تبليغاتX
با کودکی‌هام
...و فراموش نکنیم که تجربه کودکی، سناریوی زندگی الان هم هست

 

یک جواب خلاقانه

یك شركت بزرگ قصد استخدام تنها یك نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار كرد كه تنها یك پرسش داشت. پرسش این بود :شما در یك شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یك ایستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.

یك پیرزن كه در حال مرگ است. یك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. یك خانم/آقا كه در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یكی از این سه نفر را برای سوار نمودن بر گزینید. كدامیك را انتخاب خواهید كرد؟ دلیل خود را بطور كامل شرح دهید :

پیش از اینكه ادامه حكایت را بخوانید شما نیز كمی فكر كنید. قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد.

پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد. شما باید پزشك را سوار كنید. زیرا قبلاً او جان شما را نجات داده و این فرصتی است كه می‌توانید جبران كنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران كنید.شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممكن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا كنید.

از دویست نفری كه در این آزمون شركت كردند، تنها شخصی كه استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود :

سوئیچ ماشین را به پزشك می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس می‌مانیم.

پاسخی زیبا و سرشار از متانتی كه ارائه شد گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه می‌پذیرند كه پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچكس در ابتدا به این پاسخ فكر نمی‌كند. چرا؟

زیرا ما هرگز نمی‌خواهیم داشته‌ها و مزیت‌های خودمان را (ماشین) (قدرت) (موقعیت) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی‌ها، محدودیت ها و مزیت‌های خود را از خود دور كرده یا ببخشیم گاهی اوقات می‌توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم.

تحلیل فوق را می‌توانیم در یك چارچوب علمی‌تر نیز شرح دهیم: در انواع رویكردهای تفكر، یكی از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبی است كه در مقابل تفكر عمودی یا سنتی قرار می‌گیرد.

در تفكر سنتی، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدودیت‌های محیطی خود، استفاده می‌كند و قادر نمی‌گردد از زوایای دیگر محیط و اوضاع اطراف خود را تحلیل كند.

تفكر جانبی سعی می‌كند به افراد یاد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكنی كرده، مفروضات و محدودیت ها را كنار گذاشته، و از زوایای دیگری و با ابزاری به غیر از منطق عددی و حسابی به مسائل نگاه كنند.در تحلیل فوق اشاره شد اگر قادر باشیم مزیت‌های خود را ببخشیم می‌توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم. شاید خیلی از پاسخ‌دهندگان به این پرسش، قلباً رضایت داشته باشند كه ماشین خود را ببخشند تا همسر رویاهای خود را به دست آورند. بنابراین چه چیزی باعث می‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند.

 

دلیل آن این است كه به صورت جانبی تفكر نمی‌كنند. یعنی محدودیت ها و مفروضات معمول را كنار نمی‌گذارند. اكثریت شركت‌كنندگان خود را در این چارچوب می‌بینند كه باید یك نفر را سوار كنند و از این زاویه كه می‌توانند خود راننده نبوده و بیرون ماشین باشند، درباره پاسخ فكر نكرده‌اند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 15:57  توسط امیر حسین | 

 

آیا مدرسه بچه‌مان را عوض کنیم؟       

اقتصاددان عزیز

پسر چهارده ساله ما مدتی است که به مدرسه‌ای حوالی خانه‌مان می‌رود و در آنجا دوستانی پیدا کرده و جا افتاده است.

اما ما راضی نیستیم. فکر می‌کنیم کیفیت این مدرسه پایین است، جابه‌جایی معلم‌هایش زیاد است، از بچه‌ها کار نمی‌کشند و نمرات امتحانی شان هم بد است، حالا هم در گزارشی از ارزشیابی مدارس جایگاه خوبی کسب نکرده است. ما به فکر آنیم که او را به مدرسه‌ای دیگر ببریم، اما نمی‌خواهیم در آموزش پسرمان اختلال ایجاد کنیم. چه کاری بهتر است؟

 

جان و جولیای عزیز

سه اقتصاددان به نام‌های اریک هانوشک، جان کِین و استیون ریوکین اطلاعات مربوط به مدارس تگزاس را مورد بررسی قرار داده اند. نتیجه‌گیری آنها این است که جابه‌جایی مکرر بچه‌ها هم برای خودشان مضر است، هم برای همکلاسی هایشان. اما یکبار جابه‌جایی، تنها باعث اختلال موقتی در آموزش می‌شود، بویژه اگر در پایان سال تحصیلی صورت گیرد. محققان همچنین مشاهده کرده‌اند که در مواردی که بچه‌ها به مدارس بهتر انتقال یافته‌اند پیشرفت تحصیلی شان پایدار بوده است.

دیگر پژوهش انجام شده توسط بروس سسروت هم، که پیامدهای توفان کاترینا را بررسی کرده، نتیجه مشابهی داشته است. بعد از توفان‌های کاترینا و ریتا، حدود 200‌هزار کودک اهل لوئیزیانا مجبور به تغییر مدرسه شدند. جای تعجب نیست که نمرات امتحانی شان به شدت بدتر شد. با این حال سسروت مشاهده کرد که بچه‌هایی که از مدارس قسمت شهری نیواورلئان، که شهرت ننگینی داشت، خارج شدند نمرات امتحانی شان ظرف دو سال بهبود یافت. نرخ ورود به دانشگاه هم افزایش یافت. سه سال پس از این جابه‌جایی، بچه‌ها در مدارس تازه بهتر از زمانی عمل می‌کردند که توفان کاترینا اتفاق نیفتاده بود.

بنابراین نتیجه‌گیری من این است که پسر شما می‌تواند با تغییر مدرسه پیشرفت کند، اما اگر مدرسه بعدی حتما بهتر از قبلی باشد. نمی‌دانم با چه معیاری مدرسه فعلی را انتخاب کرده اید، اما برای انتخابِ آینده باید ملاک تان را تغییر دهید. اگر من جای پسرتان بودم، شک می‌کردم که بار دوم هم بتوانید انتخاب درستی کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 15:56  توسط امیر حسین | 

 

والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند

خیلی جلب می‌کند تفاوت روشهای تربیتی والدین غربی و شرقی است. نتیجه مشاهداتم هم در یک جمله خلاصه می‌شود. "والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند." 

1- بعنوان مثال بچه غربی سرفه می‌کند. مادر یک دستمال درمی‌آورد و به بچه می‌دهد.

پبچه شرقی شدید سرفه می‌کند. مادر به او می‌گوید "نکن". بعد هم بچه را دعوا می‌کند. بچه حالا علاوه بر سرفه، زِر هم می‌زند. پ

2- بچه غربی غر می‌زند و نمی‌خواهد از مغازه بیرون برود. پدر به او می‌گوید که راه خروج را بلد نیست و از بچه می‌خواهد خروجی را نشانش بدهد. بچه یورتمه کنان بطرف در می‌رود و خوشحال است. احساس می‌کند کار مهمی انجام می‌دهد.

بچه شرقی غر می‌زند و نمی‌خواهد از مغازه بیرون برود. او را بزور و کشان کشان بیرون می‌برند. بچه زِر می‌زند.بچه شرقی غر می‌زند و نمی‌خواهد از مغازه بیرون برود. قربان صدقه‌اش می‌روند و وعده شکلات و بستنی می‌دهند. بچه رشوه را قبول می‌کند. همچنان غر می‌زند و از مغازه خارج می‌شود. مشغول چانه‌زدن بر سر تعداد بستنی است.

3- بچه غربی در مدرسه دعوا کرده‌است. داستان را برای مادر تعریف می‌کند. مادر گوش می‌دهد، اما عکس‌العملی نشان نمی‌دهد.

بچه شرقی در مدرسه دعوا کرده‌است. داستان را برای مادر تعریف می‌کند. مادر درحالیکه سعی دارد باقیمانده غذا را از لای دندانش بیرون بکشد، گوش می‌دهد. به بچه می‌گوید: "اون فقیره. واسه همین بی‌تربیته. تو باهاش بازی نکن!" ( من غرق در منطق و فراست  این جورمادرها شده‌ام!!)

 4- بچه غربی بستنی می‌خورد. مادر به او دستمال می‌دهد تا دهانش را پاک کند. 

بچه شرقی بستنی می‌خورد. مادر دور دهانش را پاک می‌کند

5- بچه شرقی زر می‌زند. مادر دعوایش می‌کند. پدر به مادر می‌توپد که بچه را دعوا نکن. بچه لگدی حواله پدر می‌کند. مادر می‌خندد. پدر بچه را دعوا می‌کند بچه شرقی زر می‌زند. باز هم به او وعده و رشوه می‌دهند(بچه غربی کلاً زیاد زر نمی‌زند)

6- بچه غربی زمین خورده‌است. بلند می‌شود و به بازی ادامه می‌دهد. بچه شرقی زمین خورده‌است. مادر توی سرش می‌زند و "یا امام رضا" می‌گوید. بچه را بلند می‌کند و مثل کیسه سیب‌زمینی می‌تکاند. بچه می‌ترسد و جیغ می‌کشد. مادر گونه می‌خراشد. هر دو مفصل هوار می‌کشند. بعد بچه می‌رود بازی کند. مادر آینه در‌می‌آورد تا آرایشش را کنترل کند.

7- در مطب دکتر حوصله بچه غربی سر رفته‌است. مادر از کیفش کاغذ و مداد‌رنگی بیرون می‌آورد. بچه مشغول می‌شود.   در مطب دکتر حوصله بچه شرقی سر رفته‌ است. مادر کاغذ و مداد رنگی ندارد. یک صورتحساب از کیفش درمی‌آورد. یک خودکار ته کیفش پیدا می‌کند. اول کلی "ها" می‌کند و نوک زبانش می‌زند تا بنویسد. بچه دو خط می‌کشد. رنگ ندارد و جذبش نمی‌کند. از جایش بکند می‌شود تا دور اتاق چرخی بزند. مادر مثل گرامافونی که سوزنش گیر کرده‌باشد لاینقطع می‌گوید "نرو، نکن، نگو، دست نزن، بیا، حرف نزن، آروم باش، ول کن، به پدرت میگم ...". اعصاب همه خرد شده‌است. دلت می‌خواهد بلند شوی و دودستی بکوبی توی سر مادر شرقی !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 15:15  توسط امیر حسین | 

 

اهل دیار دل هستید یا اهل شهر شکم ؟

در قاموس عده‌ای، دل همان شکم است و به همین دلیل، برای رفع دلتنگی، شکم خود را با خوردن، گشاد می کنند و برای شاد کردن دل، شکمشان را از عزا در می‌آورند. این افراد در محیط تنگ شکم، به دنبال شادی، نشاط و امید می‌گردند؛ اما در نظر عده‌ای دیگر، دل غیر از شکم است و در دو قاموس، معنا می‌شوند؛ دل، در قاموس معرفت، معنا می‌یابد و شکم، در قاموس شهوت.
با شکم پر، دل عزادار می‌شود و با شکم خالی، دل دست‌افشانی می‌کند. از نظر آنان، برای یافتن شادی، نشاط و امید، باید فضانوردی آموخت و به آسمان پرواز کرد.
دل به آسمان مایل است و شکم به سوی زمین. دل از آسمان، نور و امید می‌گیرد و شکم از زمین، گندم و جو می‌چیند.

سوخت پرواز دل، سوز و نیاز است و سوخت انبان شکم، آب و نان.


دل به آرامش نیاز دارد و شکم به آسایش.
دل به سیرت نیکو می‌نگرد و شکم به صورت زیبا.


دل به روح چسبیده است و شکم به تن. دل از برای آدم است و شکم برای هر جاندار.


چشم سر، دیده‌بان شکم و شهوت است و چشم دل، دیده‌بان شهر حکمت. چشم سر، وقتی به زیر می‌افتد، چشم دل به بالا خیره می‌شود.

جویبار زلال حکمت، به دل می‌ریزد و فاضلاب شهوت، از شکم سرازیر می‌شود. چشمه مستی، از دل می‌جوشد و جوی پستی، از شکم سرازیر می‌شود.
آنها که از سلطه شکم خارجند، ارباب معرفتند و آنها که اسیر شکمند، زیر چکمه‌های نفس، ناراحت.
بعضی با خنجر به شکم خود می‌زنند؛ تا دلشان را آزاد کنند و بعضی دیگر به شکمشان می رسند؛ تا از دلشان دور شوند.

وسعت دل، به بیکرانه دریا و پهنای آسمان می‌ماند و حجم شکم، به مشتی آب و کفی خاک. با این حال، اهالی شهر کوچک شکم، بی شمارند و اهالی دیار بی کران دل، انگشت‌شمار.
برای یافتن شادی، نشاط و امید، باید با ویزای معرفت، تابعیت آسمان را پذیرفت و شناسنامه زمین را وا گذاشت.
بعضی برای شنیدن فغان دل، از سر و صدای روز استفاده می‌کنند و بعضی دیگر برای همنشینی با دل، در سکوت شب می‌نشینند.

قیمت کسانی که فقط به ورودی شکم فکر می کنند، به اندازه قیمت خروجی شکم آنهاست و قیمت آنانی که به پاک‌سازی دل می پردازند، به اندازه قیمت آب و آیینه و آفتاب است.
دل‌دادگان، جان می‌گیرند و شکم‌پرستان، جان از کف می نهند.
دل، اسیر آزادی است و غلام همت آن کس که رنگ تعلق نپذیرد و شکم، اسیر نان و ناز است و غلام جنس‌های رنگین.
دل با درد، خوش است و شکم با درد، بیمار.
دل‌داران، اهل سوز و نور و شعورند و شکم‌مداران، اهل گول و پول و دروغ.
دل، شکستنی است و شکم، ترکیدنی. وقتی دل می‌شکند، عتیقه‌ای گران می‌شود و وقتی شکم می ترکد، جیفه‌ای حرام.

دل از منزل خاک، به سوی افلاک می‌رود و شکم از منزل نطفه، به زیر خاک.
شکم وقتی سیر می‌شود، سنگین می‌شود و صاحب خود را خواب‌آلود و نقش بر زمین می‌کند؛ اما دل وقتی به غذای خود می‌رسد، سبک می‌شود؛ صاحب خود را بیدار می‌کند و به اوج آسمان می‌برد.
شکم از چربی و شیرینی، لذیذی و گوارایی و رنگارنگی غذا می پرسد؛ اما دل می‌گوید: از کجا آورده‌ای؟ زلال است یا گل‌آلود؟ از آن توست یا دیگری؟

از خوراک شکم، می‌توان به حیوانات اطراف خود هم خوراند؛ اما از خوراک دل، هرگز. حیوانات، صاحب شکمند؛ نه صاحب دل.
ویژگی‌هایی از قبیل بیم و امید، بینش و بصیرت، دوستی و دشمنی، عشق و پرستش و...، کار دل است و کارهایی مانند خوردن و نوشیدن، جذب و دفع و....، کار شکم.
دل و شکم با همه تفاوت‌هایی که دارند، این مقدار به هم شبیه و با هم مشترکند که پاکی شکم، مقدمه پاکی دل است و آلودگی شکم، زمینه‌ساز آلودگی دل.
دل پاک، از شکم پاک خبر می‌دهد و دل ناپاک، از بوی بد شکم ناپاک حکایت می‌کند.
راستی شما شهروند دیار دل هستید یا اهل شهر شکم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 13:59  توسط امیر حسین | 

 

چقدر تاثیرگذاریم

 

آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:

« من آدم تاثیرگذارى هستم.»

سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.

آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.

یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.

مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند.

رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند.

رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت: لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.

مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.

آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ ساله‌اش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد. می‌توانى تصور کنی؟ او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود:

«من آدم تاثیرگذارى هستم.»

سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم.

مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم.

امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى. تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.

پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: « پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من دراتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.»

من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا دراتاقم است..  پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد.

فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند.

مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر دربرنامه‌ریزى شغلى کمک کرد... یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها درزندگى او تاثیرگذار بوده‌اند. و به علاوه، بچه‌هاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند:

« انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواند تاثیرگذار باشد. »

همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته‌اند قدردانی کنید. یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم می‌توان فرستاد! من این روبان آبی را همراه با این روایت به همه کسانی که روی زندگیم تاثیر گذاشتند و با مهربانی درس های بزرگ زندگی را به من دادند تقدیم می کنم. پیشنهاد می کنم شما هم همین کار رو بکنید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:16  توسط امیر حسین | 

 منبع:  http://ms-temp.blogfa.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:11  توسط امیر حسین | 
 

تاریخ کشور را به سلیقه خود ننویسیم

در ابتدای سال تحصیلی مسئولان آموزش و پرورش  از تغییر کتب تاریخ سخن راندند و به این نکته بسنده کردند که سلسله شاهان از کتب حذف شده و از این پس زندگی و آثار مفاخر علمی کشور به جای آن تدریس می‌شود

یعنی اگر تا حالا مدام سخن از خیانت این پادشاه و هوس بازی آن پادشاه بود از حالا قرار است از مفاخر علمی کشور یاد شود. احتمالا مدام نوشته خواهد شد که غربیان نیز برای یادگیری علم نزد اندیشمندان اسلامی می آمدند و از این قبیل حرفها دیگر

اما راستش هیچ کدام مساله اصلی نیست ما در تاریخ خود هم شاهان را داشته ایم و هم دانشمندان را. مساله اصلی این است که چرا با وجود نخبگان و اندیشمندان در طول تاریخ، قدرت سیاسی در اختیار شاهان بوده است و حالا وضع ما چگونه است آیا آنان که در قدرت سیاسی کشور نقش ایفا می کنند جزء نخبگان این دوره هستند یا نه

دیگر آن که تاریخ امری واقع است كه اتفاق افتاده و باید با تمام جزئیات نگاشته شود و سپس مورد نقد قرار گیرد، گفته بود: در كتاب دینی  ما هم تأكید شده شرح دقیق ظهور و سقوط پادشاهان به دقت ذكر شود تا مردم از آن عبرت بگیرند. این كار وزارت آموزش و پرورش و نهاد‌های زیرمجموعه‌اش حتی با موازین اعتقادی مسلمانان هم تطبیق ندارد.

دیگر آن که رابطه پادشاهان و نخبگان در گذشته و امروز چگونه بوده است. در گذشته بسیاری از بزرگان اندیشه‌ساز تاریخ ما مانند ابوعلی سینا و فردوسی در خدمت پادشاهان بوده‌اند. مثلا ابوریحان بیرونی  این چهره برجسته ایران زمین نقشه حمله هولاكوخان به عراق و الموت را طراحی و اجرا كرد. در حالی که امروز نخبگان ...

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:50  توسط امیر حسین | 

 

وقتش رسیده بیشتر بقیه را بغل کنید

بغل کردن مطمئناً احساس خیلی خوبی به شما می بخشد و شواهد نشان می دهد تاثیرات بسیار خوبی هم بر سلامتی ما دارد. در تحقیقی که در دانشگاه کارولینای شمالی انجام گرفت، محققان دریافتند که بغل کردن هورمون "اکسیتوسین" را افزایش داده و خطر ابتلا به بیماری های قلبی را کاهش می دهد.

درواقع، وقتی زوجین 20 ثانیه همدیگر را بغل می کنند، سطح اکسیتوسین در بدنشان که طی تولد بچه و شیردهی آزاد می شود، بالا می رود. افرادیکه در روابط عاشقانه هستند، بیشترین افزایش اکسیتوسین را دارند.

ضمناً سطح هورمون استرس، کورتیزول، هم در خانم ها همراه با فشارخون پایین آمد. دکتر کارن گورون یکی از محققین این تحقیق می گوید، "هرچه حمایت عاطفی بیشتر باشد، این افزایش میزان اکسیتوسین نیز نیز هم در مرد و هم در زن بیشتر خواهد شد. اما اهمیت اکسیتوسین و اثرات محافظت کننده آن دربرابر بیماریهای قلبی، میتواند برای خانم ها بیشتر باشد."

دکتر کارمین گریفیت، سخنگوی بنیاد قلب بریتانیا، می گوید، "دانشمندان علاقه زیادی به این مسئله نشان می دهند که احساسات مثبت می تواند برای سلامتی مفید باشد. این تحقیق نشان میدهد که ساپرت عاطفی، مثلاً به شکل در آغوش کشیدن های عاشقانه می تواند تاثیرات مثبتی بر سلامت قلب داشته باشد. "

در واقع، در یک تحقیق دیگر که آنهم توسط دکتر گورون انجام شد، به اثبات رسید که بغل کردن و گرفتن دستها، تاثیرات استرس را کاهش می دهد. از دو گروه زوج خواستند که درمورد یک موضوع ناراحت کننده با هم صحبت کنند، اما یک گروه از قبل دست های همدیگر را در دست گرفته بودند و همدیگر را بغل کرده بودند درحالیکه گروه دیگر اینکار را انجام نداده بودند. در این تحقیق مشخص شد که:

 افزایش فشارخون در گروهی که هیچ تماسی با هم نداشتند درمقایسه با گروهی که همدیگر را در آغوش گرفته بودند، بیشتر بود. ضربان قلب در گروهی که تماسی نداشتند 10 ضربه در دقیقه بود درحالیکه برای گروه دیگر این مقدار 5 ضربه در دقیقه بود. دکتر گورون پیشنهاد می کند که تماس های گرم و در آغوش کشیدن و گرفتن دست ها قبل از شروع یک روز سخت می تواند شما را در طول روز محافظت کند.

انسانها موجوداتی اجتماعی هستند، همانطور که در تحقیقات مختلف ثابت شده است که آنهایی که در زندگی دوستانی برای خود دارند، و همچنین آنها که ازدواج کرده اند، سالمتر هستند. ما به ارتباطات اجتماعی احتیاج داریم و این ارتباطات شامل لمس کردن، حتی فراتر از ظرفیت یک زوج است. مثلاً این واقعیت که نوزادان از تماس های پوستی مستقیم با مادرشان فایده می برند و رشد بهتری خواهند داشت را در نظر بگیرید.

مثالی که گفته شد یک تحقیق کره ای بود که روی نوزادان پرورشگاهی انجام شد. آندسته از نوزادان که 5 روز در هفته و به مدت 4 هفته، 15 دقیقه بیشتر صدای زنانه شنیدند، ماساژ و ارتباط چشمی مستقیم داشتند، بعد از گذشت چهار هفته و در سن 6 ماهگی، وزن و قد بیشتری اضافه کردند و شکل گیری سرشان نیز بهتر بود تا آنهایی که این تحریک اضافی را نداشتند.

شواهد نشان داده است که تماس درمانی استرس و درد را در بزرگسالان کاهش می دهد و نشانه های بیماری آلزایمر مثل بیقراری، آواگری، قدم زدن های عصبی و از این قبیل را نیز کاهش می دهد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بغل کردن... همچنین   احساس خوبی به شما می دهد،  حس تنهایی را از بین می برد، بر ترس غلبه می کند،  دریچه احساساتتان را باز می کند،  اعتماد به نفس را بالا می برد، حس نوع دوستی شما را تقویت می کند، روند پیر شدن را کندتر می کند،  اشتها را فرو می نشاند،  استرس و فشارهای عصبی را کاهش می دهد، با بیخوابی مبارزه می کند، عضلات بازوها و شانه ها را شکل می دهد،  وجود فیزیکی شما را تایید می کند و...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:32  توسط امیر حسین | 

 این شعـر توسـط یک نوجوان متبلا به سـرطان نوشته شده است. او مایل است بداند چند نفرشعر او را می‌خوانند. این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی‌اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است.

رقص آرام

آیا تا به حال به کودکان نگریسته‌ید،  در حالی که به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

و یا به صدای باران گوش فرا داده‌اید، آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می‌کند؟

تا بحال بدنبال پروانه‌ای دویده‌اید، آن زمان که نامنظم و بی‌هدف به چپ و راست پرواز می‌کند؟

 یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته‌اید، آن زمان که در مغرب فرو می‌رود؟

کمی آرام تر حرکت کنید، اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید

زمان کوتاه است، موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

آیا روزها را شتابان پشت سر می‌گذارید؟ آنگاه که از کسی می‌پرسید حالت چطور است،

آیا پاسخ سوال خود را می‌شنوید؟ هنگامی که روز به پایان می‌رسد

آیا در رختخواب خود دراز می‌کشید و اجازه می‌دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره در کله شما رژه روند؟

سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید. اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.

زمان کوتاه است. موسیقی دیری نخواهد پائید

آیا تا بحال به کودک خود گفته اید، "فردا این کار را خواهیم کرد"

و آنچنان شتابان بوده‌اید که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟

تا بحال آیا بدون تاثری، اجازه داده‌اید دوستی‌ای به پایان رسد،

فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

آیا هرگز به کسی تلفن زده‌اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟

حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.

اینقدر تند وسریع به رقص در نیایید.

زمان کوتاه است. موسیقی دیری نخواهد پایید.   

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می‌دوید،  نیمی از لذت راه را بر خود حرام می‌کنید.

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید، گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.

زندگی که یک مسابقه دو نیست! کمی آرام گیرید

به موسیقی گوش بسپارید،  پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:59  توسط امیر حسین | 

کودکان چگونه با خدای خود راز و نیاز می‌کنند

روز کودک

ببینید بچه ها با چه زبان شیوایی با خدای خود راز و نیاز می کنند. زبانی که ما بزرگتر ها آن را از یاد برده ایم. بعضی هامان با دعای ندبه سر خود را گرم می کنیم بعضی با نماز، بعضی با ذکر، ...  ببینید با چه خلوصی با خدای خود رازو نیاز می کنند. بخوانید جملات زیر را تا با خواندن هر کدام از آنها یاد یک خاطره از زمان بچگی خود میافتید که با خود احنمالا زمزمه می کردید اگر بزرگ شدید آن کار را بکنید. حالا از این ها گذشته. کدامیک از شما به حداقل ۱۰ درصد از آرزوهای کودکیش رسیده؟ از دکتر شدن و خلبان شدن و اینها بگذرید... آرزوهایی شبیه جملات زیر را می گویم که حتما هر کدام از ما یک زمانی در ذهن داشته؟با هم بخوانیم...

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

ای خدایی که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتری! کاش دوباره آقای احمدی‌نژاد (!) به شهر ما می‌اومد و دستور میداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توی کوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاک بشه! (محدثه واحدیان / 7 ساله)

کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمی‌شدم به جای توپ‌هایی که همسایه‌مون پاره می‌کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

http://drhooman.blogfa.com/

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:12  توسط امیر حسین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
چون که بینم کودکی را من کنون
از درونم کودکی آید برون
هر کودکی خود یک جهان است، اجازه دهیم کودک ما کودکی کند و بزرگ شود نه آن که ما او را بزرگ کنیم. کودکان بنا به دلایلی موضوعی شد که ما بدان توجه کردیم و صد البته به کودک درون خود نیز توجه داریم

نویسندگان
امیر حسین
میثم
امیر
محمد رضا
زهرا
نجمه
پیوندهای مهم
دکتر ریسمانی یزدی، پدری برای ‌کودکان بی‌سرپرست
مرکزی برای دختران تهران
موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان
کتابخانه والدین
موسسه مادران امروز
کودکان
ترانه کودکانه
موزیک و ترانه کودکانه
ترانه‌های کودکان، مهری‌طهماسبی
ترانه‌های کودکی
ترانه‌های کودکان
ادبیات کودک و نوجوان
انجمن تصویرگران کتاب کودک ایران
بانک کودک و نوجوان
نونهال
صمد بهرنگی
کتابخانه تخصصی کودکان
انتشارات شهر قصه
سازمان نظام روان‌شناسی و مشاوره جمهوری اسلامی
وب‌سایت‌های روانشناختی جهان
کتابخانه بين المللي ديجيتالي کودکان
اطلاعات پزشکی کودکان
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
انجمن روانپزشکی کودک و نوجوان ایران
شعر، داستان و نقاشی کودکانه
کانون توسعه فرهنگی کودکان
انجمن حقوق کودکان ایران
موسسه مهرطه (نگه‌داری دختران بی‌سرپرست)
سایت بچه‌های ایران
بانک اطلاعات آموزش و پرورش ایران
عمو پورنگ
وبلاگ آموزش و پرورش
شورای کتاب کودک
انجمن نویسندگان کودک و نوجوان
وبلاگ کودکان(علمی، هنری)
فلسفه برای کودک و نوجوان
انجمن مطالعات برنامه درسی ایران
جزیره کودکان (علمی)
ماهنامه شهرزاد (کودکان، نوجوانان، مادران)
موسسه انتشارات قدیانی(کودک و نوجوان)
مرکز مطالعات ادبیات کودک دانشگاه شیراز
موسسه پژوهشی کودکان دنیا
موسسه چرخ و فلک (ناشر کتاب کودک ونوجوان)
نشر افق(ناشر کتاب کودک، نوجوان،بزرگسال)
بافرزندان(وسایل سرگرمی و بازی، کتاب و آزمایشگاهی کودکان)
فروشگاه اینترنتی دنیای تاتی(اسباب‌بازی، کتاب...)
لذت کاردستی(اولین سایت تخصصی کاردستی)
(تصویرگر کتاب کودک)cold silent
انتشارات خانه ادبیات
انتشارات پاورقی(ناشر کتاب کودکان و نوجوانان)
انتشارات پیدایش(ناشر کتاب کودکان و نوجوانان)
انتشارات رویش(ناشر کتاب کودکان و نوجوانان)
نقاشی و لبخند
کارتون 3000(کاریکاتور، فیلم،خبر)
کتابچه کارتون آیناز
بهار کودک(چند داستان ایرانی برای کودکان)
سلام بچه‌ها
مجید کارتون(هنری)
برزیل کارتون
سوریه کارتون
عرب کارتون
افغان کارتون
کاریکاتور انیمیشن
خدمات کتابخانه برای کودکان
گل آقا
سایت پائلوکوئلیو
پژوهشکده کودکان استثنایی
کوتاه و خواندنی
سروش کودکان
دانستنی‌های پزشکی دکتر سلطان‌زاده
نی‌نی سایت
همشهری کودکان
جدول کلمات متقاطع
انیمیشن
اسبم را برای خداوند می‌برم (رنگهایم. نقش هایم.واژه‌هایم)
ایران کارتون
مدرسه خوب معلم خوب والدین خوب
آذری یزدی (نویسنده کتاب کودکان)
Children‘s Literature in Education website
پایگاه کتاب‌های درسی مقاطع مختلف
پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش
نظام آموزشی کشورهای جهان
مجله اینترنتی هدهد
یادداشتهای کارتونیست مطبوعاتی(بجنوردی)
نشریه فرهنگی انتظار نوجوان
کتابخانه و کودکان
شعر کودک و نوجوان
ادبیات
عرفان نظر آهاری مدرس دانشگاه در حوزه کودکان، نويسنده
رضا هدایت کارشناس نقاشی و داستان کودکان
نورالدین زرين کلک نویسنده حوزه کودکان
دل نوشته‌های معلم مرتضی عابدی اردکانی
کودکانه‌ها
انجمن حمایت از حقوق کودکان
کتاب‌هایی برای کودکان
محمد رضا سرشار قصه‌گوی رادیو
کودکانه‌های ما دو تا
بهترین‌کتاب‌های کودکان
عید فرهنگی علمی برای کودکان
رويا بيژني، تصويرگر كتاب كودك
عباس ریاضی تصویرگر کتاب کودک
سایت دانش‌آموزی سازمان فضایی ایران
عمو علوی و شعرهایش
شبکه الاطفال و الاشبال الاسلامیه
تلویزیون بچه‌ها
کانون شادی برای بچه‌ها
جشن کتاب فصلنامه فرهنگی
ويژه داستان و نقد و بررسی ادبيات داستانی
از زندگی
مجله راه زندگی
خانواده سبز
مجله موفقیت
ترافیک، زهرا فیضی‌زاده
جاده سبز، پسر
فاطمه‌جوکار، عکاس‌وخبرنگار‌کودکان
ارسلان قاسمی، بازیگر نوجوان
ارسلان قاسمی وبلاگ دیگر
ترلان پروانه
محمد جواد عبدی، رادیو جوان
صدا و سیما
خبرگزاری آتی‌بان(فرهنگیان ایران،افغانستان و تاجکستان)
مدرسه
مدیریت نوین مدارس
نوشته‌های‌یک‌معلم،روانشناسی و اجتماعی
مهردادتویسرکانی، پژوهشگر، نویسنده
روانشناسی، مشاور خانواده
روانشناسی بالینی 2
روانشناسی رنگ
روانشناسی به زبان ساده
سیری در روانشناسی، کشمیری
روانشناسی و مشاوره
روانشناسی و آموزش و پرورش کودکان
همدردی، بزرگترین مرکز مشاوره تحت وب
وبلاگ روانشناسی و مشاوره عظیمی
هشتم ژانویه روز خدا
سرزمین سبز، روانشناسی
بازگشت به درون
Global March Against Child Labour
انجمن حمایت از کودکان کار
داروگ، کودکان و نوجوانان
ماهنامه کودک
سخنانی درباره موفقیت
تا فردا، پورتال اینترنتی کودکان
کریستین‌اندرسن‌نوبل‌ادبیات‌کودکان
bbc kids
yahoo kids
nasa kids
geographic kids
pbs kids
اطلاع رسانی از ادبیات کودکان و نوجوانان
دنیای کودکان و نوجوانان ایران
بانک اطلاعات ادبیات کودکان
نادر ابراهیمی نویسنده کودک و نوجوان
فرهاد حسن‌زاده، نويسنده و روزنامه‌نگار كودك و نوجوان
گروه تاتر خورشید، نمایش و ادبیات کودک
جیره کتاب
کلاس چهارمی‌ها
هادی پیکس، کودکان
جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان
انجمن حامیان کودکان کار و خیابان
كودك و نوجوان،سايت تبيان
کتاب کودک
بوکه بارانه
پایگاه خبری تحلیلی قاف
موزیک کارتون‌های بچگی
پارباپاپا و پارباماما
فیتیله جمعه تعطیله
میدان زنان
نشریه ادبی جن و پری
ماهنامه اینترنتی هزارتو
مردمان
هایکو
پارسی طب
دست دوم، بهمن مهران
تصویرگری
کلانتر کارتون
کلبه‌کاریکاتور، سیدمحمود‌جوادی
نجوا در گوش نسیم
پیلبان انیمیشن
انجمن درمانگران ایران
زبان فارسی
6 آهنگ تیتراژ کارتون های قدیمی
کتاب‌های کودکان
رادیوی کودک
آموزش و پرورش فراگير
دندانپزشکی به زبان ساده
گالری ایمان ملکی
اشعار عاشقانه،دل نوشته‌های نیایش
سایت کتب درسی افغانستان
شب بخیر کوچولو
اولین‌سایت‌بین‌المللی‌نقاشی‌کودک
كتاب كودك
شبكه آموزش سيما كودك و نوجوان
مشاور موفقيت
بهترين كتاب‌هاي كودكان
كودكانه هاي بهار
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان صحنه
تيهو، فرهنگي هنري
خاطرات روابط عمومي ايراني
عمو باربد، عمو پورنگ
راوی، وب سایت متابهای صوتی
انشای من و تو
بانک اطلاعات آموزش و پرورش ایران
شبکه رشد
ریاضیات مقدماتی و تخصصی
بانک سوالات دین و زندگی
مراجع عظام
نغمه های کودکانه
کودکانه
پیوندهای روزانه
ستاره كوچولو
بالاترین
زمزمه های من
جاده
نوشته‌های دختر کبریت‌فروش
کودکانه های امیر مهدی قدردان
پاورچین تا عشق، معاون یک مهدکودک
هیژا پسر کوچولوی سه ساله
یادداشت‌های یک دختر پانایی
غنچه های باغ بهشت زندگیمون
روستایی به نام قلبستان
گل‌های باغ بهشت
بابای فردا
نمک زندگی
چند کیلو امیدواری
داستان‌های وروجک و مامانی
خاطرات ماما و محمودی در سرزمین فراعنه
مامانی که نگران نی‌نی‌شه
مامان مهشاد
ملینا
الینا دختر کوچولو ما
ستاره کوچولو
ناگفته‌های آبجی کوچیکه
شیطنت دیوونه‌ها
حس قشنگ مادری
گل گلدون من
وبلاگ گروهی مادرانه
دنیای یک فرشته
نیلی
ستاره نقره‌ای
پریشان دل
شیطونی
صبا و ثنا
گوگول‌های سراسر دنیا
عزیز دل مامان و بابا
همه زندگی من، تینا و سینا(خاطرات زندگی)
من و پسرم
چهار تا تخم‌مرغ ریزه و میزه
کتابخانه و کودکان
فرزندان ما
رویاهای رنگی(نقاشی،شعر)
پرستار کودک
کودکان ایرانی
دل نوشته‌های یک کودک خیابانی
خانوم حنا
چگونه کودکم را بزرگ می‌کنم
خاطرات با امیر پارسا
داستانک‌ها
پسر کوچولوی ما
نی‌نی سایت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته‌های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آرشیو موضوعی
تربیتی و روانشناسی
فرهنگی‌هنری،‌فیلم،داستان،‌شعر
پزشکی
سلامتی و تغذیه
آموزشی، مدرسه و معلم
والدین، ‌برادر و ‌خواهر
انجمن‌و‌نهادهای‌مرتبط
خاطرات،تجربه‌ها، حوادث
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
Type Writer Status Bar