![]() |
![]() |
|
| ...و فراموش نکنیم که تجربه کودکی، سناریوی زندگی الان هم هست |
|
چقدر تاثیرگذاریم
آموزگارى تصمیم گرفت که از دانشآموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. او دانشآموزان را یکىیکى به جلوى کلاس میآورد و چگونگى اثرگذارى آنها بر خودش را بازگو میکرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ میزد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود: « من آدم تاثیرگذارى هستم.» سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژهاى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت. آموزگار به هر دانشآموز سه روبان آبى اضافى داد و از آنها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند. یکى از بچهها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامهریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبانهاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش میکنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینهاش قدردانى کنید. مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاریاش تحسین میکند. رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را میپذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینهاش بچسباند. رییس گفت: البته که میپذیرم. مدیر جوان یکى از روبانهاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت: لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید. مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آنها میخواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم میگذارد. آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ سالهاش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین میکند و به خاطر نبوغ کاریام، روبانى آبى به من داد. میتوانى تصور کنی؟ او فکر میکند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینهام چسباند که روى آن نوشته شده بود: «من آدم تاثیرگذارى هستم.» سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه میآمدم، به این فکر میکردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من میخواهم از تو قدردانى کنم. مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شبها به خانه میآیم توجه زیادى به تو نمیکنم. من به خاطر نمرات درسیات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد میکشم. امّا امشب، میخواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مىخواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بودهاى. تو در کنار مادرت، مهمترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد. پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمیتوانست جلوى گریهاش را بگیرد. تمام بدنش میلرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: « پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من دراتاقم نشسته بودم و نامهاى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.» من میخواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمیکردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامهام بالا دراتاقم است.. پدرش از پلهها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد. فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمیزد و طورى رفتار میکرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بودهاند. مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر دربرنامهریزى شغلى کمک کرد... یکى از آنها پسر رییسش بود و همیشه به آنها میگفت که آنها درزندگى او تاثیرگذار بودهاند. و به علاوه، بچههاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند: « انسان در هر شرایط و وضعیتى میتواند تاثیرگذار باشد. » همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشتهاند قدردانی کنید. یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم میتوان فرستاد! من این روبان آبی را همراه با این روایت به همه کسانی که روی زندگیم تاثیر گذاشتند و با مهربانی درس های بزرگ زندگی را به من دادند تقدیم می کنم. پیشنهاد می کنم شما هم همین کار رو بکنید...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:16 توسط امیر حسین |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:11 توسط امیر حسین |
|
|
تاریخ کشور را به سلیقه خود ننویسیم در ابتدای سال تحصیلی مسئولان آموزش و پرورش از تغییر کتب تاریخ سخن راندند و به این نکته بسنده کردند که سلسله شاهان از کتب حذف شده و از این پس زندگی و آثار مفاخر علمی کشور به جای آن تدریس میشود یعنی اگر تا حالا مدام سخن از خیانت این پادشاه و هوس بازی آن پادشاه بود از حالا قرار است از مفاخر علمی کشور یاد شود. احتمالا مدام نوشته خواهد شد که غربیان نیز برای یادگیری علم نزد اندیشمندان اسلامی می آمدند و از این قبیل حرفها دیگر اما راستش هیچ کدام مساله اصلی نیست ما در تاریخ خود هم شاهان را داشته ایم و هم دانشمندان را. مساله اصلی این است که چرا با وجود نخبگان و اندیشمندان در طول تاریخ، قدرت سیاسی در اختیار شاهان بوده است و حالا وضع ما چگونه است آیا آنان که در قدرت سیاسی کشور نقش ایفا می کنند جزء نخبگان این دوره هستند یا نه دیگر آن که تاریخ امری واقع است كه اتفاق افتاده و باید با تمام جزئیات نگاشته شود و سپس مورد نقد قرار گیرد، گفته بود: در كتاب دینی ما هم تأكید شده شرح دقیق ظهور و سقوط پادشاهان به دقت ذكر شود تا مردم از آن عبرت بگیرند. این كار وزارت آموزش و پرورش و نهادهای زیرمجموعهاش حتی با موازین اعتقادی مسلمانان هم تطبیق ندارد. دیگر آن که رابطه پادشاهان و نخبگان در گذشته و امروز چگونه بوده است. در گذشته بسیاری از بزرگان اندیشهساز تاریخ ما مانند ابوعلی سینا و فردوسی در خدمت پادشاهان بودهاند. مثلا ابوریحان بیرونی این چهره برجسته ایران زمین نقشه حمله هولاكوخان به عراق و الموت را طراحی و اجرا كرد. در حالی که امروز نخبگان ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:50 توسط امیر حسین |
|
|
بغل کردن مطمئناً احساس خیلی خوبی به شما می بخشد و شواهد نشان می دهد تاثیرات بسیار خوبی هم بر سلامتی ما دارد. در تحقیقی که در دانشگاه کارولینای شمالی انجام گرفت، محققان دریافتند که بغل کردن هورمون "اکسیتوسین" را افزایش داده و خطر ابتلا به بیماری های قلبی را کاهش می دهد. درواقع، وقتی زوجین 20 ثانیه همدیگر را بغل می کنند، سطح اکسیتوسین در بدنشان که طی تولد بچه و شیردهی آزاد می شود، بالا می رود. افرادیکه در روابط عاشقانه هستند، بیشترین افزایش اکسیتوسین را دارند. ضمناً سطح هورمون استرس، کورتیزول، هم در خانم ها همراه با فشارخون پایین آمد. دکتر کارن گورون یکی از محققین این تحقیق می گوید، "هرچه حمایت عاطفی بیشتر باشد، این افزایش میزان اکسیتوسین نیز نیز هم در مرد و هم در زن بیشتر خواهد شد. اما اهمیت اکسیتوسین و اثرات محافظت کننده آن دربرابر بیماریهای قلبی، میتواند برای خانم ها بیشتر باشد." دکتر کارمین گریفیت، سخنگوی بنیاد قلب بریتانیا، می گوید، "دانشمندان علاقه زیادی به این مسئله نشان می دهند که احساسات مثبت می تواند برای سلامتی مفید باشد. این تحقیق نشان میدهد که ساپرت عاطفی، مثلاً به شکل در آغوش کشیدن های عاشقانه می تواند تاثیرات مثبتی بر سلامت قلب داشته باشد. " در واقع، در یک تحقیق دیگر که آنهم توسط دکتر گورون انجام شد، به اثبات رسید که بغل کردن و گرفتن دستها، تاثیرات استرس را کاهش می دهد. از دو گروه زوج خواستند که درمورد یک موضوع ناراحت کننده با هم صحبت کنند، اما یک گروه از قبل دست های همدیگر را در دست گرفته بودند و همدیگر را بغل کرده بودند درحالیکه گروه دیگر اینکار را انجام نداده بودند. در این تحقیق مشخص شد که: افزایش فشارخون در گروهی که هیچ تماسی با هم نداشتند درمقایسه با گروهی که همدیگر را در آغوش گرفته بودند، بیشتر بود. ضربان قلب در گروهی که تماسی نداشتند 10 ضربه در دقیقه بود درحالیکه برای گروه دیگر این مقدار 5 ضربه در دقیقه بود. دکتر گورون پیشنهاد می کند که تماس های گرم و در آغوش کشیدن و گرفتن دست ها قبل از شروع یک روز سخت می تواند شما را در طول روز محافظت کند. انسانها موجوداتی اجتماعی هستند، همانطور که در تحقیقات مختلف ثابت شده است که آنهایی که در زندگی دوستانی برای خود دارند، و همچنین آنها که ازدواج کرده اند، سالمتر هستند. ما به ارتباطات اجتماعی احتیاج داریم و این ارتباطات شامل لمس کردن، حتی فراتر از ظرفیت یک زوج است. مثلاً این واقعیت که نوزادان از تماس های پوستی مستقیم با مادرشان فایده می برند و رشد بهتری خواهند داشت را در نظر بگیرید. مثالی که گفته شد یک تحقیق کره ای بود که روی نوزادان پرورشگاهی انجام شد. آندسته از نوزادان که 5 روز در هفته و به مدت 4 هفته، 15 دقیقه بیشتر صدای زنانه شنیدند، ماساژ و ارتباط چشمی مستقیم داشتند، بعد از گذشت چهار هفته و در سن 6 ماهگی، وزن و قد بیشتری اضافه کردند و شکل گیری سرشان نیز بهتر بود تا آنهایی که این تحریک اضافی را نداشتند. شواهد نشان داده است که تماس درمانی استرس و درد را در بزرگسالان کاهش می دهد و نشانه های بیماری آلزایمر مثل بیقراری، آواگری، قدم زدن های عصبی و از این قبیل را نیز کاهش می دهد.
بغل کردن... همچنین احساس خوبی به شما می دهد، حس تنهایی را از بین می برد، بر ترس غلبه می کند، دریچه احساساتتان را باز می کند، اعتماد به نفس را بالا می برد، حس نوع دوستی شما را تقویت می کند، روند پیر شدن را کندتر می کند، اشتها را فرو می نشاند، استرس و فشارهای عصبی را کاهش می دهد، با بیخوابی مبارزه می کند، عضلات بازوها و شانه ها را شکل می دهد، وجود فیزیکی شما را تایید می کند و... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:32 توسط امیر حسین |
|
|
این شعـر توسـط یک نوجوان متبلا به سـرطان نوشته شده است. او مایل است بداند چند نفرشعر او را میخوانند. این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگیاش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است. رقص آرام آیا تا به حال به کودکان نگریستهید، در حالی که به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟ و یا به صدای باران گوش فرا دادهاید، آن زمان که قطراتش به زمین برخورد میکند؟ تا بحال بدنبال پروانهای دویدهاید، آن زمان که نامنظم و بیهدف به چپ و راست پرواز میکند؟ یا به خورشید رنگ پریده خیره گشتهاید، آن زمان که در مغرب فرو میرود؟ کمی آرام تر حرکت کنید، اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید زمان کوتاه است، موسیقی بزودی پایان خواهد یافت آیا روزها را شتابان پشت سر میگذارید؟ آنگاه که از کسی میپرسید حالت چطور است، آیا پاسخ سوال خود را میشنوید؟ هنگامی که روز به پایان میرسد آیا در رختخواب خود دراز میکشید و اجازه میدهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره در کله شما رژه روند؟ سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید. اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید. زمان کوتاه است. موسیقی دیری نخواهد پائید آیا تا بحال به کودک خود گفته اید، "فردا این کار را خواهیم کرد" و آنچنان شتابان بودهاید که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟ تا بحال آیا بدون تاثری، اجازه دادهاید دوستیای به پایان رسد، فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟ آیا هرگز به کسی تلفن زدهاید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟ حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید. اینقدر تند وسریع به رقص در نیایید. زمان کوتاه است. موسیقی دیری نخواهد پایید. آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان میدوید، نیمی از لذت راه را بر خود حرام میکنید. آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید، گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید. زندگی که یک مسابقه دو نیست! کمی آرام گیرید به موسیقی گوش بسپارید، پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:59 توسط امیر حسین |
|
|
کودکان چگونه با خدای خود راز و نیاز میکنند روز کودک ببینید بچه ها با چه زبان شیوایی با خدای خود راز و نیاز می کنند. زبانی که ما بزرگتر ها آن را از یاد برده ایم. بعضی هامان با دعای ندبه سر خود را گرم می کنیم بعضی با نماز، بعضی با ذکر، ... ببینید با چه خلوصی با خدای خود رازو نیاز می کنند. بخوانید جملات زیر را تا با خواندن هر کدام از آنها یاد یک خاطره از زمان بچگی خود میافتید که با خود احنمالا زمزمه می کردید اگر بزرگ شدید آن کار را بکنید. حالا از این ها گذشته. کدامیک از شما به حداقل ۱۰ درصد از آرزوهای کودکیش رسیده؟ از دکتر شدن و خلبان شدن و اینها بگذرید... آرزوهایی شبیه جملات زیر را می گویم که حتما هر کدام از ما یک زمانی در ذهن داشته؟با هم بخوانیم... آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! (تاده نظربیگیان / ۵ ساله) خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله) ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله) خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر رهگوی / 7 ساله) خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله) آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچه آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند! (سحر آذریان / ۹ ساله) بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟ (حسن ترک / 8 ساله) ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله) خدایا! کاری کن وقتی آدمها میخوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله) خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله) خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله) ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله) خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو میخواهم که به پدر و مادر همه بچههای تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانهیمان مانند بچههای سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله) دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله) خدایا! شفای مریضها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچکس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله) خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله) ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله) ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش میکنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله) ای خدایی که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتری! کاش دوباره آقای احمدینژاد (!) به شهر ما میاومد و دستور میداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توی کوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاک بشه! (محدثه واحدیان / 7 ساله) کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمیشدم به جای توپهایی که همسایهمون پاره میکرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله) خدیا! دعا میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله) ای خدا! من بعضی وقتها یادم میرود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله) خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونهها را میزدیم و فرار میکردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمیکنم! (دلنیا عبدیپور / 10 ساله) آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم میفهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمیگرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله) خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) میخوان دعا میکنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله) خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله) من دعا میکنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله) خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله) اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول میزنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله) خدای مهربان! من یک جفت کفش میخواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله) خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمیکند فقط میخوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / 11 ساله) |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:12 توسط امیر حسین |
|
|
طلب بخشش به سبک بچه زرنگ ها بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده نامه شماره یک اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی. بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد. نامه شماره دو سلام خدا اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد. نامه شماره سه سلام خدا بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش. بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد. بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت. نامه شماره چهار سلام خدا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:13 توسط امیر حسین |
|
|
اولین روز مدرسه برای همه ما خاطره بود، زمان ما جنگ بود و همه چیز تحت تاثیر جنگ رنگ و بوی دیگری داشت، صلوات، شعار و آتش زدن پرچم آمریکا. البته در کنار مراسم رسمی برای ما در جمع بودن، ترس ها و نگرانی ها از حضور در جمعی بزرگتر جلوه گر بود دوستانی که کم کم با هم آشنا شدیم و خیلی چیزهای دیگر اولین روز مدرسه
اولین روز دبستان بازگرد کودکی ها شاد و خندان باز گرد باز گرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسب های چوبکی خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن مانا ترند درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پند آموز روباه و خروس روبه مکار و دزد و چاپلوس روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است کاکلی گنجشککی باهوش بود فیل نادانی برایش موش بود با وجود سوز و سرمای شدید ریز علی پیراهن از تن می درید تا درون نیمکت جا می شدیم ما پر از تصمیم کبری می شدیم پاک کن هایی ز پاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت گرمی دستانمان از آه بود برگ دفترها به رنگ کاه بود مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خش خش جاروی با پا روی برگ همکلاسیهای من یادم کنید باز هم در کوچه فریادم کنید همکلاسیهای درد و رنج و کار بچه های جامه های وصله دار بچه های دکه سیگار سرد کودکان کوچک اما مرد مرد کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود کاش می شد باز کوچک می شدیم لااقل یک روز کودک می شدیم یاد آن آموزگار ساده پوش یاد آن گچها که بودش روی دوش ای معلم نام و هم یادت به خیر یاد درس آب و بابایت به خیر ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:39 توسط امیر حسین |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 17:52 توسط امیر حسین |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:40 توسط امیر حسین |
|
|
سرودی به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید
آغاز سال نو، با شادی و سرور همدوش و همزبان، حرکت به سوی نور آغاز مدرسه، فصل شکفتن است در زنگ مدرسه، بیداری من است در دل دارم امید، بر لب دارم پیام همشاگردی سلام، همشاگردی سلام مهر از افق دمید، فصلی دگر رسید فصل کلاس و درس، ما را دهد نوید شد فصل کسب علم، فصل تلاش و کار دانش به نسل ما، میبخشد اعتبار در دل دارم امید، بر لب دارم پیام همشاگردی سلام، همشاگردی سلام ای در کنار ما، آموزگار ما چون شمع روشنی، در روزگار ما روشن ز نور توست، کاشانه دلم در کار من تویی، حلال مشکلم در دل دارم امید، بر لب دارم پیام همشاگردی سلام، همشاگردی سلام فردا از آن توست، ای نسل چارهساز با یاری خدا، آینده را بساز
فردای روشن است، با وحدت کلام از ما تو را درود، از ما تو را سلام در دل دارم امید، بر لب دارم پیام همشاگردی سلام، همشاگردی سلام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:40 توسط امیر حسین |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:48 توسط امیر حسین |
|
|
نام: ششمین فرزند خانم موشه نویسنده: لیلا صدری-تصویرگر: امیر شعبانینژاد ناشر: کتابهای شکوفه،وابسته به مؤسسه انتشارات امیرکبیر گروه سنی: ب و ج وبسایت ناشر: www.amirkabir.net
"موشی شش فرزند شبیه به هم به دنیا میآورد و هر کدام را بر اساس تفاوت کوچکی که با یکدیگر دارند نامگذاری میکند مثلاً دمدراز، دمتپلی و ... به جز آخری که هیچ خصوصیت خاصی ندارد و مادر نمیتواند برایش اسمی بگذارد. این موش آخری، به دلیل شیطنت و شهامتی که برای اذیت کردن حیوانات درنده دارد دچار دردسر میشود و ..." کتاب از نظر گرافیکی با کتابهای معمول متفاوت است. متن در بعضی صفحهها مورب و در بعضی عمود بر حالت عادی نوشتار هستند. زمینه متن کرم رنگ و دارای طرحهای ساده و کمرنگی است. تصاویر نیز متفاوت هستند و موشها با خطوط ساده کشیده شدهاند و فضای اطراف خیلی نمود بیشتری در تصویر دارد. رنگهای بهکاررفته تیره هستند. نظر من این است که اگر تصاویر روشنتر و شخصیتهای اصلی در آنها واضحتر بودند، بهتر بود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 19:17 توسط امیر حسین |
|
|
جوابهایی که بچه گانه نیست سوالهاي زير را از بچههاي 5 تا 10 ساله پرسيدهاند. اما انگارجوابهاي آنها خيلي بچگانه نيست! بهترين سن براي ازدواج چند سالگي است؟ «۸۴سالگي! چون در آن سن مجبور نيستيد کار کنيد و ميتوانيد هي دراز بکشيد و فقط همديگر را دوست داشته باشيد.» جودي، 8 ساله «مهدکودکم که تمام بشود، ميروم و براي خودم دنبال زن ميگردم!» تام، 5 ساله در اولين قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه ميگويند؟ «در اولين قرار ملاقات فقط به هم دروغ ميگويند و اين معمولا باعث ميشود که از هم خوششان بيايد و يک قرار دوم بگذارند.» مايک، 10 ساله مساله حياتي: بهتر است آدم ازدواج کند يا مجرد بماند؟ «دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها بايد ازدواج کنند چون يک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بيفتد و تميز کند!» لينت، 9 ساله «بابا اين چيزها سردرد ميآورد. من فقط يک بچهام. من همچين بدبختيهايي نميخواهم.» کني، 7 ساله چرا دو نفر عاشق هم ميشوند؟ «هيچ کس نميداند چه اتفاقي ميافتد، ولي من شنيدهام که يک ربطهايي به بويي که آدم ميدهد دارد، براي همين است که مردم اين قدر عطر و ادکلن ميخرند.» جين، 9 ساله «ميگويند يکي به قلب آدم تير ميزند و اين حرفها، ولي مثل اينکه بقيهاش اين قدر درد ندارد.» هارلن، 8 ساله عاشق شدن چطوري است؟ «مثل يک بهمن که براي زنده ماندن بايد زود از زير آن فرار کني.» راجر، 9 ساله «اگر عاشق شدن مثل يادگرفتن حروف الفبا سخت است، من يکي که نميخواهم. خيلي طول ميکشد.» لئو، 7 ساله نقش خوشتيپي در عشق «اگر ميخواهيد کسي که در حال حاضر جزئي از خانوادهتان نيست، دوستتان داشته باشد، خيلي مهم نيست که خوشگل باشيد.» ژوانه، 8 ساله «فقط قيافه مهم نيست. من را نگاه کنيد. خيلي خوشتيپم. اما هنوز کسي پيدا نکردهام که با من ازدواج کند.» گري، 7 ساله «زيبايي يک چيز ظاهري است، نميتواند خيلي ماندگار باشد.» کريستينه، 9 ساله چرا عشاق دست هم را ميگيرند؟ «ميخواهند مطمئن شوند که حلقههايشان نميافتد، چون خيلي بالايش پول دادهاند.» ديو، 8 ساله عقايد محرمانه درباره عشق «من عشق را دوست دارم، فقط به شرطي که وقتي تلويزيون کارتون ميدهد، اتفاق نيفتد.» آنيتا، 6ساله «عشق آدم را پيدا ميکند، حتي اگر خودت را از آن پنهان کني. من از 5 سالگي تلاش ميکنم که خودم را از آن پنهان کنم ولي دخترها مدام پيدايم ميکنند.» بابي، 8ساله «خيلي دنبال عشق نيستم. فکر ميکنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافي سخت هست.» رژينا، 10 ساله ويژگيهاي شخصي براي اينکه عاشق خوبي باشيد «يکي از شما بايد بلد باشد که خوب چک بنويسد، چون حتي اگر صد هزار کيلو هم عشق داشته باشيد، باز هم يک قبضهايي هست که بايد پرداخت کنيد.» آوا، 8 ساله راههايي که ميشود کسي را عاشق خودتان کنيد «به آنها بگوييد که فروشگاههاي زنجيرهاي شکلات داريد.» دل، 6 ساله «يک سري کارها را نکنيد مثلا اينکه کتاني سبز بدبو داشته باشيد... ممکن است با اين کارتان توجه کسي را جلب کنيد اما توجه، عشق نيست. » آلونزو، 9 ساله «يکي از راههايش اين است که دختر مورد نظر را براي غذاخوردن بيرون دعوت کنيد. حتما يک چيزي بخريد که دوست دارد؛ مخصوصا سيبزميني سرخ کرده.» بارت، 9ساله چطوري ميشود فهميد دو تا آدمي که توي رستوران غذا ميخورند عاشق هم هستند؟ «فقط نگاه کنيد و ببينيد که مرد صورت حساب را برميدارد يا نه. اين راهي است که ميشود فهميد عاشق شده يا نه.» جان، 9 ساله «عاشقها فقط به هم خيره ميشوند و غذايشان سرد ميشود. بقيه بيشتر به غذا توجه ميکنند.» براد، 8 ساله «اگر يکي از آن دسرهايي سفارش بدهند که با آتش درست ميکنند، عاشقند. چون يعني قلب خودشان هم آن جوري است... توي آتش» کريستينه، 9 ساله وقتي مردم ميگويند: دوستت دارم، به چه فکر ميکنند؟ «به خودشان ميگويند: بله واقعا دوستش دارم. ولي کاش ميشد حداقل روزي يک بار دوش بگيرد.» ميشله، 9ساله چطور ميشود عاشق ماند؟ «اسم زنتان را فراموش نکنيد... اين کار کل عشق را نابود ميکند.» راجر، 8 ساله «همسرتان را زياد ببوسيد. اين کار باعث ميشود او يادش برود که شما هيچ وقت آشغال را بيرون نميگذاريد.» رندي، 8ساله
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 15:56 توسط امیر حسین |
|
|
مدیر و شاگرد عزیزش روزی پسری به مدرسه میرود در روز امتحان تقلب میکند، معلم آن کلاس او را میبیند و به معلمهای دیگر هم نشان میدهد. همه بچههای مدرسه هم میدانند که او اهل درس نیست. قبل از اینکه معلم مدرسه برگه وی را تصحیح کند خبر میرسد که نمره اش۲۰ شده است. این باعث میشود که همکلاسی هایش سر صف شلوغ کنند و مدیر مدرسه که از شلوغی در مدرسه هراس دارد سر صف میآید و شروع به صحبت با دانش آموزان میکند که درست است من این دانش آموز را بیشتر از دانش آموزان دیگر دوست دارم حتی آنها که برای این مدرسه سالهاست زحمت کشیده اند ولی کسی که نمره ۲۰ میگیرد تقلب نمیکند.نمره وی بیست و او از بهترین شاگردان کلاس هم هست، اگر کسی هم مشکلی دارد ما وی را از مدرسه بیرون میکنیم و یا در یک اتاق حبس میکنیم تا کسی صدایش را نشنود.
شاگردان دیگر میبینند که در حق آنها ظلم شده و نمی توانند ساکت بمانند. پس آنها هر روز سر کلاس قرآن میخوانندو دور هم جمع می شوند تا راه چاره ای با هم پیدا کنند. در همان حال بچه ی متقلب با دوستانش به کلاسی که در آرامش به اعتراض مشغولند آمده و با چوب و صندلی به سر بچههای دیگر میزند و به آنها میگوید به جای اینکه اینجا بنشینید و حرف بزنید بروید فوتبال بازی کنید. تمام شاگردان از این ناراحت میشوند و به دفتر مدیر مدرسه میروند. غافل از اینکه آنجا را پر کرده اند از دوستان متقلب که بعضی از آنها حتی مال آن مدرسه هم نیستند و اینان با خود چماق و چاقو هم به مدرسه آورده اند و حمله می کنند به دانش آموزان بی دفاع. پس از اینکه چند نفر کشته و زخمی می شوند، چند معلمی که از ترس از دست رفتن شغلشان حامی مدیر هستند، به اولیای دانش آموزان توضیح می دهند که مقصرین اصلی دانش آموزانی هستند که به نمره دادن مدرسه شک کردند و به آن اعتراض کردند و آنها که آسیب رساندند از مدرسه های اطراف آمده بودند و هدفشان بدنام کردن این مدرسه است که به قول مدیر مدرسه در منطقه تا ندارد. شاگردان که میدانند این دروغ است باز هم در دفتر مدرسه جمع میشوند. اما آنها باز هم به جان شاگردان می افتند. بعضی را هم به زیرزمین مدرسه میبرند و در آنجا مثل سگ با آنها رفتار میکنند. ولی دانش آموزان ایستاده اند و حق خود را میخواهند و هرروز مصمم تر از روز قبل به دنبال حقی هستند که از آنها دزدیده شده. اما شاگرد پررو و متقلب هم هر جا سکویی میبیند به بالای آن میرود تا شاید کسی او را ببیند و به او توجه کند، به دیگر دانش آموزان زبان درازی میکند و میگوید: "شما هیچ کاری نمی توانید بکنید من با مدیر مدرسه دوستم. مثل بابام میمونه و هر کاری میخوام میکنم". در روز اهدای جوایز هم که دانش آموز متقلب می خواهد دست مدیر را ببوسد نمایش خنده داری اتفاق می افتد. کسی نمی فهمد که آیا مدیر از متقلب خسته شده و نمی گذارد که دستش را ببوسد و به شانه بسنده می کند یا اینکه دانش آموز اینقدر خود را قوی حس می کند که به این کار هم تن نمی دهد. حال چند تن از شاگردان ممتاز مدرسه را به سر صف میآورند. به آنها از قبل گفته اند که اگر آن حرف را که ما به شما میگوئیم نگویید شما را هرسال رفوزه می کنیم تازه دوستانت را هم پیشت میآوریم. ولی همه دانش آموزان میدانند که اینها از بهترین شاگردان هستند و حرفهایی که سر صف میزنند همان حرفیست که مدیر متقلب بزور به آنها داده و نوشته و گفته که از رو بخوانید. همه میدانند که حرفهای زده شده دروغ است و چون در زیر زمین به آنها فشار آورده و حتی باعث شده که وزن هم کم کنند و مجبور به گفتن این حرفها شده اند. حرفهای اصلی این دانش آموزان همان حرفهاست که قبل از به زیر زمین رفتن گفته اند. جالب است که یکی از این دانش آموزان ۲ سال پیش گفته اگر از من تو زیرزمین حرف کشیدند شما باور نکنید. ولی شاگردان کوتاه نمیایند چون باید جلوی حرف زور ایستاد؛ باید با آن برخورد کرد؛ باید به معلمان طرفدار فهماند که به زودی این مدرسه که پر از دروغ است تعطیل میشود و آنها هم دیگر کاری ندارند چه بهتر که از همین حالا به دانش آموزان بپیوندد. حتی بعضی از این چوب به دستان دوستان متقلب هم فهمیده اند و چوب خود را زمین گذشته اند و به دانش آموزان تسلیت گفته و به آنها پیوسته اند؛ هرروز از چوب بدستان کم میشود و لرزه به تن مدیر و متقلب و همدستانشان افتاده. آنها در کنجی به گرد هم آمده و میبینند که هیچ راهی ندارند. دوره مدیریت آنها و تقلب به سر رسیده. دانش آموزان ایستاده اند تا مدیری را در مدرسه به کار بیاورند که خود انتخاب کرده اند. هرروز هم خطاب به مدیر و طرفدارانش شعار می دهند که: بترسید بتریسید ما همه با هم هستیم. این داستان شرح حالی است از تقلب انتخاباتی و حوادث بعد از آن. مهدی سحرخیز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 21:3 توسط امیر حسین |
|
|
بهترین سایتهای سرگرمیجهان برگزیده شدند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:44 توسط امیر حسین |
|
|
سيندرلاي ايراني يكي بود ، دو تا نبود، زير گنبد كبود كه شايدم كبود نبود و آبي بود، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي كرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود كه بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود . سيندرلا با نامادريش كه اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش كه اسمشون زري و پري بود زندگي مي كرد . بيچاره سيندرلا از صبح كه از خواب پا مي شد بايد كار مي كرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پاركت ها رو طي كشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري كردي؟ سيندرلا ميلك شيك توت فرنگيه منو آماده كردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بتركي ، ذليل مرده ي گامبو ، كارد بخوره به اون شكمت كه 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله كه بدبختيهاش يكي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه كه خاك بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت كه ازدواج كنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي كني پسره ي گوش دراز ، نونت كمه ، آبت كمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟ ... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي كه اشكش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شكرم ، پسر گلم ، مي خواي با كي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم كه از بي زني دارم مي ميرم ... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا كنم خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراك نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با كمالات و تحصيل كرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : كوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت كردم خونمون، از هر كدوم كه خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينكه مهريه بهش ندي، پس آخه تو كي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اكبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيكه ماه ، اصلا" ماه كيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا كنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه كشيد و اشك ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليك . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي كني ، پاشو ببينم ، من اومدم كه آرزوهات رو بر آورده كنم ، زود باش آرزو كن . ... سيندرلا : آرزو مي كنم كه به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درك ، كي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاكسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيك موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشكي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت كنم كه نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاكي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه كدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي كلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مباركه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و كوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس كه ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرك آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاك بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام كنم. فرشته با عصاش زد تو كله ي يه سوسك بدبخت كه رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي كرد . سوسكه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه كه هست ، نمي تونم كه رت باتلر رو برات بيارم ... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حركت كردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شكيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي كرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تكنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري كپك زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم كه ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه كرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟. ... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي كه چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش كشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج كنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مباركه و بعد هم يك صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در كمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سكته كرد و مرد) سپس با هم ازدواج كردند و سالهاي سال به كوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در كنار هم زندگي كردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند منبع:سایت نظام آباد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 10:7 توسط امیر حسین |
|
|
چگونه خود را دوست بداریم؟ آیا هنوز آخرین باری را که واقعا عاشق شدید به خاطر دارید؟ یادتان هست که در قلبتان چه آه و فغانی بر پا بود و چه احساس پر اعجازی داشتید می خواهم بگویم عاشق خود بودن هم درست همین طور است! با این تفاوت که این عشق هرگز فنا شدنی نیست... اگر عشق به خود را یکبار زنده کنید، این عشق در تمام طول زندگی با شما خواهد بود. بنابراین از این رابطه عاشقانه حداکثر بهره را ببرید، زیرا عشق راهنمای همیشگی شما است، برای رسیدن به اوجی از شعور و آگاهی که تنها بشر قادر به تحقق آن است. برای کسانی که می خواهند خود را دوست بدارند، چند رهنمود درباره دوست داشتن خود ارائه می دهیم.
پس بهتر است سعی کنیم خلاقیت های فردی خود را کشف کنیم و خصوصیات برجسته و ممتاز خود را ستایش کنیم، زیرا وقتی ما از خود انتقاد می کنیم در واقع نقش خود را در دنیا بی اعتبار و تحقیر می کنیم. در صورتی که می توانیم به هنگام اشتباه کردن، به خود بگوییم: «من پیچیده تر از آن هستم که شایسته یک ارزیابی کلی از خود باشم، درست است که اشتباه کردم یا شکست خوردم ولی می توانم هنوز خودم را به عنوان انسان جایز الخطا بپذیرم و این اشتباه یا شکست من دلیل بر بی ارزش بودن و ناتوانی من نیست.» بنابراین اگر آمادگی رشد و ترقی و درس گرفتن از اشتباهات را داشته باشید، اشتباهات راهی به سوی یک زندگی کامل و پربار را برایتان هموار می سازد. خیلی از ما دائم خود را با افکار ترسناک تهدید می کنیم و از یک مشکل کوچک یک هیولای غول پیکر می سازیم. مثلا اگر دیگران ما را طرد کنند فاجعه است، یا اگر در فلان مورد به نتیجه دلخواه نرسیم وحشتناک است. بنابراین هرگاه دچار ترس و نگرانی شدید، به خود بگویید: این که دیگران مرا طرد کنند یا اگر در این مورد خاص به نتیجه مطلوب نرسیدم برایم ناراحت کننده است، ولی هیچکدام فاجعه نیست. راه دیگر این است که با خود ملایم، با محبت و صبور باشیم. اشکال بسیاری از ما این است که همیشه می خواهیم فورا به همه چیز برسیم. مثلا یک روزه بتوانیم خود را دوست بداریم. در صورتی که ما نتوانیم در عرض یک روز خود را کاملا دوست بداریم، ولی می توانیم هر روز خود را کمی بیشتر دوست داشته باشیم. اگر هر روز به خود کمی بیشتر عشق بورزیم بعد از دو یا سه ماه در مسیر خود دوستی واقعی ِپیشرفت شایانی خواهیم داشت. با ضمیر باطن خود محتاطانه رفتار کنیم. برای آرامش دادن به جسم و روح فقط چند دقیقه در روز فرصت لازم است. هر وقت که توانستید چند بار نفس عمیقی بکشید، چشم هایتان را ببندید و تمام هیجانات درونی خود را رها کنید، وقتی نفس هایتان را بیرون می دهید تمرکز کنید و آهسته به خود بگویید: «من تو را دوست دارم همه چیز خوب است» بعد از آن احساس آرامش بیشتری می کنید و می فهمید که لازم نیست همیشه با ترس و اضطراب زندگی کنید. هر روز تفکر کنید: توصیه می کنم روح خود را آرام کنید و به حکمت درونی خود گوش فرا دهید. در این لحظه می توانید حتی این جملات را تکرار کنید: «من خودم را دوست دارم یا من خودم را می بخشم یا من بخشیده می شوم.» پس از مدتی سکوت کنید و به ندای درون خود گوش دهید. در واقع هر یک از ما برای فکر کردن روش خاصی را انتخاب می کند . بعضی از افراد موقع پیاده روی یا حتی دویدن فکر می کنند، برخی دیگر با نوشتن افکار منفی و مثبت خود من با رفتن به طبیعت و قدم زدن در آن می توانم به خود و حکمت آفرینش خود فکر کنم. شجاع باشید و راه مخصوص خود را جهت تفکر بیابید. دوست داشتن خود یعنی این که به خود ارج نهیم: به دوستان خود مراجعه کنید و از آنها کمک بخواهید. تقاضای کمک از دیگران در موقع نیاز، نشانه قدر است. خیلی از شما یاد گرفته اید که همیشه فقط به خود تکیه کنید و همه کارها را به تنهایی انجام دهید و نمی توانید از دیگران درخواست کمک کنید، چون خودپرستی شما این اجازه را نمی دهد. پیشنهاد می کنم به عضویت گروههای خودیاری که برای حل مشکلات در گوشه و کنار این شهر هستند درآیید.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 18:5 توسط امیر حسین |
|
|
جشنواره بینالمللی فیلم کودک و نوجوان برگزیدگان خود را شناخت
فيلم «کودک و فرشته» به کارگردانی مسعود نقاشزاده با چهار جايزه به عنوان بهترين فيلم بيست وسومين جشنواره کودک معرفی شد.در بخش فیلمهای بلند سینمایی، دیپلم افتخار بهترین فیلمنامه به طور مشترک به محمدرضا گوهری و مسعود نقاشزاده برای فیلم کودک و فرشته اهدا شد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 9:47 توسط امیر حسین |
|
|
وقتي فرزندانمان باهم دعوا مي کنند چه کنيم؟
مديريت حل بحران بين فرزندان دعواي فرزندان براي خانواده هاي چند فرزندي چيز عجيب و غريبي نيست. هيچ پدر و مادري نمي توانند ادعا کند که فرزندانشان هيچ وقت با هم دعوا نکرده اند. اين مشکل اجتناب ناپذير است اما بسياري از ما والدين نمي دانيم با اين مشکل چطور برخورد کنيم. گاهي سر هر دو داد مي زنيم «بس کنيد!»، گاهي طرف فرزند بزرگ تر را مي گيريم و گاهي او را محکوم مي کنيم و از فرزند کوچک دفاع مي کنيم. بعد هم نمي توانيم پيش بيني کنيم که در فضاهاي بزرگ تري مثل مدرسه و جامعه چه اتفاقي براي آنها خواهد افتاد. خيلي وقت ها اين مشکل براي ما به يک مشکل اساسي تبديل مي شود اما بدون اينکه خودمان متوجه باشيم، عامل ادامه اين دعواها در بين فرزندانمان مي شويم. خوشبختانه راه حل اين مشکل خيلي هم پيچيده نيست و تنها نياز به صبر و حوصله ما دارد. بايد بپذيريم که اشتباه برخورد کرده ايم و روشمان را تغيير دهيم. آن وقت است که مي توانيم کنترل رفتار فرزندانمان را به دست بگيريم. ريشه يابي علت ها 1- براي توجه علت اختلافات کودکانتان را شناسايي کنيد و آنها را تا حد ممکن کم کنيد. دعواي بچه هاي به چند علت است. اگر بعد از چند بار دعوا کردن کودکان متوجه شوند که هنگام دعوا شما توجه بيشتري به آنها نشان مي دهيد، طبيعي است که از دعوا کردن خوششان بيايد. همين دعوا کردن است که باعث مي شود شما براي جدا کردنشان هم که شده آنها را بغل بگيريد و به اتاق ديگري ببريد يا حتي به چشمانشان نگاه کنيد و سرشان داد بزنيد. ممکن است بگوييد اين توجه که منفي و بد است. بله، اما وقتي توجه مثبت و تشويق را از کودک دريغ کنيد، به هر ترتيب که شده سعي مي کند توجه شما را به خودش جلب کند؛ حتي توجه منفي! پس سعي کنيد آنقدر به کودک توجه کنيد که او مجبور نشود با دعوا شما را متوجه خودش کند. 2- گفت و گو و بيان احساس به کودکانتان ياد بدهيد که احساساتشان را در زمان عصبانيت، شادي و غم ابراز کنند. خيلي وقت ها کودک قبل از بيان ناراحتي و عصبانيت خود به ديگران، از کتک زدن و رفتارهاي خشن استفاده مي کند چرا که ياد نگرفته چطور به خواهرش بگويد که دوست ندارد کسي به اسباب بازي اش دست بزند. همين حرف زدن و ابراز ناراحتي مانع از ايجاد هرنوع برخورد لفظي يا فيزيکي مي شود. گاهي ممکن است ندانيد چرا دعوا شروع شده است. در اين موارد سعي کنيد يک طرفه به قاضي نرويد و از کسي جانبداري نکنيد. از کودکانتان بخواهيد که ماجرا را از اول تعريف کنند و هر کدام راه حل هايي را که براي حل اختلاف دارند بگويند. حتي مي توانيد راه حل ها را روي يک برگه کاغذ بنويسيد. ممکن است بعضي راه حل ها خنده دار و نشدني به نظر برسند اما آنها را هم بنويسيد. توانايي آنها براي حل مشکل را دست کم نگيريد. البته شما هم مي توانيد پيشنهاد بدهيد اما صبر کنيد تا خود کودکان يکي يکي راه هاي غيرممکن و نامناسب را خط بزنند تا بالاخره به بهترين راه براي حل اختلافشان برسند. روش هایی براي جلوگيري از دعوا دعواي بين خواهر و برادرها به اندازه تغيير فصول سال طبيعي است. برخلاف آنچه بيشتر والدين تصور مي کنند، دعواي ميان فرزندان نشان دهنده سلامت رواني در خانواده است اما در بعضي مواقع اين مسأله طبيعي تبديل به مشکل مي شود و نمي توانيم از عهده آن بر بياييم. براي کنترل اوضاع در اين طور مواقع و کاهش دعوا بين کودکانتان، به کاربردن 10 روش مي تواند کارساز باشد. 1- جنگ و دعوا معمولا يکي از روش هايي که بچه ها براي جلب توجه والدين به آن متوسل مي شوند، جنگ و دعوا است. بنابراين اگر به آنها بي توجهي کنيد (البته تا زماني که کار به کتک کاري هاي خطرناک نرسيده است)، ديگر کمتر از اين روش براي جلب توجه استفاده مي کنند. 2- رعايت مساوات زماني که بين فرزندانتان دعوا و درگيري پيش مي آيد ، ممکن است متوجه شويد که کدامشان دعوا را شروع کرده و مقصر است. در چنين وضعيتي به هيچ وجه اظهار نظر نکنيد و هرگز طرف هيچ کدامشان را نگيريد. 3- تشويق هنگام صلح وقتي که بچه ها به خوبي و بدون مشکل در کنار هم بازي و فعاليت مي کنند، نشان بدهيد که از اين وضعيت خوشحال هستيد. طوري رفتار کنيد که بفهمند از اينکه با هم خوب هستند و دعوا نمي کنند ، خوشتان آمده است. 4- شما الگو هستيد اينکه هر از گاهي بحث و مرافعه کردنتان را به آنها نشان دهيد، بد نيست؛ البته در صورتي که روش مواجه شدن با آن و حل کردن اختلافات و آشتي کردن را هم به آنها ياد بدهيد. بچه ها از شما ياد مي گيرند که چطور اختلافشان را با هم حل کنند. اگر اين کار را به آنها آموزش نداده ايد، انتظار نداشته باشيد بلد باشند به خوبي از عهده اين کار بربيايند. 5- همه با هم فعاليت هايي را برنامه ريزي کنيد که همه اعضاي خانواده با هم در آن شرکت کنند با فرزندانتان درباره اينکه اعضاي خانواده بايد با هم همکاري کنند، صحبت کرده و اهميتش را به آنها گوشزد کنيد. از انجام بازي ها و فعاليت هايي که حس رقابت و احتمال دعواي فرزندانتان را افزايش مي دهند ، خودداري کنيد؛ مگر آنکه بتوانيد احساس رقابت آنها را کنترل کنيد تا به حسادت تبديل نشود. 6- آموزش هنگام آرامش زماني با آنها درباره دعا کردنشان صحبت کنيد که آرام شده و مشکلاتشان را با هم حل کرده باشند. براي فرزندانتان اين سؤال را مطرح کنيد که چه کارهاي ديگري را مي توانستند به جاي کتک زدن همديگر انتخاب کنند و به آنها در پيدا کردن ايده هاي جديد و جواب دادن به اين سؤال کمک کنيد. 7- نتيجه گيري به جاي تنبيه معمولا تنبيه کردن بچه ها فقط آنها را عصباني تر کرده و باعث مي شود بيشتر دعوا راه بيندازند؛ البته کمي سرزنش کردن، طبيعي و اجتناب ناپذير است اما تا آنجا که مي توانيد، به جاي تنبيه از نتيجه گيري منطقي استفاده کنيد. 8- کنترل عکس العمل ها وقتي که لازم است بين آنها پادرمياني کنيد، آرامش خود را کاملا حفظ کنيد. اگر عصباني بشويد، مطمئن باشيد احتمال اينکه دوباره جنگ و دعوا راه بيفتد، بيشتر کرده ايد. 9- گره ها را کم کنيد فکر کنيد ببينيد که معمولا چه مسائلي بيشتر باعث اختلاف و دعواي آنها مي شود. مثلا اگر مي خواهيد براي بچه هايتان توپ بخريد ، هرگز براي يکي از آنها توپ قرمز رنگ و براي ديگري آبي رنگ نخريد. 10- همان طور که هست هر روز به بچه هايتان بگوييد که دوستشان داريد و مهم تر از اين، علاقه تان را به آنها نشان دهيد. بچه هايي که وابستگي عاطفي بيشتري به والدين دارند ، کمتر دعوا مي کنند. اين کار شايد شما را کاملا از شر دعواي فرزندانتان خلاص نکند اما بي نتيجه هم نيست.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 17:47 توسط امیر حسین |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:5 توسط امیر حسین |
|
|
این روزها غنچه به نوزادانی که به دنیا می آیند فکر می کنه و اینکه چرا اگر نوزاد پسر بود می گن (الهی شکر پسر به دنیا آورده) و اگر دختر باشه ( هرچی که خدا داده ، کاریش نمی شه کرد) قدیمترها که هنوز دستگاه سنوگرافی نیامده بود و از روی حدس و گمان جنسیت بچه را تعییین می کردند مادرها یک جور گرفتاری داشتند و امروزه جور دیگری .
یادم می آید سالیان قبل به دلیل عمل آپاندیس در بیمارستانی در یکی از شهرستانها بستری بودم و از بد شانسی اتاق من نزدیک بخش زایمان بود ، هرگز فراموش نمی کنم نگاه نگران و هراسان مادری را که برای سومین بار فرزند دختر به دنیا آورده بود و فراموش نخواهم کرد حرفهای پر از خشم و تهدید آمیز همسرش را به آن زن .
آن روزها سن کمی داشتم ولی این موضوع عمیقا روی من تاثیر گذاشته و من به این موضوع فکر می کردم لابد وقتی هم که من به دنیا آمده ام با مادرم همین برخوردها شده.
هنوز هم به آن دختر بچه فکر می کنم که هیچ کس از آمدنش خوشهال نشده بود و به خاطر آمدن او مادرش چقدر توهین و تحقیر رامتحمل شد .و بعدها که من در رشته مشاوره در دانشگاه مشغول تحصیل شدم و متوجه این موضوع که جنسیت بچه را پدر (به خاطر نوع کروموزمهایش ) تعیین می کند ، نه مادر، دلم برای آن زن و دخترش بیشتر سوخت.
من هرگز نتوانستم این تفاوت را درک کنم چون خودم و خواهرانم همانقدر موفق و مستقل بودیم که برادرانم و تا جایی که توانسته ایم باری از دوش کسی برداشته ایم تا اینکه باری بر دوش کسی بگذاریم. به هر حال زن در ایران امروز، هیچ برخورد توهین آمیز و تبعیض آمیز را نمی پذیرد، به این دلیل که در خیلی از موقعیتها از مردان پیشی گرفته و سالیان درازی است که روند رو به جلو دارد. در جوامع مرد سالار هر قدر هم که قوانین بر ضد زنها تصویب شود قادر نخواهند بود آنها را دوباره به پستو و اندرونی بر گردانند زیرا زن امروز به حقوق انسانی خودش آگاه است و اجازه این برخوردها را نمی دهد. خیلی دلم می خواهد شما دوست عزیزی که این مطلب را می خوانی از این لحظه به زنها و مردهای دوروبر خودت نگاهی بیندازی و ببینی که آیا وا قعا تفاوتی هست ؟ و برای لحظه ای تصور کن منزلتان را بدون وجود مادر، همسر و یا خواهر. و آن وقت حتما منصفانه در مورد این برخوردهای مرد سالارانه به قضاوت بنشین ،البته یادمون نره که مردها هم به همان اندازه مفید هستند و زن ومرد مکمل یکدیگر هستند برای ساختن جامعه. منبع: وبلاگ کودکانه ها |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:52 توسط امیر حسین |
|
|
شتر ديدي، نديدي مردي در صحرا بدنبال شترش مي گشت تا اينكه به پسر با هوشي برخورد . سراغ شتر را از او گرفت . پسر گفت : شترت يك چشمش كور بود؟ مرد گفت: بله . پسر پرسيد : آيا يك طرف بار شيرين و طرف ديگرش ترش بود ؟ مرد گفت : بله . حالا بگو شتر كجاست ؟پسر گفت من شتري نديدم . مرد ناراحت شد و فكر كرد كه شايد اين پسر بلائي سر شتر او آورده و پسرك را نزد قاضي برد و ماجرا را براي قاضي تعريف كرد . قاضي از پسر پرسيد . اگر تو شتر را نديدي چطور مشخصات او را درست داده اي ؟ پسرك گفت : در راه ، روي خاك اثر پاي شتري ديدم كه فقط سبزه هاي يك طرف را خورده بود . فهميدم كه شايد شتر يك چشمش كور بود . بعد ديدم در يك طرف راه مگس بيشتر است و يك طرف ديگر پشه بيشتر است . و چون مگس شيريني دوست دارد و پشه ترشي را نتيجه گرفتم كه شايد يك لنگه بار شتر شيريني و يك لنگه ديگر ترشي بوده است . قاضي از هوش پسرك خوشش آمد و گفت : درست است كه تو بي گناهي ولي زبانت باعث دردسرت شد . پس از اين به بعد شتر ديدي ، نديدي !!
اين مثل هنگامي كاربرد دارد كه پرحرفي باعث دردسر مي شود . آسودگي در كم گفتن است و چكار داري كه دخالت كني ، شتر ديدي نديدي و خلاص . |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 17:15 توسط امیر حسین |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 9:41 توسط امیر حسین |
|
|
حتما عکس یک کودک را در کیف پول خود بگذارید!
روانشناسان با انجام آزمایشی جالب توجه دریافتند کیفهایی که عکس یک کودک در آن قرار گرفته باشد پس از مفقود شدن به سرعت توسط افراد یابنده به صاحبان اصلی باز می گردند.
به گزارش خبرگزاری مهر، دانشمندان و روانکاوان طی آزمایشی جالب اعلام کردند احتمال بازگردانده شدن کیف پولهایی که دارای عکس یک کودک باشد نسبت به بازگردانده شدن کیفهای دیگر بسیار زیادتر است.
محققان سال گذشته با انجام آزمایشی جالب توجه 240 کیف پول را در مکانهای مختلف خیابانهای ادینبرگ قرار دادند تا بتوانند تعداد کیفهای بازگردانده شده را محاسبه کنند. برخی از این کیف پولها حاوی قطعه عکسی از یک کودک، یک خانواده و یا یک زوج مسن بودند. برخی از کیفها دارای کارتهایی بودند که نشان می داد صاحب کیف اخیرا در فعالیتهای خیرخواهانه شرکت داشته است و بقیه کیفها از مدارک و کارتهای معمولی انباشته بودند.
ریچارد وایزمن روانشناس دانشگاه هرتفورد شایر که این آزمایشها را به انجام رسانده است اعلام کرد 42 درصد از کل کیفها بازگردانده شدند که از این میان آنهایی که حاوی عکس کودک یا نوزادی بودند بیشتر مورد عکس العمل درستکارانه یابنده کیف قرار گرفته بودند به طوریکه 88 درصد از کیفهایی که عکس کودک در آنها قرار گرفته شده بود بازگردانده شدند. تنها 48 درصد از کیفها با عکسهای خانوادگی و 28 درصد از کیفها با عکس زوجی مسن توسط یابنده بازگشت داده شدند. وایزمن دلیل این آمار متفاوت را اینگونه توجیه می کند: "تصویر نوزاد یا کودک احساس نیاز به حمایت را در افراد زنده می سازد که از دیدگاه تکاملی امری شگفت انگیز به شمار نمی رود. نکته شگفت انگیز این آزمایشها تعداد کیفهایی است که تنها به واسطه یک عکس بازگردانده شدند." بر اساس گزارش تلگراف، کیفهای پول طی این آزمایش به صورت اتفاقی در فاصله های یک چهارم مایل از یکدیگر قرار داشته و حاوی تصاویر مختلفی بوده اند. همچنین هیچ پولی درون کیفها قرار نداشته است.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 6:14 توسط امیر حسین |
|
|
مردی با سرفصلی متفاوت برای توصیف زندگی استاد مهدی آذر یزدی میتوان روی زندگی ساده و بیپیرایه او انگشت گذاشت. میتوان بر روی تلاشهایش در حوزه کودکان و انتشار کتابهای داستان تاکید کرد، این که توانست با دستان خالی بخشهایی از تاریخ ادبیات کودکان این سرزمین را بسازد، اما نه شاید یکی از تفاوتهای آذر یزدی این بود كه هرگز نخواست راه از پيش ترسيم شده زندگي عادي را بپيمايد، راه از پيش ترسيم شده يك زندگي عادي در اين سرزمين يا هر سرزميني ديگر اين است كه در هر فصل از زندگي همان كارهايي را انجام دهيم كه جامعه به قاعده پذيرفته است. آذريزدي چنين نكرد و زندگي را تنها در يك فصل ديد، فصل سرگذاشتن بر آرمان كتاب. و از این جهت او انسانی والاست. به گفته نيچه: آنچه انساني را والا ميسازد، نه شدت احساسهاي والا كه مدت آنهاست. و آذريزدي در دلبستگي به احساسش همه زندگياش را هزينه كرد. محمدهادي محمدي ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 6:20 توسط امیر حسین |
|
|
مهدی آذر یزدی با یک دنیا قصه رفت مرد قصهها هم رفت، دیگر شکایتی ندارد که کتابش مجوز نگرفت، دیگر دلش درد نمیگیرد که سانسورچی داستانش را تکه تکه کرده است، مهدی آذر یزدی یا همه شکایتها و حمایتها، صبح روز پنجشنبه در سن ۸۷ سالگی درگذشت. مردی که با فقر بزرگ شد، کتاب خواند و نبشت و دیگر هیچ. نه مرد سیاست بود نه تکنوکرات، با این حال او نیز چون بسیاری از نویسندگان دلش از ارشاد خون بود و تا چندین سال پیش که رهبری در سفر استانی به یزد او را مورد لطف خود قرار دادند، هرگز حاضر نشد کتابهای جدیدش را روانه بازار کند. در ذیل اشاره ای گذرا به زندگی استاد شده که خواندنش خالی از لطف نیست.
آثار مورد علاقه ام از بيست و سه عنواني كه از من چاپ شده است، چهار تا را به ترتيب اولويت بيشتر از بقيه دوست ميدارم: 1. شعر قند و عسل؛ كه بيشتر بيان درد زندگي است. 2. بچه آدم؛ كه جزوه چهارم «قصه هاي تازه از كتابهاي كهن» است. 3. خاله گوهر؛ كه در سال 54 در شيراز براي كميته پيكار با بي سوادي نوشتم بعد ديگر نتوانسته ام اثر تازه اي ارائه كنم. 4. گربه تنبيل؛ كه هنوز چاپ نشده و همين باعث شده كه از سال 1365 به بعد ديگر نتوانسته ام اثر تازه اي ارائه كنم.
زندگي تنهايي من هيچ وقت كار دولتي نداشته ام؛ چون مدرك تحصيلي هم نداشتم و اصلاً راه استخدام شدن را بلد نبودم. ازدواج نكردم؛ چون نمي توانستم زندگي خانوادگي را اداره كنم و هميشه از بيكاري و بي پولي مي ترسيدم. با مردم هيچ گونه حشر و نشري نداشتم؛ چون هميشه و در همه جا، از بچگي، با تحقير رو به رو بودم. بنابراين از آنجا كه نمي خواستم مناعت و مختصر اعتماد به نفس باقي مانده ام را از دست بدهم، همواره به تنهايي و انزوا و گوشه گيري پناه مي بردم. معمولاً با حداقل درآمد و قناعت مرتاضانه زندگي مي كنم و در تنها چيزي كه قناعت نمي كنم خريدن كتاب و مجله است. تاكنون چند بار كتابخانه نسبتاً مطلوبي براي خود جمع آوري كرده ام. اما وقتي بيكار و بي پول شده ام آنها را به ثمن بخس فروخته ام، و بعداً دوباره شروع كرده ام. تنها دلخوشي ام در زندگي اين بوده است كه كتاب تازه شناخته اي را كه لازم داشته ام بخرم و شب آن را به خانه ببرم؛ خانه اي كه نمي دانم يك ماه بعد در آن هستم يا نه. تاكنون پنج بار خانه هاي كوچكي از 35 متري تا 100 متري خريده ام، و به ضرر فروخته ام ؛ در كار معامله بي عرضه ام. از آخرين باري كه (سال 1354) يك خانه 40 متري را در «نازي آباد» فروختم، ديگر نتوانستم خانه اي بخرم؛ و حسرت اينكه يك اتاق مناسب براي كار داشته باشم ، شريك عمرم شده؛ عمري كه ديگر سالهاي آخرش فرا رسيده است.
اما كتاب كودكان اولين بار كه به فكر تدارك كتاب براي كودكان افتادم سال 1335 يعني در سن 35 سالگي ام بود. بعضي ها از كودكي شروع به نوشتن مي كنند، ولي من تا هجده سالگي خواندن درست و حسابي را هم بلد نبودم. در سال 1335 در عكاسي «يادگار» يا بنگاه ترجمه و نشر كتاب كار مي كردم و ضمناً كار غلط گيري نمونه هاي چاپي را هم از انتشارات اميركبير گرفته بودم و شبها آن را انجام مي دادم. قصه اي از «انوار سهيلي» را در چاپخانه مي خواندم كه خيلي جاب بود. فكر كردم اگر ساده تر نوشته شود، براي بچه ها خيلي مناسب است. جلد اول «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب» خود به خود از اينجا پيدا شد. آن را شبها در حالي مي نوشتم كه توي يك اتاق 2 در 3 متري زير شيرواني، با يك لامپاي نمره ده ديوار كوب زندگي مي كردم. نگران بودم كتاب خوبي نشود و مرا مسخره كنند. آن را اول بار به كتابخانه اين سينا (سر چهار راه «مخبرالدوله») دادم. آن را بعد از مدتي پس دادند و رد كردند. گريه كنان آن را پيش آقاي جعفري ، مدير انتشارات اميركبير، در خيابان «ناصر خسرو» بردم. ايشان حاضر شد آن را چاپ كند. وقتي يك سال بعد كتاب از چاپ درآمد، ديگران كه اهل مطبوعات و كار كتاب بودند، گفته بودند كه خوب است. به همين خاطر، آقاي جعفري، پيوسته جلد دوم آن را مطالبه مي كرد. كم كم اين كتابها به هشت جلد رسيد. البته قرار بود ده جلد بشود، ولي من مجال نوشتن آن را پيدا نكردم. بيشتر اوقاتم صرف اسباب كشي و تغيير منزل و تغيير شغل و كار شده است. تنهايي هم براي خودش مشكلاتي دارد. بايد سبزي بخري، بنشيني پاك كني. بعد يك جوري آن را بپزي و بخوري و ظرف آن را بشويي. پيراهنت را وصله كني و اتاقت را جارو كني و رخت بشويي. و از اين قبيل كارها ... روزها هم اگر براي مردم كار نكني، خرجي نداري. اگر اختيار دست من بود، براي خودم يك پدر ميليونر كه مدير يك كتابخانه هم باشد انتخاب مي كردم؛ ولي اختيار در دست من نبود. پدر و مادرم، هر دو در سن هشتاد سالگي مردند، در حالي كه كار و كتاب مرا مسخره مي كردند. براي كارهايي كه در زمينه كتاب كرده ام «جايزه يونسكو» گرفتم و همين طور «جايزه سلطنتي كتاب سال» سه تا از كتابهايم را هم «شوراي كتاب كودك» كتاب برگزيده سال انتخاب كرد. دو سال پيش، مادرم با سرزنش به من مي گفت: اين همه كه شب و روز مي خواني و مي نويسي پولهايش كو؟ اين هم شد كار كه تو پيش گرفته اي ؟! مادرم تقريباً درست مي گفت. اگر از همان اول به همان كار رعيتي چسبيده بودم يا به سبزي فروشي يا بقالي و چقالي، خيلي بهتر زندگي مي كردم؛ ولي نمي خواستم . خود كرده را تدبير نيست، و پشيمان هم نيستم.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:9 توسط امیر حسین |
|
|
راهاندازي دومين جايزهي گرانقيمت كتاب كودك جهان در امارات دومين جايزهي گرانقيمت ادبيات كودك در جهان از سوي انجمن ناشران عرب راهاندازي شد. به گزارش ايسنا، انجمن ناشران كتابهاي كودك عربزبان با راهاندازي جايزهي كتاب "اتصالات" به ارزش 270هزار دلار، از بهترين كتاب سال كودك عربزبان تقدير خواهد كرد. اين جايزهي كتاب پس از جايزهي يادبود "آستريد ليندگرن" سوئد به ارزش 850هزار دلار، دومين جايزهي گرانقيمت ادبيات كودك در جهان محسوب ميشود. به گزارش هفتهنامهي پابليشرز ويكلي، جايزهي كتاب "اتصالات" كه از سوي دختر حاكم شارجهي امارات راهاندازي شده است، براي اولينبار در ماه نوامبر در نمايشگاه بينالمللي كتاب شارجه اعطا و جايزهي نقدي آن ميان ناشر و نويسنده تقسيم خواهد شد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 19:21 توسط امیر حسین |
|
|
کدوم بازی دوران کودکی بهتر بود؟ دلتان برای کدام بازی کودکی لک زده است، اصلا یادتون است چگونه خود را و بعضا هم سن و سالهای خودمون را چطور سرگرم میکردید، اصلا یادتون هست روزی چند ساعت توی کوچهها پرسه میزدید، زنگ در کدوم خانهها را میزدید و در میرفتید، چند شیشه را با آن توپ های پلاستیکی شکستید، چند بار جنگ و دعوا راه انداختید، بچههای امروز چه بازیهایی دارند و سرشان چطور گرم میشود. تفاوت بازیها در چیست جواب شما البته به جنسیت هم ارتباط پیدا میکند، الان هم همینطوره دختر و پسر تا حدی بازیهایشان فرق میکنه و البته هر چه از نظر زمانی جلوتر میرویم تفاوت کمتر و تشابه در بازی بین پسر و دختر بیشتر میشود اگر پسر باشید حتما گرگم به هوا، هفت سنگ، اتل متل توتوله، بازی با حیوانات خونه، شمشیر بازی، تفنگ بازی یا دشمن بازی به نحوی که شما همیشه دشمن را شکست می دادید، تفنگ آبپاش، معلمبازی، قایمموشک، توپبازی، پزشکبازی، دوچرخه سواری و شنا، موتورسواری، گل و پوچ، خانهسازی با چادر، بازی با کارت های ماشین و هواپیما، گل بازی، خمیربازی، اسباب بازیهای پلاستیکی، مارپله، منچ، اتاری، پارک و سایلی همچون سرسره، تاب بازی، دزد و پلیس دخترها هم بیشتر با عروسک و ایفای نقش مادر، یا با غذا پختن با برگ درختان،
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 5:59 توسط امیر حسین |
|
آشنایی با برخی بیماریهای شایع دوران کودکی
کودکان در سن رشد ممکن است دچار بیماریهای گوناگونی که امروزه ممکن است در اثر بی توجهی کودکان نسبت به مسائل بهداشت و یا در اثر زمینه های ارثی و وراثتی و یا بصورت بیماری اکتسابی بروز کند. از مهمترین بیماریهای دوران کودکی گل مژه، بلفاریت، کم خونی، هپاتیت و ... میباشد. کم خونیکم خونی یک مشکل ناتوان کننده است که به علت کاهش تعداد گلبولهای قرمز طبیعی خون یا کاهش میزان هموگلوبین ایجاد میشود. هموگلوبین رنگدانهای هست که مسئول حمل اکسیژن و رساندن آن به بافتهای مختلف بدن است. در ساختمان این رنگدانه آهن وجود دارد و باعث رنگ قرمز خون میشود کم خونی ممکن است به علت عدم تولید کافی گلبولهای قرمز در مغز استخوان به کمبود آهن و سایر مواد لازم جهت خون سازی مانند اسید فولیک و ویتامین B12 بیماریهایی مانند بدخیمیهای خونی (لوسمی) ، کم خونی سلول داسی شکل و تالاسمی ، از دست دادن بیش از اندازه خون و ... باشد. علائم احتمالی کم خونینخست کودک را از نظر ضعف جسمانی و رنگ پریدگی ارزیابی کنید اگر کودک رنگ پریده و خسته به نظر میرسد و به خوبی غذا نمیخورد، ملتحمه چشمها ، مخاط دهان و (پوشش داخل دهان) نوک انگشتان و زبان وی را بررسی کنید، زیرا در صورت کم خونی این قسمتها رنگ پریده به نظر میرسند و همچنین به نظر میرسد کودک نسبت به همسالان خود فعالیت کمتری داشته و زود خسته میشود. اقدامات اولیهحفظ تعادل و متناسب رژیم غذایی کودک اهمیت دارد فقر آهن شایعترین کم خونی در سنین رشد است. برای رفع این مشکل باید از غذاهای حاوی آهن مانند جگر ، گوشت قرمز ، و زرده تخم مرغ و عدس به مقدار کافی مصرف گردد. برخی مواد مانند ویتامین C به جذب بیشتر آهن کمک میکنند. بنابراین به عنوان مثال میتوانید یک لیوان آب پرتقال همراه تخم مرغ به کودک بدهید. موادی مانند چای از جذب آهن جلوگیری میکنند. همچنین لازم است از 6 ماهگی که سن شروع تغذیه تکمیلی است تا 1/5 سالگی قطره آهن ، روزانه 15 قطره به کودک داده شود. قطره آهن میتواند باعث سیاه شدن رنگ دندانها شود. برای جلوگیری از تغییر رنگ دندانها میتوان قطره را در دهان چکانده و پس از آن آب به کودک داد. و سپس دندانها را با یک پارچه تمیز کرد.
درمان کم خونیجهت درمان کم خونی نخست باید علت آن تشخیص داده شود. مصرف مکمل خوراکی آهن ، اسیدفولیک یا استفاده از فرم تزریقی ویتامین B12 از جمله درمانهایی هستند که برای انواع کم خونی حاد به کار میروند در تالاسمی که نوع خاص و شایعی از کم خونی است به علت تجویز گلبولهای قرمز و آزاد شدن آهن ، آهن در بدن تجمع مییابد که میتواند خطرناک باشد. برای جلوگیری از تجمع آهن از تزریق دسفرال استفاده میشود. دسفرال مادهای است که با آهن ترکیب شده و آن را از طریق ادرار دفع میکند. در تالاسمی به هیچ وجه نباید آهن مصرف شود. تزریق خون یکی از درمانهایی است که درمان کم خونیهای ناشی از خونریزیهای شدید مورد استفاده قرار میگیرد. هپاتیتهپاتیت بیماری عفونی است که سبب التهاب کبد میشود یک نوع از این بیماری یعنی هپاتیت B میتواند در دوران بارداری توسط مادر به جنین و یا از طریق خون آلوده منتقل شود. شایعترین نوع آن که بسیار مسری است هپاتیت A نام دارد که ویروس آن در مدفوع فرد مبتلا دیده میشود. اگر دستها پس از رفتن به دستشویی شسته نشوند ویروس میتواند براحتی از طریق آلوده کردن آب و غذا منتقل شود. علائم احتمالی هپاتیت (زردی پوست)نخستین علامت مبتلا به هپاتیت کاهش اشتها ، سپس علائم شبیه به سرماخوردگی و بدنبال آن زردی پوست و سفیدی چشم را میگیرد سایر علائم عبارتند از: تیرگی ادرار و کم رنگ شدن مدفوع. رنگ پریدگی زبان و پوست ، بخصوص در نواحی نوک انگشتان ، لبها ، و اطراف چشمها ، خستگی و ضعف و کمبود نفس در هنگام فعالیت ، سرگیجه ، افزایش ضربان قلب و زردی هست که بیماری زمینهای است و سبب زرد رنگ شدن پوست و سفیدی چشمها میشود این وضعیت به دلیل حضور رنگ دانه زرد صفراوی در خون ایجاد میشود این رنگدانه بطور طبیعی بر اثر تخریب سلولهای قرمز خونی پیر شده ایجاد میشود. اما در برخی بیماریها این رنگدانه در خون تجمع یافته و سبب زرد رنگ شدن پوست میشود. برخی شرایط احتمالی که سبب بروز این وضعیت میشوند عبارتند از: هپاتیت (التهاب کبد) ، انسداد یا ناهنجاری در مجاری صفراوی ، همچنین برخی از انواع کم خونی.
اقدامات در منزلدر صورت تغییر رنگ (زرد شدن) پوست کودک را دارد مدفوع ، کودک را جهت یافتن علت تغییر رنگ بررسی کنید. اگر کودک بدحال و بیاشتهاست برای جلوگیری از کم شدن آب بدن مقادیر زیادی مایعات به او بدهید و در صورت وجود زردی در کودک هر چه سریعتر با پزشک خود تماس بگیرید کودک مبتلا به زردی باید تحت نظر پزشک قرار گیرد. اقدامات پزشکیپزشک بیماریهای زمینهای را تشخیص داده و آنها را بطور مقتضی درمان کند اگر کودک به هیپاتیت مبتلا باشد ممکن است لازم باشد از سایرین جدا شود. پس از برطرف شدن زردی کودک ممکن است تا چند هفته بطور مرتب ویزیت شود. گل مژهگل مژه عبارت است از یک تورم چرکی در حاشیه پلک و علت تشکیل آن التهاب و عفونت یکی از فولیکولهای مو است که مژه از آن خارج میشود و تقریبا همیشه در پلک پایین ظتهر میشود. اغلب پس از 4 تا 5 روز سر چرکی از آن ظاهر شده و چرک آن تخلیه میگردد. زمینه تشکیل گل مژه میتواند مالیدن و دستکاری پلک و یا در ارتباط با التهاب گسترده و منتشر پلکها باشد. گل مژه چندان مسری نیست اما می تواند چشم مقابل را نیز در گیر کند. این مشکل کم خطر بوده و اغلب در منزل درمان میشود. درمان در منزلاگر تورم ایجاد شده بر روی پلکها تنها قرمز است و شکل دیگری وجود ندارد آن را به حال خود رها کنید کودک را تشویق نمایید که از خاراندن و دست کاری پلکها با دست اجتناب کند. اگر گل مژه دردناک است چشم مبتلا را با یک گاز استریل یا یک دستمال تمیز اتو شده پوشانده و آنرا بانداژ کنید. اگر گل مژه چرکی و دردناک است از کمپرس آب گرم بر روی آن استفاده کنید و این کار هر دو تا سه ساعت انجام دهید. به محض اینکه سرچری گل مژه پیدا شد آن را به خوبی بررسی کنید اگر مژه داخل آن در مرکز تورم مشخص است سعی کنید آن را با یک انبرک استریل شده با آتش ، خارج سازید. اگر این کار ممکن نیست از هرگونه دستکاری چشم خودداری کرده و کمپرس آب گرم را ادامه دهید. در صورت وجود تورم در پلک و پوستههای چسبیده به مژهها ممکن است بلفاریت وجود داشته باشد. در صورتی که با اقدامات فوق گل مژه ظرف مدت 4 تا 5 روز بهتر نشد و یا پلکها متورم گردید و یا گل مژه همراه بلفاریت وجود داشت با پزشک خود مشورت کنید. اقدامات پزشکیدر صورتی که پلکها یا چشم عفونی شده باشند ممکن است پزشک یک پماد یا قطره آنتی بیوتی چشمی تجویز کند. همچنین در صورت همراهی بلفاریت ، گل مژه ممکن است داروهای مخوص تجویز شود. بلفاریتعبارت است از التهاب پوست اطراف لبه پلکها که این مشکل اغلب هر دو چشم را در گیر میسازد. در صورت عفونی شدن منطقه ممکن است التهاب بدتر شده و گل مژه بروز کند. بلفاریت اغلب همراه با شوره سر همراه بوده و ممکن است بخشی از یک اگزمای منتشر پوستی به نام اگزمای بسورئیک باشد. علائم احتمالی بلفاریتپلکهای قرمز و پوسته پوسته ، خروج ترشحات چرکی از پلکها که بعد از خشک شدن شبیه شوره و پوستهای چسبیده به پلکها به نظر میرسد. اگر کودک مرتب چشمان خود را میخاراند چشمها را برای یافتن قرمزی پلکها و یا پوستههای متعدد بر روی ریشه مژهها و با وجود ترشحات چرک مانند بررسی کنید. از هیچ کرم یا لوسیونی استفاده نکنید. ترشحات چشم را با آب نمک پاک کنید. و کودک را از نظر شوره سر بررسی کنید. در صورتی که بعد از یک هفته درمان و شستشو پوسته ، قرمزی پلکها برطرف نشد به پزشک مراجعه کنید. اقدامات درمانی بلفاریتپزشک ممکن است یک پماد چشمی برای کاهش التهاب چشم تجویز کند. در صورتی که کودک مبتلا به شوره سر باشد تامپویالوسیون مخصوص تجویز میکند. اگر عفونتی مانند گل مژه وجود داشته باشد قطره آنتی بیوتیک چشمی برای برطراف کردن ترشحات چرکی توصیه میکند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 21:52 توسط امیر حسین |
|
|
اقتصاددان عزیز چطور بچههایم را ادب کنم؟ تیم هارفورد- مجید روئین پرویزی آموزش نظم و انضباط به بچهها بهنظر ساده است. «اگر خوب رفتار کردند، به شان جایزه بده و اگر بد رفتار کردند، تنبیه شان کن.» یعنی بچهها ظاهرا باید به انگیزشها پاسخ بدهند دیگر، درست میگویم؟ اما چرا اقدامات من در مورد فرزندانم چندان نتیجه بخش نیستند؟ تام عزیز حرفَت درست است، اما تا حدودی! بله کودکان به مشوقها پاسخ میدهند، اما این استراتژی محدودیتهای خودش را دارد؛ اولیناش اینکه کودکان بیصبرند. اگر میبینی با تشویق و تنبیه نمیتوانی بچهات را به خوب رفتار کردن وادار کنی، حتما باید هر از گاهی چماق و هویج ات را مورد بازبینی قرار دهی. مساله دوم به اعتبار مربوط میشود. اگر بچه 4 سالهات را به تنبیه با شلاق تهدید کنی، آیا اجرایش خواهی کرد؟ احتمالش به نظر کم است، به همین خاطر هم بچهات خیلی زود وقتهایی که تهدیدهایت فقط برای ترساندن باشند، میفهد و آنها را جدی نمیگیرد. بنابراین، مساله این است که تنبیهاتی دم دستت داشته باشی که قابلیت اجرایی داشته باشند. این کار را میتوانی از طریق بهوجود آوردن یک «اساس تنبیه» – نه تنبیهِ اساسی – انجام دهی. پروفسور جاشوآ گنز، نویسنده کتاب اقتصادِ والدین، معتقد است که اگر فردی منبع مداومی از پول یا شکلات داشته باشد، قدرت چانه زنیاش در مقابل کودک بالا میرود. تهدید به حذف هویج (مثلا همین شکلات یا پول تو جیبی) معتبرتر است، تا اینکه بچهات را تهدید کنی که با سیم خاردار شلاقش خواهی زد. یعنی آنچه را که پدر و مادری ممکن است هله هوله تلقی کنند، از نظر پروفسور گنز میتواند یک «عامل انگیزشی» باشد. البته همچنین پیش از این در مورد تحقیق بروس واینبرگ نوشتهام، که نشان داده بود کودکان خانوادههای ثروتمند کمتر در معرض خطر تنبیه بدنی قرار دارند زیرا همواره میتوان آنها را با حذف پول تو جیبی تنبیه کرد. خانوادههای فقیر از آنجا که پول کمتری دارند، اغلب چارهای جز کتک زدن بچهشان پیدا نمیکنند، زیرا گزینههای تنبیهی شان تنوع کمتری دارد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 0:55 توسط امیر حسین |
|
|
کودکی که صحنه مرگ خود را یک روز قبل نقاشی کرد پایگاه خبری تقریب- الهام در نقاشی همیشه موضوعی بوده که ما در آثار هنرمندان بزرگ و جاودانه تارخ به دنبال آن گشته ایم حال اینکه دایره الهام خدایی بسیار گسترده تر از این مرزها بوده و در نمونه های دینی آن می بینیم که خداوند در قرآن همه موجودات از کوچکترین تا بزرگترین آنها را مورد الهام و آگاهی خود قرار می دهد. به گزارش تقریب، محمد نایف عنزی دانش آموز کلاس پنجم ابتدایی در شهر ریاض عربستان چگونه صحنه تصادف خود و همراهانش که منجر به مرگ وی می شود را یک روز پیش نقاشی می کند. این دانش آموز 12 ساله پس از پایان بردن نقاشی خود به عادت همه بچه مدرسه ای ها برگه نقاشی را بر داشته و شادمانه به دوستان و همکلاسی ها و مادرش نشان داده و شادمانه فریاد می زند "ببینید که حوادث رانندگی را چه خوب نقاشی کرده ام ،این برگه را به معلم مان خواهم داد تا در کلاس آویزان کند."
در این تصادف ، اتومبیلی که وی و سه نفر از خویشان و دو پسر خاله و دو نفر ااز دوستانش در آن بودند با اتومبیل دیگری در بزرگراه شرق ریاض برخورد کرده و در نتیجه وی به همراه برادر ده ساله اش نواف احد را برای همیشه از جمع خانواده جدا می کند.
به دنبال این تصادف دو برادر از خویشاوندان وی به نام های فیصل 24 ساله و عبدالله 17 ساله تحت مراقبت و نگهداری پزشکی بوده و دیگر سرنشینان نیز که همگی با هم از مراسم عروسی یکی از اقوام بر می گشتند آسیب جدی دیده اند. این حادثه در ساعث یک نیمه شب و زمانی رخ داد که قرار بود محمد نائف فردای آن نقاشی خود را به کلاس برده و مورد تشویق معلم قرار بگیرد ولی ظاهرا سرنوشت وی چنان بود که نقاشی اش به جای دیواره کلاس به دیواره تاریخ آویزان شده و به عنوان تصویری جاودانه از حقیقتی دردناک در ذهن خانواده و نزدیکانش باقی بماند. عبدالله محمد العنزی پدر وی این حادثه را تقدیر و اراده خداوند دانسته و توضیح داد که اراده خداوند هر چه باشد انجام می پذیرد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 23:16 توسط امیر حسین |
|
|
نوجوان 16 ساله معادله 300 ساله را حل کرد نوجوان 16 ساله مهاجر عراقی که در سوئد زندگی می کند، یک معادله سنگین ریاضی را که پیدا کردن راه حل آن بیش از 300 سال بود، ذهن ریاضیدانان را مشغول کرده بود ، حل کرد. روزنامه سوئدی داگنز نیتر نوشت، فقط در چهار ماه ، محمد التمیمی برای تشریح و ساده سازی معادله ریاضی موسوم به معادله اعداد برنولی ، فرمول مربوط را پیدا و معادله را حل کرد . این معادله محاسبات متوالی اعداد به نام یاکوب برنولی ریاضیدان سوئیسی قرن هفدهم نامگذاری شده است . التمیمی که شش سال پیش از عراق به سوئد مهاجرت کرده است در این باره می گوید، آموزگاران دبیرستان وی ابتدا قانع نشده بودند که وی این معادله را حل کرده است ولی در گفتگویی که وی با اساتید دانشگاه اوپسالا ، از آنها خواست این فرمول را بررسی کنند . اساتید دانشگاه پس از تحقیق و اثبات درستی راه حل التمیمی، برای این دانش آموز در دانشگاه اوپسالا جایگاهی در نظر گرفتند . این دانش آموز هم اکنون مصصمم است بیشتر دروس دبیرستانی به ویژه ریاضی و فیزیک را مطالعه کند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 6:5 توسط امیر حسین |
|
|
عکسهای دیدنی از 10 اعجـوبـه كوچك دنیا ! بچهها شخصیت جالب و عجیبی دارند، به نوعی كه گاهی اوقات حركات عجیب و غریب از خود نشان میدهند كه باورش برای خیلیها مشكل است، گاهی اوقات آنان با وجود سن كم، دست به كارهای خارقالعادهای میزنند كه باعث تعجب میشود و انسان را تا مرحله حیرت پیش میبرد درست مثل 10 بچهای كه ما از آنان به عنوان اعجوبه یاد میكنیم، لطفا مطلب زیر را بخوانید.
گریگوری اسمیت در سال 1990 به دنیا آمد در دو سالگی میتوانست بخواند و در ده سالگی وارد دانشگاه شد. ولی نبوغ تحصیلی، تنها نیمی از داستان گریگوری اسمیت است. او عاشق صلح میباشد و از سنین كم به عنوان حامی و یكی از فعالان حقوق كودك و صلح جهانی به كشورهای مختلف دنیا سفر كرده است. او موسس سازمان بینالمللی دفاع جوانان است كه اصول صلح را به كودكان و جوانان سراسر دنیا آموزش میدهد. او با بیلكلینتون و میخائیل گورباچوف مذاكره داشته و در مقابل سازمان ملل سخنرانی كرده است. گریگوری در 12 سالگی كاندیدای اخذ جایزه صلح نوبل شد.
لئوپاترا در اكتبر 2002 در مولداوی به دنیا آمد. پدر او نیز یك خواننده است. كلئوپاترا كوچكترین خواننده پردرآمد دنیا به حساب میآید. او در سال 2006 آلبوم «در 3 سالگی» را روانه بازار كرد و ركورد فروش آلبومهای موسیقی دنیا را شكست. او برای هر آهنگ خود هزار یورو میگیرد.
آلیتا دو ساله است ولی نقاشی را پیش از این آغاز نموده است. وقتی «مارك جمیسون» رئیس گالری نقاشی ملبورن استرالیا نقاشیهای این هنرمند را دید آنقدر از آن خوشش آمد كه تصمیم گرفت آنها را در یك نمایشگاه به نمایش بگذارد. این نمایشگاه با استقبال گرم تماشاچیان مواجه شد و همه میخواستند خالق آن آثار را ببینند در آن زمان بود كه جمیسون تازه متوجه شد نقاش اصلی آن تابلوها دختر 22 ماهه هنرمند یعنی «آلیتا آندره» است.
«الینا اسمیت» مشاور رادیویی 7 ساله ایستگاه رادیویی شهر الینا زمانی به او به عنوان مشاور یا سنگ صبور یك شغل داد كه او به رادیو زنگ زد و در پاسخ به زن شنوندهای كه از كار بیكار و افسرده شده بود، گفت: «عزیزم فقط باید با دوستانت به ورزش بولینگ بروی و روزی یك لیوان شیر بنوشی.» توصیه الینا آنقدر برای شنوندگان جالب بود كه این ایستگاه رادیویی هفتهای یك ساعت او را به عنوان سنگ صبور به استودیو دعوت میكرد. الینا مشاورههای مختلفی به شنوندگان میدهد و مشكلات بسیاری از به هم خوردن نامزدی تا از بین بردن بوی بد عرق را پاسخ میدهد. وقتی یك شنونده برای او نوشت كه چطور شوهر پیدا كند؟ الینا پاسخ داد: «به خودت برس ولی زیاد آرایش نكن.» و وقتی شنونده دیگری پرسید چه كار كند تا نامزدش به سوی او بازگردد، گفت: «این مرد ارزش دلشكسته شدن ندارد. زندگی آنقدر كوتاه است كه نباید به خاطر یك مرد آن را خراب كرد.»
«ویلی موسكونی» آقای بیلیارد در 6 سالگی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 15:34 توسط امیر حسین |
|
|
یکه تازی اسباب بازی های غیراستاندارد هم اکنون شرکت های تولیدکننده اسباب بازی در ایران تنها حدود 10 درصد از نیاز بازارهای داخلی را پاسخ می دهند و مابقی این نیاز توسط واردات اسباب بازی از سایر کشورها تامین می شود. علاوه بر استان های تهران و آذربایجان غربی که بیشترین سهم تولید اسباب بازی کشور را دارا هستند، استان های قزوین، یزد، اصفهان و آذربایجان شرقی نیز در این زمینه فعال هستند.
27 برند اسباب بازی غیراستاندارد عرضه شده در بازار عبارتند از «سرویس آشپزخانه با برند گل خانم، بازی و سرگرمی با برند تهران گشت، دوچرخه با برند درج تویز، ماشین باری با برند روینگز، تلفن قلک دار با برند آیدا پلاستیک، تلفن قلک دار با برند تولیدی مهدی، تلفن قلک دار با برند نوین پلاستیک، شرافت پلاست، بازی چرخ و فلک با برند آرمین پلاستیک، چرخ خیاطی با برند هدیه، پروانه با برند تولیدی آیدا، عروسک دینا و مانی، باغ وحش، تفنگ دولول، تفنگ ساچمه ای با برند آریا، تیروکمان با برند هما پلاست، تفنگ لیزری با برند M16 ARMS، کیسه بوکس با برند مرد عنکبوتی، عروسک با برند vinyi doll ، کالسکه عروسک با برند فرهنگ پلاستیک، کالسه عروسکdoll carrier ، قلک کلبه ای فلزی، ارگ با برند 3738 Ailes -، ماشین کنترلی با برند DELUXE، موبایل با برند Happymail phon و عروسک با برند FASHION توسط کارشناسان این اداره شناسایی شد.» پایین ترین قیمت ها در بازار عروسک مربوط به عروسک های پلاستیکی است که با قیمت هایی از حداقل 200 تومان تا حداکثر یک هزار تومان عرضه می شود. بالاترین قیمت نیز مربوط به عروسک های سخنگو و دکوری است که تا 500 هزار تومان نیز به فروش می رسد.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 0:37 توسط امیر حسین |
|
|
ماجرای کمک به خر درون چاه كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نكشد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 0:26 توسط امیر حسین |
|
|
ميخواهم پروانه باشم! وقتی که به دنیا آمدم، فقط چیزهایی که لازم داشتم، همراهم بود: یک جفت گوش، دهانی برای شیر خوردن، قلبی برای تپیدن و دستها و پاهایی که کم کم یاد بگیرم تکانشان بدهم. بابا و بابابزرگ و مادربزرگم سراسیمه آمدند بیمارستان. هر کدام چیزی همراهشان بود. مادربزرگ، ساکی داشت که تویش یک پتوی سفید گذاشته بود تا مرا در آن بپیچد، و یک دست لباس سفید ساده و نخی. بابا یک دسته پول آورده بود که بدهد به بیمارستان و مرا مرخص کند و ببرد خانه و پدربزرگم دو تا النگو همراهش بود: یکی برای مادرم و یکی برای من! النگو به دست من بزرگ بود و قرار شد وقتی سه ساله شدم دستم کنند. برای همین، وقتی من از در ِ بیمارستان، توی بغل پدرم بیرون آمدم، هنوز، فقط چیزهایی همراهم بود که لازم داشتم. به خانه كه رفتم ، چیزهای دیگری به داشتههای من اضافه شد؛ یک عروسک پلاستیکی که بعدها توی حمام صورتش را با ماژیک نقاشی کردم. یک آهوی بادی که وقتی بادش میکردیم روی چهار تا پایش میایستاد و یک جغجغه. یک دندان برای وقتی که دندان در آوردم آن را به لثههایم بکشم و یک ساز خیلی کوچولو با پنج، شش تا دگمه که با پاهایم رفتم رویش و از وسط شکست. وقتی به مدرسه رفتم، کیف و کتاب و دفتر و جامدادی و کاپشن و روپوش و مقنعه هم داشتم. آنها هم لازمم بود. حتی دو تا مقنعه داشتم که هفتهای یک بار عوضش می کردم و قلکی داشتم که پول توجیبیهایم را در آن جمع میکردم تا چیزهایی را که آرزو داشتم، بخرم! مثلاً یک دوچرخه! اما همه داشتههای من، همیشه این شکلی نبود. حالا که کمی بزرگتر بودم چیزهای دیگری هم داشتم. «آرزو»هایی داشتم که دور و دراز بودند؛ مثل سفر به زحل، و «غصه»هایی داشتم که باعث میشدند شبها به خاطرشان بروم زیر پتو و گریه کنم و حسرتهایی داشتم که شاید بعضیهایشان، همینطور با من بزرگ و بزرگتر شدند! همه اینها بود با یک عالمه «داشته»های دیگری که شاید هیچ وقت لازمم نبودند. اما من آنها را دور و بر خودم جمع کرده بودم. چیزهایی که خداوند، وقت آمدن به من نداده بود؛ اما من میخواستم آنها را داشته باشم؛ حتی برای یک لحظه. بعد آنها را فراموش میکردم. البته آنها همیشه همراه من میماندند. چندین و چند جفت کیف و کفش، گل سرهای به دردنخور، عروسکهای یکدقیقهای ، پاککن عطری و کمکم آرزوهای ریز و درشتی که ذهنم را شلوغ میکرد: عصبانیتهای ثانیهای و کمکم عمیق؛نفرتهایی که در من جوانه زد؛ جای پای دروغهایی که توی زندگیام گفتم و بغضهایی که با گریه نکردن در درون خودم جمع کردم! یک روز به خودم آمدم و دیدم که بسیار بسیار سنگین شده ام! دیگر نمیتوانستم راه بروم و مثل ده سالگیام، تمام کوچه را یک نفس بدوم. نمیتوانستم مثل وقتی که به دنیا آمدم، راحت نفس بکشم و عمیقاً گریه کنم و زود بخندم! خداوند مرا سبک فرستاده بود و من خود را بسیار بسیار سنگین کرده بودم. خودم راپیچیده بودم در کلافهای سردرگم پشیمانیها و پریشانیها و حسرتها و آرزوها و خستگیهای ممتد. اضطراب همه امتحانهایی که توی زندگیام داده بودم با من بود. همه چیزهایی که از پدر و مادرم قایم کرده بودم، هنوز در خوابهایم مرا آزار میداد و دور و برم پر از چیزهایی بود که هیچ وقت، واقعاً لازمشان نداشتم. توی کمدم، کیفم، جیبهایم، قلبم، کلهام، خوابهایم و خیالهایم؛ چیزهایی بسیار غیر ضروری و دور ریختنی. نمیتوانستم بقیه عمرم را همینطور سنگینِ سنگین زندگی کنم؛ در حالی که میدیدم بسیاری میتوانند. آنها تا وقتی که زندهاند بارشان را سنگین و سنگینتر میکنند و روزی که خدا از آنها بپرسد که توی دنیا چه کردهاند، آنها باید بگویند که فقط داشتند مثل مورچه در همه زندگیشان دانه انبارمیکردند. اما من نمیخواهم توی همه زندگیام فقط یک مورچه باشم با لانهای پر از دانه که هیچ وقت فرصت نکنم تمام آنها را بخورم یا حتی آنها را بشمرم.من میخواهم در زندگیام یک پروانه باشم. بسیار سبک بال؛ بسیار رها، بسیار سبک. پروانهای که از این گل به آن گل میپرد و به هیچ چیز، جز زندگی وفادار نیست!
خانه فيروزهای- حديث لزرغلامي: |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 19:26 توسط امیر حسین |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 23:44 توسط امیر حسین |
|
|
سگ باهوش قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که از مغازه دورش کند اما ناگهان کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود” لطفا یک بسته سوسیس و یه ران گوشت بدین” . ۲۵ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه راگرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی ؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:15 توسط امیر حسین |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 1:54 توسط امیر حسین |
|
|
یک اشتباه تلفنی سلام عزيزم، من بابا هستم .... ماماني نزديک تلفن است؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:56 توسط امیر حسین |
|
|
انشای من و تو نمیدانم در زمان تحصیل چقدر با درس انشا حال میکردید، من که هیچ وقت خوشم نمیآمد چندان اهل مطالعه جانبی نبودم، برای امتحان هم مجبور بودم کلی جمله در مورد فصول سال و فایده گاو و گوسفند و این که می خواهید چکاره شوید و از این دست موضوعات حفظ کنم اما یادش بخیر در دوران دبیرستان دوستی داشتیم که در نبشتن بسیار تبحر داشت، تنها دلمشغولی ما در هر جلسه این بود که دوستمان اول وقت بیاید و انشایش را بخواند، و حالی کنیم. البته حالا از نبشتن خوشم می آید هر چند تبحر خاصی ندارم اما چه کنم که مجبورم برای خواهر کوچکم گاهی انشا بنویسم اگر اهل انشا هستید وبلاگ ذیل داستان و انشاهای خوبی دارد سر بزنید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:34 توسط امیر حسین |
|
|
حرف و حدیثهایی بود که سن رای را به پانزده سالگی کاهش دهند حالا چی شده که کودک ۱۲ ساله کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری شده من که نفهمیدم، کوروش موزونی 12 ساله و کلاس اول راهنمایی است. استدلالش در مورد رجل سیاسی بودن برایم جالب بود، گفتگو را بخوانیم کودک 12 ساله هم ثبت نام کرد آیا خودت را رجل سیاسی می دانی ؟ او جواب داد : وقتی شهید حسین فهمیده زیر تانک رفت، امام(ره) گفت که او رهبر ما بود. پس معلوم میشود که او یک رجل سیاسی بود. با این وجود من چطور میتوانم یک رجل سیاسی نباشم؟ وی گفت: «من به رقبای دیگر خود احترام میگذارم اما اهدافم برایم مهمتر از دیگران است. در صورت تائید صلاحیت شدن احمدینژاد را معاون اول خود خواهم کرد. وقتی رییسجمهور شوم کاری میکنم که اعضای خانوادهها بیشتر دور هم جمع شوند. برای این کار هم حقوق پدران را بالا میبرم». ـ اگر تائید صلاحیت نشوی چه میکنی؟ برای ریاست جمهوری بعد آماده میشوم. سعی میکنم کاری کنم که برای ایران 1404 آماده شویم. وی در پاسخ به این سوال که میدانی کیک زرد چیست؟ اطلاعات کامل و درستی در مورد این موضوع ارائه داد و در عین حال گفت: «لازم نیست که یک رییسجمهور در مورد انرژی هستهای همه چیز بداند و خودش اورانیوم غنی کند بلکه او باید در اینباره مدیریت داشته باشد». در مورد رابطه با اسرائیل چه نظری داری؟ من زادگاه اوباما یعنی هاوایی را از آمریکا میخرم و آن را به اسرائیلیها اجاره میدهم که اسرائیلیها بروند آنجا زندگی کنند تا اینقدر نوجوانان غزه را نکشنند. این داوطلب 12 ساله همراه پدرش به وزارت کشور آمده بود، اما درباره کابینهاش گفت: «من از هرکسی که تجربه داشته باشد در کابینهام استفاده میکنم ولی پدرم را به کابینهام راه نمیدهم». ـ چقدر رای میآوری؟ همه مادران کودکان به من رای میدهند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:39 توسط امیر حسین |
|
|
راوی راه اندازی شد اگر حال و حوصله کتاب خواندن برای بچه ها را ندارید، حاضر هم نیستید پولی برای خرید کتاب داستان اختصاص دهید، لطفا داستان های صوتی این وبلاگ را دانلود کنید راوی، وب سایت کتاب های صوتی است که در یک حرکت جمعی کوچک و فرهنگی برای کمک به نابینایان،کم بینایان و کسانی که به دلیلی قادر به خواندن کتاب نیستند، راه اندازی شده است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:20 توسط امیر حسین |
|
|
توصیف زیبای ملاصدرا از ذهنیت بندگان در مورد خدا
خداوند بینهایت است و لامکان وبیزمان، اما به قدر فهم تو کوچک میشود و به قدر نیاز تو فرود میآید، و به قدر آرزوی تو گسترده میشود، و به قدر ایمان تو کارگشا میشود، به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک میشود... پدر میشود یتیمان را و مادر، برادر میشود محتاجان برادری را، همسر میشود بیهمسرماندگان را، طفل میشود عقیمان را، امید میشود ناامیدان را، راه میشود گمگشتگان را، نور میشود در تاریکی ماندگان را، شمشیر میشود رزمندگان را، عصا میشود پیران را، عشق میشود محتاجان به عشق را خداوند همه چیز میشود همه کس را... به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا، و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف، و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک، و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار...، و بپرهیزید از ناجوانمردیها، ناراستیها، نامردمیها! چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سفره شما با کاسهای خوراک و تکهای نان مینشیند ، در دکان شما کفههای ترازویتان را میزان میکند و در کوچههای خلوت شب با شما آواز میخواند... مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود ...؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:45 توسط امیر حسین |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:25 توسط امیر حسین |
|
|
داستان قهرمان شدن کودک ده ساله فاقد یک دست در مسابقات جودو كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند. سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشور انتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دست نداشتي!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:40 توسط امیر حسین |
|
|
شاید تقصیر، جای دیگری است! امروز به این یادداشت جرات مندانه ی وبلاگ مادرستان تحت عنوان وقتی نمی توانم بگویم ببخشید! برخوردم. به نظرم خیلی از ما در زندگی روزمره با این مسئله مواجه می شیم که سر موضوعات بی اهمیت با اطرافیان مون اوقات تلخی" می کنیم و باعث می شیم هر دو طرف، لحظه ها و ساعات ناخوشایندی رو تجربه کنیم. همونطور که نویسنده اون یادداشت اشاره کرده ن در آن چنان لحظاتی، گفتن جمله ی ساده ای مانند "معذرت می خوام" شاق ترین کار روی زمین به نظر می رسه. و شاید بیشتر به همان دلیل ساده، که خودمون رو اصولاً مقصر نمی دونیم؛ که در نتیجه حاضر باشیم عذرخواهی ای به عمل بیاوریم! به نظرم غالب اوقات هم همینطوره واقعاً. نه ما مقصریم و نه طرف مون. خیلی وقت ها، شرایط بیرونی که کنترلش برامون سخت یا ناممکن بوده، باعث فشار عصبی بر روی ما شده و اون وقت نیاز داریم ناراحتی مون رو به شکلی بیرون بریزیم و اون وقت اولین کسی که در نزدیکی مون قرار می گیره محل تخلیه ی همه ی اون فشار ها واقع می شه ... و البته اون کسی که معمولاً چنین بلایی سرش می آد معمولاً از نزدیکان مون هم هست، یعنی کسی که می دونیم درپی تخلیه عصبانیت مون قرار نیست پیامدهای خطرناکی رو متوجه مون بکنه، کسی که چه بسا دوست یا همسر یا قوم و خویش نزدیکمونه... و باز، البته می دونیم که دیر یا زود ما رو خواهد بخشید و یا درک مون خواهد کرد! و همه چیز به خیرو خوشی به سرانجام می رسه! مخصوصاً اگر عاطفه، محور اصلی رابطه باشد وبلاگ: از زندگی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 21:24 توسط امیر حسین |
|
|
ماجرای من و خانم ساکیاشویلی، معلم زبان فارسی !
سوم راهنمایی را که تمام کردم، به دلیل مشغله پدرم، مجبور شدیم به گرجستان سفر کنیم. گرجستان کشوری سرد و نسبتا سرسبز(برای یک ایرانی ساکن کویر مرکزی) و در شرق اروپاست. قرار بود یک سالی را در تفلیس بمانیم. من هم که در عنفوان جوانی به سر می بردم مجبور بودم برای ادامه تحصیل همان جا به مدرسه بروم. نظام آموزشی گرجستان کمی تا قسمتی با ایران فرق دارد. تفاوت عمده ای که در همان اول کار متوجه شدم، این بود که در آنجا مثل ما دوره ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان ندارند. با مشورت یکی از همکاران پدرم قرار شد در مدرسه شماره یک تفلیس به تحصیل بپردازم. قبل از سفر به گرجستان، مدت نه چندان زیادی در کلاس مکالمه زبان گرجی شرکت کرده بودم. در شنیدن صحبت ها مشکلی نداشتم، اما حرف زدنم اصلا چنگی به دل نمی زد. حداقل به دل خودم که نمی زد. زبان تدریس در مدرسه، گرجی بود. اما اکثر کارکنان مدرسه انگلیسی می فهمیدند. ترجیح می دادم به زبان انگلیسی، که مطمئنا خیلی بیشتر از گرجی بلد بودم، صحبت کنم. همین موضوع سبب شد که خیلی از بچه ها متوجه نشوند که من ایرانی هستم. تنها کسی که ... منبع: با نمک بلاگ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:22 توسط امیر حسین |
|
|
ميدونيد كارتونهايي كه دوست داشتيم عاقبتشون چی شد؟
آقای سکسکه: عمل کرده, میره سر کار و میاد و زندگیشو میکنه! آن شرلی! آرایشگر معروفی شده تو جردن و چند تا محله بالا شهر شعبه زده حسابی جیب مردم و خالی میکنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی.... ای کیو سان: کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله! بامزی: یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن!... پت پستچی: بازنشسته شده و الان داره نامههایی که دو در کرده رو میخونه! بنر رو یادته؟ پوستشو تو خیابون منوچهری 30 تومن میفروختن! بالتازار و زبل خان: آلزایمر گرفتن. تن تن: تو یه روزنامه خبرنگار بود, الان تو زندانه! جیمبو : رو از رده خارج کردن اجاره دادنش به ایران ایر چوبین: خیلی وقته که مادرش و پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه! رابین هود: رو تو اسلام شهر گرفتنش - به جرم شرارت!- هفته دیگه اعدامش میکنن! مارکو پولو: تو میدان راه آهن یه میوه فروشی زده - میگن کارش خیلی گرفته!- ملوان زبل: تو کار قاچاق آدمه! آقای پتی بل: تو میدون شوش یه بنکدار کله گندس! پت و مت: حالا دیگه دوتا آقای مهندسن! راستی بابا لنگ دراز هپاتیت C داره... واسش دعا کنید! بلفی و لی لی بیت رو با همدیگه گرفتن و سنگسار شون کردن! ادامه مطلب را بخوانید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 15:49 توسط امیر حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چون که بینم کودکی را من کنون
از درونم کودکی آید برون هر کودکی خود یک جهان است، اجازه دهیم کودک ما کودکی کند و بزرگ شود نه آن که ما او را بزرگ کنیم. کودکان بنا به دلایلی موضوعی شد که ما بدان توجه کردیم و صد البته به کودک درون خود نیز توجه داریم |
| نویسندگان |
|
امیر حسین میثم امیر محمد رضا زهرا نجمه |
| آرشیو موضوعی |
|
تربیتی و روانشناسی فرهنگیهنری،فیلم،داستان،شعر پزشکی سلامتی و تغذیه آموزشی، مدرسه و معلم والدین، برادر و خواهر انجمنونهادهایمرتبط خاطرات،تجربهها، حوادث |
|
RSS
|