر هر آنچه صلاح است پند باشد و خشك        همان كه پند دهي طفل خويش را بي جاست

چگونه گوئي فرزند را كه درس بخوان                مگر نه بازي و بيكارگيش ذوق نماست

نه هر چه وعظ و نصيحت كنند بي‌سببي است   كه پندها همه حاصل زكار تجربه هاست

با ملالت كان پايه جلالت توست                     بسا جلالت چون بنگري ملالت زاست

هنوز تا همگان راز حكمت آموزند                     بسي مضايقه در كار و مشكلات به پاست

بود كه پرده غفلت زپيش برخيزد                     چهان بداند كز راستي قرين صفاست

بسا كسا كه تواش نيكروز مي داني                به خانه دلش آتشفشان رنج و بلاست

به ديده نيز مكن داوري كه ظاهر خلق              نه رهنماي حقيقت نه رهنمون خفاست

نه هر كه آيه ايمان زبر كند مومن                    نه هر كه جامه دانش به تن كند داناست

نه هر كه خلعت نو پوشد آدمي خوشبخت        نه هر چه كاخ بلند است آشيان وفاست

تو راز دان ضمايرنه اي چه مي داني                 كه مغز تيره كجا قلب آفتاب كجاست

زگنج و خواسته بس روشني پديد آيد               ولي چه سود يكي را كه جان و دل عمياست

زنيك خوردن و پوشيدن آفتي نرسد                  براي آنكه بر آيين مردمي پوياست

ولي زجور و جفا كس خط امان نگرفت               فسرده گردد آن گل كه ريشه اش بي پاست

نه تيزهوشي چشم خرد توان دانست              كه از كجي نتوان هيچ رستگاري خواست

دروغ را به دروغي كسي قبول نكرد                  مگر دو روزي كز مكر و حيله راست نماست

به نادرستي هيچ آدمي جمال نيافت                مگر به نام درستي دمي خودي آراست

به سرفرازي و آزادگي كسي نرسيد                  كه پيش خلق زنامردمي همي رسواست

درون خانه ناپاكي آرميدن نيست                     كه در جماعت ناپاك هر تني تنهاست

دو راهزن را بر خويش اعتمادي نيست              ور اين نباشد گيتي پر از فريب و رياست

به پايه اي چو يكي خشت كج فتد عيب است    وگر سراسر كج بود پايه ناپاياست

تو بد تواني كردن كه ديگران نكنند                    وگر تمامي بد كرد روزگار سياست

تو مفت داني خوردن كه خلق كار كند               چو خلق جمله شود مفت خوار جمله گداست

گرفتم آنكه ندانند قدر نيكي را                         نياز نيست در آنجا كه عقل راهنماست

كس ار درستي و پاكي نخواست گو نخرد         طلا به خاك توان ريخت ليك باز طلاست

يك نيافته مقدار آدميت را                               چه جاي جستن از و كيمياي قدر و بهاست

مثل زنيم بدين سان وگرنه در همه حال             همان كه بد كند او نيز نيك را جوياست

شرابخواره بترسد زهم پياله خويش                 همان دروغزن از همزبان خود بجفاست

فراغ خاطر از آن خانه رخت بربندد                     كه مكر و خدعه و نيرنگ و غدر را مأوي است

دو روزه جلوه بدكار را قياس مگير                      كه پول قلب اگر هست عاقبت رسواست

اگر كسي شتري مرده يافت مرداري است         نه گوشت يافت كه مرگوشت را بها پيداست

و گر زباغ كسي ميوه خورد طراري                   جزاي اوست كز اقرار آن به شرم و حياست

حساب نيك و بد اين است ور كسي نشنيد       همان بس است كه قسام عافيت بيناست

حقيقتي است كه حق پاسدار عافيت است      نصيب نيك و بد از عافيت درست و سزاست

خوشي نيايد آن كز كجي خوشي طلبد            كه تشنگي به سراب اي رفيق نتوان كاست

درست گفت كه گفت آنكه راستي رستي         كه رستگاري با راستي همي همتاست

 

 

نبشته حسين مسرّت در مورد استاد مهدي آذر يزدي

 

سالهاست كه كودكان و نوباوگان ديروز و امروز ايران با نام مهدي آذر يزدي آشنايند. نامي كه با رؤياها و خاطرات خوش كودكي آنها، همراه شده و با نام قصه هاي ايراني پيوند خورده است. اين نام همان قدر براي كودكان و نوجوانان آشناست كه براي بزرگان و اهل قلم، زيرا زماني با «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب» و «مثنوي بچه خوب» او همگام و صميمي بودند و چون به نوجواني پا گذاردند با «شعر قند و عسل» و «قصه هاي تازه از كتابهاي كهن» او دمخور شدند. در نوجواني هم با خواندن «خودآموز عكاسي» و «خودآموز شطرنج» او به جواني پاي نهادند و در بزرگي و ميانسالي با چاپ و تصحيح بسيار وزين «مثنوي معنوي مولوي» روزگار را به سر مي برند.

بي گمان نقشي كه آذر يزدي در پي ريزي نثر روان و كودكان در نثر معاصر از لحاظ آشنايي كودكان و نوجوانان با ادب غني و پربار پارسي داشته انكار ناپذير است. اكنون كه با نام و جايگاه آذر يزدي در ادب معاصر آشنا شديم، نگاهي گذرانيز به زندگي و آثار او مي اندازيم.

مهدي فرزند علي اكبر رشيد به سال 1300 ش در محله خرمشاه يزد در خانواده اي كشاورز به دنيا آمد، پدرش به دليل باورهاي مذهبي خود نگذاشت تا او به مدرسه برود. از اين رو تا اوان جواني تنها از پدر خويش مختصر سواد خواندن و نوشتن و از مادر بزرگ قرآن را ياد گرفت و بيشتر روزگارش به كار رعيتي و كشاورزي مي گذشت.

در جواني راهي به مركز شهر جست و با كار در كارگاه جوراب بافي و سپس كتابفروشي يزد، با دنياي كتاب آشنا شد. دو سال در «كتابفروشي يزد» كه خود در بازارخان به راه انداخته بود به كار مشغول بود. سپس براي پيوستن به جمع دوستداران دانش و علم راهي تهران شد. بيش از پنجاه سال در تهران به كارهاي مختلف حروفچيني و غلط گيري مطبعي و كتابفروشي و حتي عكاسي پرداخت و امرار معاش كرد.

آذر يزدي در همين آمد و رفت ها به ويژه كار در چندين مؤسسه مطبوعاتي معتبر، بيش از سي جلد كتاب را چاپ و منتشر كرد كه به غير از دوره هشت جلدي «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب» و دوره ده جلدي «قصه هاي تازه از كتابهاي كهن» مي توان به كتابهاي: مثنوي بچه خوب، شعر قند و عسل، خاله گوهر، گربه تنبل، گربه ناقلا، دستور طباخي و خانه داري (به عربي هم ترجمه شده است)، خودآموز عكاسي، خودآموز شطرنج، لبخند، قصه هاي ساده، ياد عاشورا، چهل حديث، قصه هاي پيامبران و سرانجام هم تصحيح مثنوي معنوي مولوي اشاره كرد كه بيشتر اين آثار بارها تجديد چاپ شده است.

همچنين ايشان چندين كتاب ديگر در دست تأليف دارد كه اميدواريم به زودي راهي بازار كتاب شود. اين كتابها عبارتند از: جلدهاي نهم و دهم قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب، فرهنگ يزدي، مكتب خانه، جنگل مولا و دوره جديد قصه هايي ديگر از ادب پارسي.

آذر يزدي خوشبختانه چند سالي است به زادگاه خود برگشته و قصد آن دارد تا با فراغت و آسايشي كه اخيراً برايش فراهم گشته، هم به نگارش وتدوين كارهاي انجام ناشده اش بپردازد و هم به تاليف آثار جديد دست يازد. عمري طولاني و پربركت برايش آرزو داريم.

 

 

 

متن كامل سخنان دكتر حسن حبيبي، در گردهمايي نكوداشت استاد مهدي آذر يزدي

 

يك بود يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود و بعد در ميان خلايق، خداوند يك استاد مهدي آذر يزدي را آفريد كه روزي به فكرش رسيد كه خداوند بچه ها يعني آفريدگان خود را ‍، خوب خلق كرده است و بنابراين براي اين خوبها بايد كاري خوب كرد تا شكر نعمت خدايي به جاي آورده شده باشد و فكرش به اينجا رسيد كه در قديم و نديم ها آدمهاي خوب به فراواني قصه هاي خوبي گفته اند و بخشي از اين قصه هاي خوب را كه يا بهتر از قصه هاي ديگر بوده و يا به علتي زودتر و راحت تر به آن دسترسي پيدا شده است، گروهي اديب و دانشمند و شاعر و نويسنده خوب به رشته تحرير درآورده اند اما به وجود آن كه يكي از همين آدمهاي بزرگ و خوب يعني مولانا جلال الدين مولوي با دقت و توجه گفته است كه:

 

 

 

چونكه با كودك سروكارت فتاد                   پس زبان كودكي بايد گشاد

قصه هاي اين بزرگان بزرگوار خوب براي دوره ما، يعني دوره استاد آذر يزدي، آن چنان كه بايد و شايد بچه فهم نيست، لاجرم استاد آذر يزدي فكر خود را ادامه داد و به اصطلاح امروزيها آن را اجرايي و عملياتي كرد يعني در پي راه و رسمي رفت كه اين قصه هاي خوب را براي بچه هاي خوب امروزي قابل دريافت و فهم كند و بنابراين    پايه گذار بازنويسي آن قصه ها به زبان و بياني شد كه بچه هاي خوب آنها را به آساني و خوبي بخوانند و چنين كرد.

من بارها به اين فكر افتاده ام و از خود پرسيده ام كه ادبيات داستاني ما اعم از نظم و نثر و هم چنين نوشته هايي كه مخاطبش يا فرزند شاعر و نويسنده و يا همسن و سالان نوجوان و جوان وابسته به شاعران و نويسندگان ما در گذشته بوده اند آيا براي اين دسته از مخاطبان قابل فهم و درك بوده است يا نه؟ و چون نه خود صلاحيت تحقيق را در اين باره داشته ام و نه براي اين سوال از ديگران پاسخي ديده ام اين پرسش همچنان برايم باقي است كه مثلاً وقتي نظامي خطاب به فرزند چهارده ساله اش در ابتداي ليلي و مجنون خطاب مي كند و به نصيحت مي نشيند، آيا فرزندش همه آن مطالب را در مي يافته است و يا فقط حاصل آن را آويزه گوش هوش خود مي كرده است آن جا كه مي گويد:

 

 

اي چهارده ساله قرة العين

بالغ نظر علوم كونين

آن روز كه هفت ساله بودي

چون گل به چمن حواله بودي

واكنون كه به چارده رسيدي

چون سرو به اوج سر كشيدي

غافل منشين نه وقت بازي است

وقت هنر است و سرفرازي است

چون شير به خود سپه شكن باش

فرزند خصال خويشتن باش

دولت طلبي سبب نگهدار

با خلق خدا ادب نگه دار

آنجا كه فسانه اي سگالي

از ترس خدا مباش خالي

گرچه سر و سروريت بينم

و آئين سخنوريت بينم

در شعر مپيچ و در فن او

چون اكذب اوست احسن او

زين فن مطلب بلند نامي

كان ختم شده است بر نظامي

نظم از چه به مرتبت بلند است

آن علم طلب كه سودمند است

 

و يا بادي ديد وقتي «عنصرالمعالي كيكاووس بن اسكندر بن قابوس بن و شمگير بن زيار» قابوسنامه را براي فرزند خود مي نويسد؛ فرزندش مطالب كتاب را چگونه و تا چه حد فهم مي كرده است، نخستين جمله هاي مقدمه قابوسنامه چنين است: «چنين گويد جمع كننده اين كتاب پندهاي الامير عنصر المعالي كيكاووس بن اسكندر بن قابوس بن و شمگير مولي اميرالمومنين، با فرزند خويش گيلانشاه. بدان اي پسر كه من پير شدم و ضعيفي و بي نيرويي و بي توشي بر من چيره شد و منشور عزل زندگاني از موي خويش بر روي خويش كتابتي همي بينم كه اين كتابت را دست چاره جويان ستردن نتواند. پس اي پسر چون من نام خويش را در دايره گذشتگان يافتم روي چنان ديدم كه پيش از آنكه نامه عزل به من رسد نامه اي ديگر در نكوهش روزگار و سازش كار و بيش بهرگي جستن از نيك نامي ياد كنم و تو را از آن بهره كنم بر موج مهر خويش، تا پيش از آنكه دست زمانه تو را نرم كند تو خود به چشم عقل در سخن من نگري فزوني يابي و نيك نامي در دو جهان».

به هر حال اگر قصه هاي مثنوي، و يا داستانهاي نظامي و حكايات كليله و دمنه و نظاير اينها در گذشته براي كودكان و بزرگترها دريافت شدني بوده است، امروزه با تغييرات نسبتاً وسيعي كه هم در سبك بيان و نگارش و هم به كارگيري لغات و اصطلاحات و تعبيرات و هم دگرگوني كيفي در مفاهيم پديد آمده است آن مطالب و نيز لُب حكايات به طور كامل و شايد ناقص نيز كمتر درك و دريافت مي شود پس چه بايد كرد؟ آيا مي توان از آن همه حكمت و تاريخ و گزارش از گذشته هاي بسيار دور و خاطره هايي كه روزي هم عنان واقعيت خارجي بوده و به مرور جنبه اسطوره اي يافته است و نيز از آن همه ادب و راه و رسم زندگي، و ديگر نكته هاي پرمايه دل بر كند و همه را به طاق نسيان و فراموشي سپرد و يا از اين گنجينه كه خود گنجينه دار هويت ما و در هر گوشه دنيا هويت مردم ماست بايد به بهترين وجه و با در نظر گرفتن دريافت كنوني و سليقه امروزي هم در الفاظ زبان و هم در معاني و مفاهيم بهره گرفت. در گوشه و كنار دنيا، اين راه دوم را براي بهره گيري از ادبيات كهن خود در پيش گرفته اند، و بدين ترتيب است كه در هر عصر فرزندان نسل بالنده را با تاريخ و اسطوره و ادب و شعر و نثر گذشته شان آشنا مي كنند و به ويژه راه دريافت ادبيات هر دوره را هم كه خواه و ناخواه با اساطير و تاريخ و حكايات و آداب و رسوم گذشته عجين و يا حداقل در ارتباط و تعامل جدي است، هموار مي سازند و خواننده آثار هر دوره را ناگزير نمي كنند كه يا به دريافت كلي از آنچه مي خواند بسنده كند و يا در وسط هر صفحه، براي فهم مطلبي كه اشاره به قصه اي يا اسطوره اي دارد، به دايرة المعارف مراجعه نمايد.

ما در ايران همچنان با مشكل كمي ارتباط با محتواهاي معني دار كتابهاي كهن و اشارات آنها به معاني گوناگون آرماني و ايماني و اعتقادي و تاريخي و جغرافيايي، اجتماعي و تمدني و فرهنگي و حكمي و اسطوره اي و حتي ادب زندگي مواجهيم. اگر نوجوانان و جوانان ما بخواهند گلستان سعدي يا غزليات حافظ را به خوبي بفهمند، در جاي جاي آن، نيازمند آشنايي با مفاهيم قرآني هستند.

 

 

قرص خورشيد در سياهي شد

يونس اندر دهان ماهي شد

يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور

كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور

اي دل از سيل فنا بنياد هستي بركند

چون تو را نوح است كشتي بان زطوفان غم مخور

 

باري استاد مهدي آذر يزدي، در دوره اي كه كمتر كسي به اين فكر بود يا به اين فكر افتاده بود كه بايد براي كودك  نيز شخصيت مستقلي را باز شناخت آن هم عملاً و نه در لفظ و كلام و در مباحث مربوط به روانشناسي كودك و روانشناسي تربيتي بايد واقعاً و بجد «زبان كودكي» را سامان داد، اما نه با ادا و اطوار و فقط با گويش كودكانه و در هم ريختن حروف و يا كلمات، بلكه با نزديك كردن مفاهيم به ذهن كودك، يعني ذهني كه در عين حال در برخي از جلوه ها و مظاهرش منطقي تر و يا رياضي تر از ذهن بزرگسالاني است كه با غير منطقي كردن برخي مسائل، از باب رياكاري و نفاق و دو گونه سخن گفتن و كتمان كردن، هم ذهن و هم زبان را دگرگونه و پيچيده مي سازند.

در حقيقت اين نزديك كردن مفاهيم به ذهن كودك بايد همزمان با حفظ اصول و مباني معاني اي باشد كه قصد و غرض انتقال آنهاست و اين امر نيازمند ذهن وقادي است كه بتواند چند فكري و ذهني و عملي را يك جا به انجام برساند به گونه اي كه:

 

 

معاني و مفاهيم اصلي حفظ شوند و به اصالت پيام لطمه اي وارد نشود و اگر تغييري حاصل مي شود، در حذف برخي از مفاهيم و معاني و پيامهاي فرعي و تزئيني باشد نه دگرگوني معنايي.

الفاظ، كلمات و نيز تعبيرات و اصطلاحات، براي مخاطبي كه هنوز با پيچيدگي هاي زباني آشنايي كامل ندارد روشن باشد و به طور مستقيم معاني را برساند.

از استعارات و تشبيهات دور از ذهن و به تعبيري از كنايات و اشارات و تعقيدات سبك هندي استفاده نشود و يا كمتر – آن هم به منظور تعليم بهره گرفته شود.

از قّوه تخيّل كودك، نوجوان و جوان، براي تصويرسازي، در عين توجّه به واقعيات امروزي، استفاده شود.

جامعيت، به عنوان شيوه القا و انتقال مفاهيم كهن مدنظر باشد.

با توجه به اين جامعيت، به گونه اي برنامه ريزي شود كه براي هر نسل مجموعه اي قابل اعتنا و اتكاء از ادبيات كهن، به زبان روز درآيد، تا در نتيجه هر نسل با نسلهاي پيشين و افكار و عقايد، آداب و رسوم، شعر و نثر، تاريخ و جغرافيا، حكمت و ايمان، افسانه و حكايت و قصه و اسطوره كهن به درجات و مراتب لازم آشنا شود.

اين طرح و برنامه در صورتي عملي است كه:

اولاً، ما بپذيريم كه هويت قومي را در هر كشور و در كشور ما هويت اسلامي و ايراني مردممان را نمي توان به صورت قرص و كپسول درآورد و براي مدت يك هفته يا ده روز يا يكي دو ماه، همانند تجويز طبيب به بيمار، خوردن آن را براي كودكان و نوجوانان و يا جوانان تجويز كرد. پرداختن به هويت ملي و اسلامي و ايراني داراي مقتضيات و لوازمي است كه مهمترين آن علم و اطلاع از گذشته هاي اسطوره اي و تاريخي و اجتماعي و فرهنگي و آرماني و ايماني است و اين همه در دل متون و كتابها يا در سينه مردم صاحب نظر و صاحب نفس جاي دارد و محتواي اين گنجينه نفيس بايد به كودكان و نوجوانان و جوانان به استمرار القا شود و انتقال يابد.

ثانياً ، بايد اين متون و كتابها و موضوعات و مطالبي را كه براي استوار ساختن اين هوّيت لازم و مفيد مي دانيم تعيين كنيم، آن هم نه با سليقه هاي فردي و غرض هاي خاص كه به بيان مولوي هنر را پوشيده مي دارد و بر فهم و نظر هر دو حجاب مي افكند.

 

 

 

چون غرض آمد هنر پوشيده شد

صد حجاب از دل به سوي ديده شد

 

بلكه اين فهرست بايد توسط مربيان دلسوز و علاقه مندان به تاريخ و ايمان و اعتقاد و ريشه دار بودن قوم ايراني و اسلامي خواهي و نيز آرمان گرايي و موحد بودن عموم ايرانيان اعم از مسلمان و غير مسلمان و وطن خواهي همه آنها معين شود و اساس كار قرار گيرد.

ثالثاً، اين برنامه براي تهيه متون نو از نوشته هاي كهن به گونه اي تهيه شود كه هم مطالب عمده و مهم نوشته هاي مورد نظر را در لباسي نو عرضه كند و هم در عين حال شوق مراجعه به اصل آثار را فزوني بخشد يعني كار به گونه اي سمان نيابد كه خواننده اثر جديد خود را بي نياز از مراجعه به اصل بداند، بلكه به وي كمك كند كه متن كهن را بهتر بفهمد. از جمله مثالهاي خوب براي اين مطلب، تحريري ساده و يا اندكي تفصيل از قصه هاي قرآن است كه قرآن خود، به آنها نام قصه داده است: «نحن نقص عليك احسن القصص ...» تحرير اين قصه ها براي بچه ها و بزرگ تر ها فهم قرآن را در بخشي از آن آسان مي كند و انگيزه اي براي مراجعه جدي به قرآن كريم مي شود و در عين حال مراجعه كننده به قرآن را با توجه به اطلاع قبلي كه از قصه دارد به سبك و سياق بي نظير و منحصر به فرد قرآن در اين زمينه – همانند زمينه هاي ديگر – آشنا مي سازد.

رابعاً ، حتي اين مطلب بايد به عنوان يك فرض قابل مطالعه و يا يك پرسش نيازمند پاسخ روشن و راهگشا مطرح شود كه به جاي چند شعر و حكايت به صورت منتخب نظم و نثر در كتابهاي درسي، آيا نمي توان در يكي از كلاسهاي دوره راهنمايي، مثلاً سال دوم يا سوم در كنار درسهاي ديگر درسي را به عنوان قصه هاي كهن با تحرير جديد در نظر گرفت به گونه اي كه بسياري از مفاهيم قرآني و ايماني و تاريخي و حماسي و آداب و رسوم اسطوره اي را به آساني بياموزد؟

كاري را كه استاد گرانمايه مهدي آذر يزدي آغاز كرد و يا جزو آغازگران آن بود برخي از علاقه مندان به زبان و ادب فارسي و تاريخ كهن ايران نيز پي گرفتند . من به دو علت بنا نداشتم و ندارم كه در اين مجلس نامي از آنها ببرم البته نه از آن جهت كه نبايد كار آنها را ارج نهاد، كه در واقع يادآوري كلي كنوني به همين منظور يعني ارج نهادن به اين كوشش هاست، بلكه از آن جهت به اجمال از اين مطلب مي گذرم كه نگران آنم مبادا نامي را فراموش و حقي را ضايع كنم و نيز مي خواهم كه اين بحث به كار آقاي آذر يزدي و كوشش بي سابقه و تأثيرگذار وي اختصاص داشته باشد.

آقاي آذر يزدي در نامه اي به يك نكته مهم اشاره كرده اند و گفته اند كه:

«يكي از حسرتهاي بنده هميشه اين بود كه در ظرف چهل سال گذشته هرگز در هيچ جا دوره كتاب قصه هاي خوب نقد و بررسي نشده بود تا اقلاً خودم كه به راستي كوركورانه و فقط با اندكي ذوق فطري و تربيتي مذهبي اما دهاتي به اين كار دست زده بودم عيب ها و نقص هاي كار خود را بفهمم كه هنوز نفهميده ام زيرا به قول سعدي، متكلم را تا كسي عيب نگيرد سخنش صلاح نپذيرد ...»

در اين بيان دو سه نكته اصلي هست كه برخي از آنها هر چند از روي تواضع و فروتني و وارستگي گفته و نوشته شده است اما پرمعني و در عين حال مثبت است.

اگر مقصود از دست زدن كوركورانه به كار بزرگي كه استاد آغاز كرد و به انجام رساند اين است كه وي تحت تاثير برخي ازكارهاي ناپخته ديگران نبوده است، اين امر را بايد از نكات مثبت ابتكار او دانست و از سوي ديگر همان طور كه مؤخره كتابهاي «قصه هاي خوب» تحت عنوان «چند كلمه با بزرگها» به خوبي نشان مي دهند، اين كار كوركورانه و بدون هيچ فكر و انديشه منظمي صورت نگرفته است نكته دوم ذوق فطري و تربيتي مذهبي است كه به آن اشاره شده است و اين هر دو از لوازم چنين كار با ارزشي بوده است و ديگراني هم كه بايد حتماً پيدا شوند و گام در اين راه بگذارند حتماً و مسلماً بايد طبع روان و ذوق فطري داشته باشند. و آشنايي با مفاهيم مذهبي تا بتوانند كار را خوب از آب دربياورند.

اما علاوه بر اينها نكته اصلي ديگري هم هست كه استاد با حسرت به آن اشاره كرده است و در مجموع حق با اوست كه با همه استقبالي كه كودكان و نوجوانان و نير فرهيختگان از كار استاد به عمل آورده اند مجموع كار وي را در بوته نقد و بررسي و گزارش ننهاده اند، اين ايراد را از آن جهت نمي گيريم كه چرا عيب جويي نكرده اند؟ از يكسو بايد گفت گل بي عيب خداست و از سوي ديگر انصاف حكم مي كند كه بگوييم كار استاد مهدي آذر يزدي از آن قبيل عيب ها بري است كه كار را غير مفيد يا حتي ناقص سازد. نقد آثار استاد از آن جهت مورد تقاضا نيست كه با نقد غرض آلود اين كتابهاي با ارزش از گردونه مطالعه خارج شود بلكه از آن جهت لازم بود و لازم است كه نقد و بررسي كار آقاي آذر يزدي مي توانست و مي تواند راه تدوين اين نوع از آثار را هموارتر سازد و به ويژه شيوه ها و سبك هاي ديگري را هم مطرح كند و كتابها و منابع ديگري را هم در اين برنامه قرار دهد و حتي براساس آنها برنامه هاي صوتي و تصويري و بهره گيري از امكانات فني جديد را هم مطرح نمايد.

به طور خلاصه مي توان گفت: اولاً اين نقد و بررسي و نيز انديشه كردن درباره اقدامهاي نو دير نشده است و ثانياً كارهاي آقاي آذر يزدي را هم مي توان در اين فرآيند يعني فرآيند صوت و تصوير نيز قرار داد تا فايده كار وي عام تر شود و نسل جديد نيز بهتر و بيشتر از آنها بهره بگيرد و كار ماندگار وي ماندگارتر شود، همان طور كه نام ايشان براي ما ماندگار خواهد بود و مردم ايران همواره قدرشناس كوشش و تلاش ادبي و هنري بي آلايش و بي ادعاي ايشان خواهند بود.

 

براي استاد از خداي بزرگ سلامت و شادكامي را خواستارم.

 

 

منبع: http://www.azaryazdi.com/

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 10:30  توسط امیر حسین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
چون که بینم کودکی را من کنون
از درونم کودکی آید برون
هر کودکی خود یک جهان است، اجازه دهیم کودک ما کودکی کند و بزرگ شود نه آن که ما او را بزرگ کنیم. کودکان بنا به دلایلی موضوعی شد که ما بدان توجه کردیم و صد البته به کودک درون خود نیز توجه داریم

نویسندگان
امیر حسین
میثم
امیر
محمد رضا
زهرا
نجمه
پیوندهای مهم
دکتر ریسمانی یزدی، پدری برای ‌کودکان بی‌سرپرست
مرکزی برای دختران تهران
موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان
کتابخانه والدین
موسسه مادران امروز
کودکان
ترانه کودکانه
موزیک و ترانه کودکانه
ترانه‌های کودکان، مهری‌طهماسبی
ترانه‌های کودکی
ترانه‌های کودکان
ادبیات کودک و نوجوان
انجمن تصویرگران کتاب کودک ایران
بانک کودک و نوجوان
نونهال
صمد بهرنگی
کتابخانه تخصصی کودکان
انتشارات شهر قصه
سازمان نظام روان‌شناسی و مشاوره جمهوری اسلامی
وب‌سایت‌های روانشناختی جهان
کتابخانه بين المللي ديجيتالي کودکان
اطلاعات پزشکی کودکان
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
انجمن روانپزشکی کودک و نوجوان ایران
شعر، داستان و نقاشی کودکانه
کانون توسعه فرهنگی کودکان
انجمن حقوق کودکان ایران
موسسه مهرطه (نگه‌داری دختران بی‌سرپرست)
سایت بچه‌های ایران
بانک اطلاعات آموزش و پرورش ایران
عمو پورنگ
وبلاگ آموزش و پرورش
شورای کتاب کودک
انجمن نویسندگان کودک و نوجوان
وبلاگ کودکان(علمی، هنری)
فلسفه برای کودک و نوجوان
انجمن مطالعات برنامه درسی ایران
جزیره کودکان (علمی)
ماهنامه شهرزاد (کودکان، نوجوانان، مادران)
موسسه انتشارات قدیانی(کودک و نوجوان)
مرکز مطالعات ادبیات کودک دانشگاه شیراز
موسسه پژوهشی کودکان دنیا
موسسه چرخ و فلک (ناشر کتاب کودک ونوجوان)
نشر افق(ناشر کتاب کودک، نوجوان،بزرگسال)
بافرزندان(وسایل سرگرمی و بازی، کتاب و آزمایشگاهی کودکان)
فروشگاه اینترنتی دنیای تاتی(اسباب‌بازی، کتاب...)
لذت کاردستی(اولین سایت تخصصی کاردستی)
(تصویرگر کتاب کودک)cold silent
انتشارات خانه ادبیات
انتشارات پاورقی(ناشر کتاب کودکان و نوجوانان)
انتشارات پیدایش(ناشر کتاب کودکان و نوجوانان)
انتشارات رویش(ناشر کتاب کودکان و نوجوانان)
نقاشی و لبخند
کارتون 3000(کاریکاتور، فیلم،خبر)
کتابچه کارتون آیناز
بهار کودک(چند داستان ایرانی برای کودکان)
سلام بچه‌ها
مجید کارتون(هنری)
برزیل کارتون
سوریه کارتون
عرب کارتون
افغان کارتون
کاریکاتور انیمیشن
خدمات کتابخانه برای کودکان
گل آقا
سایت پائلوکوئلیو
پژوهشکده کودکان استثنایی
کوتاه و خواندنی
سروش کودکان
دانستنی‌های پزشکی دکتر سلطان‌زاده
نی‌نی سایت
همشهری کودکان
جدول کلمات متقاطع
انیمیشن
اسبم را برای خداوند می‌برم (رنگهایم. نقش هایم.واژه‌هایم)
ایران کارتون
مدرسه خوب معلم خوب والدین خوب
آذری یزدی (نویسنده کتاب کودکان)
Children‘s Literature in Education website
پایگاه کتاب‌های درسی مقاطع مختلف
پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش
نظام آموزشی کشورهای جهان
مجله اینترنتی هدهد
یادداشتهای کارتونیست مطبوعاتی(بجنوردی)
نشریه فرهنگی انتظار نوجوان
کتابخانه و کودکان
شعر کودک و نوجوان
ادبیات
عرفان نظر آهاری مدرس دانشگاه در حوزه کودکان، نويسنده
رضا هدایت کارشناس نقاشی و داستان کودکان
نورالدین زرين کلک نویسنده حوزه کودکان
دل نوشته‌های معلم مرتضی عابدی اردکانی
کودکانه‌ها
انجمن حمایت از حقوق کودکان
کتاب‌هایی برای کودکان
محمد رضا سرشار قصه‌گوی رادیو
کودکانه‌های ما دو تا
بهترین‌کتاب‌های کودکان
عید فرهنگی علمی برای کودکان
رويا بيژني، تصويرگر كتاب كودك
عباس ریاضی تصویرگر کتاب کودک
سایت دانش‌آموزی سازمان فضایی ایران
عمو علوی و شعرهایش
شبکه الاطفال و الاشبال الاسلامیه
تلویزیون بچه‌ها
کانون شادی برای بچه‌ها
جشن کتاب فصلنامه فرهنگی
ويژه داستان و نقد و بررسی ادبيات داستانی
از زندگی
مجله راه زندگی
خانواده سبز
مجله موفقیت
ترافیک، زهرا فیضی‌زاده
جاده سبز، پسر
فاطمه‌جوکار، عکاس‌وخبرنگار‌کودکان
ارسلان قاسمی، بازیگر نوجوان
ارسلان قاسمی وبلاگ دیگر
ترلان پروانه
محمد جواد عبدی، رادیو جوان
صدا و سیما
خبرگزاری آتی‌بان(فرهنگیان ایران،افغانستان و تاجکستان)
مدرسه
مدیریت نوین مدارس
نوشته‌های‌یک‌معلم،روانشناسی و اجتماعی
مهردادتویسرکانی، پژوهشگر، نویسنده
روانشناسی، مشاور خانواده
روانشناسی بالینی 2
روانشناسی رنگ
روانشناسی به زبان ساده
سیری در روانشناسی، کشمیری
روانشناسی و مشاوره
روانشناسی و آموزش و پرورش کودکان
همدردی، بزرگترین مرکز مشاوره تحت وب
وبلاگ روانشناسی و مشاوره عظیمی
هشتم ژانویه روز خدا
سرزمین سبز، روانشناسی
بازگشت به درون
Global March Against Child Labour
انجمن حمایت از کودکان کار
داروگ، کودکان و نوجوانان
ماهنامه کودک
سخنانی درباره موفقیت
تا فردا، پورتال اینترنتی کودکان
کریستین‌اندرسن‌نوبل‌ادبیات‌کودکان
bbc kids
yahoo kids
nasa kids
geographic kids
pbs kids
اطلاع رسانی از ادبیات کودکان و نوجوانان
دنیای کودکان و نوجوانان ایران
بانک اطلاعات ادبیات کودکان
نادر ابراهیمی نویسنده کودک و نوجوان
فرهاد حسن‌زاده، نويسنده و روزنامه‌نگار كودك و نوجوان
گروه تاتر خورشید، نمایش و ادبیات کودک
جیره کتاب
کلاس چهارمی‌ها
هادی پیکس، کودکان
جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان
انجمن حامیان کودکان کار و خیابان
كودك و نوجوان،سايت تبيان
کتاب کودک
بوکه بارانه
پایگاه خبری تحلیلی قاف
موزیک کارتون‌های بچگی
پارباپاپا و پارباماما
فیتیله جمعه تعطیله
میدان زنان
نشریه ادبی جن و پری
ماهنامه اینترنتی هزارتو
مردمان
هایکو
پارسی طب
دست دوم، بهمن مهران
تصویرگری
کلانتر کارتون
کلبه‌کاریکاتور، سیدمحمود‌جوادی
نجوا در گوش نسیم
پیلبان انیمیشن
انجمن درمانگران ایران
زبان فارسی
6 آهنگ تیتراژ کارتون های قدیمی
کتاب‌های کودکان
رادیوی کودک
آموزش و پرورش فراگير
دندانپزشکی به زبان ساده
گالری ایمان ملکی
اشعار عاشقانه،دل نوشته‌های نیایش
سایت کتب درسی افغانستان
شب بخیر کوچولو
اولین‌سایت‌بین‌المللی‌نقاشی‌کودک
كتاب كودك
شبكه آموزش سيما كودك و نوجوان
مشاور موفقيت
بهترين كتاب‌هاي كودكان
كودكانه هاي بهار
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان صحنه
تيهو، فرهنگي هنري
خاطرات روابط عمومي ايراني
عمو باربد، عمو پورنگ
راوی، وب سایت متابهای صوتی
انشای من و تو
بانک اطلاعات آموزش و پرورش ایران
شبکه رشد
ریاضیات مقدماتی و تخصصی
بانک سوالات دین و زندگی
مراجع عظام
نغمه های کودکانه
کودکانه
پیوندهای روزانه
ستاره كوچولو
بالاترین
زمزمه های من
جاده
نوشته‌های دختر کبریت‌فروش
کودکانه های امیر مهدی قدردان
پاورچین تا عشق، معاون یک مهدکودک
هیژا پسر کوچولوی سه ساله
یادداشت‌های یک دختر پانایی
غنچه های باغ بهشت زندگیمون
روستایی به نام قلبستان
گل‌های باغ بهشت
بابای فردا
نمک زندگی
چند کیلو امیدواری
داستان‌های وروجک و مامانی
خاطرات ماما و محمودی در سرزمین فراعنه
مامانی که نگران نی‌نی‌شه
مامان مهشاد
ملینا
الینا دختر کوچولو ما
ستاره کوچولو
ناگفته‌های آبجی کوچیکه
شیطنت دیوونه‌ها
حس قشنگ مادری
گل گلدون من
وبلاگ گروهی مادرانه
دنیای یک فرشته
نیلی
ستاره نقره‌ای
پریشان دل
شیطونی
صبا و ثنا
گوگول‌های سراسر دنیا
عزیز دل مامان و بابا
همه زندگی من، تینا و سینا(خاطرات زندگی)
من و پسرم
چهار تا تخم‌مرغ ریزه و میزه
کتابخانه و کودکان
فرزندان ما
رویاهای رنگی(نقاشی،شعر)
پرستار کودک
کودکان ایرانی
دل نوشته‌های یک کودک خیابانی
خانوم حنا
چگونه کودکم را بزرگ می‌کنم
خاطرات با امیر پارسا
داستانک‌ها
پسر کوچولوی ما
نی‌نی سایت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته‌های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آرشیو موضوعی
تربیتی و روانشناسی
فرهنگی‌هنری،‌فیلم،داستان،‌شعر
پزشکی
سلامتی و تغذیه
آموزشی، مدرسه و معلم
والدین، ‌برادر و ‌خواهر
انجمن‌و‌نهادهای‌مرتبط
خاطرات،تجربه‌ها، حوادث
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
Type Writer Status Bar