![]() |
![]() |
|
| ...و فراموش نکنیم که تجربه کودکی، سناریوی زندگی الان هم هست |
|
داستانکی از معلم و شاگردی سخت آشفته و غمگین بودم…
به
خودم می گفتم:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 16:40 توسط امیر حسین |
|
|
زنگ «پنج فرمان» مدارس دخترانه به صدا درآمد: ندو، نخند، نپر، نرقص و نخوان مریم نورائی نژاد-29 شهریور 1390 روزهای پایانی شهریور و آغازین مهر، برایم یادآور احساسات و خاطرات عجیب و بعضا" تلخی است که هرساله در همین روزها تکرار و تکرار می شوند. احساساتی که ریشه هایش در همان کودکی ام باقی مانده اند و کمکی به تنومند شدن ساقه و شاداب تر شدن برگ های دیدگاه هایم نکرده اند. به مهر و مدرسه که فکر می کنم می بینم انگار هنوز هم دورم از همه آنچه باید تجربه می کردم و مدرسه با همان ساختارش نگذاشت. زنگ صدای تحکم آمیز ندو، نخند، نپر، نرقص و نخوان هنوز هم در گوشم می زند. چون من دختر بودم. همین 5 فرمانی که به نظرم آنقدر تعیین کننده و سرنوشت سازند که انگار می توان به واسطه آنها نه تنها سرنوشت من، بلکه سرنوشت یک جامعه را هم تغییر داد.
راستی چرا به ما اجازه نمی دادند در حیاط مدرسه بدویم؟ ما که حیاط مدرسه مان خیلی هم بزرگ بود. چرا هیچ خاطره ای از خندیدن با صدای بلند در مدرسه ندارم؟ آیا می شد در همان سال های دبستان مسابقه ای برگزار شود که در آن هر کس بیشتر پرید، برنده باشد؟
یادم هست که لوبیا می کاشتیم و می بردیم مدرسه. حتما قرار بود با کاشت لوبیا که حداکثر سه روزه سبز می شد، نحوه رویش را یاد بگیریم. چرا هیچ وقت، کسی نگفت بیائید یک درخت بکارید یا حتی یک گیاهی که عمرش کمی بیشتر از لوبیا باشد؟ حالا با خودم می گویم همان لوبیا کاشتن ها و دو روزه سبز شدن ها بود که رفت در مغز ما و هنوز هم که هنوز است خلقیات ما را جوری شکل داده که دلمان می خواهد دو روزه به همه مطلوب هایمان برسیم! بی آنکه حاضر باشیم کمی هم صبر و بردباری را در این رسیدن ها تجربه کنیم.
یادم هست بسیار از جغرافیای زمین خواندیم. یاد گرفتیم مهمترین رود افغانستان را، پایتخت کنیا را و محصول صادراتی کوبا را. اما هیچ درسی در مورد شناخت از حتا یک سانتی متر جغرافیای بدن مان نگرفتیم. چون ما دختر بودیم. همین بدنی که سالیان سال است با آن زندگی می کنیم و اصلا" زندگی مان به آن بند است. همین بدنی که در لحظه لحظه زندگی مان حضور دارد و ما چیز زیادی از آن نمی دانیم. از خودم می پرسم حتا اگر سیستم آموزشی با یک سیاست کلان، راه دانستن از واقعیتی چون بدن را بر ما بسته بود؛ اما دراین میان معلم هایمان چه می کردند آن روزها؟ آیا تلاش برای دادن سرنخ هایی به ما از آنچه واقعی بود و هست اینقدر سخت بود که من حتی یک معلم را هم به خاطر ندارم که یکبار درسی جز آنچه در کتاب بود به ما داده باشد؟ حالا به این فکر می کنم برای دختری مثل من دانستن از جیحون افغانستان، نایروبی کنیا و شکر کوبا؛ تا چه حد می تواند به زندگی انسانی تر من در مقایسه با دانستم از یک ویژگی فیزیولوژیکی بدنم کمک کند.
هیچ به یاد نمی آورم کسی در مدرسه برای یکبار هم که شده به من گفته باشد: "صاف بشین مریم" من که هیچ، حتی یادم نمی آید برای یکبار هم که شده در آن سالهایی که بدنم مثل سایر همکلاس هایم در حال تغییر و تحول ظاهری بود و ناخودآگاه همه جا مچاله می نشستم و قوز داشتم؛ هیچ معلمی یک توضیح 5 دقیقه ای راجع به شرایط جسمانی این نوع نشستن به ما دخترها بدهد. به این فکر می کنم که اصلا" نمی خواستیم کسی بیاید و برایمان شرح بدهد که حواس تان باشد که قوز کرده نشستن چه پیامدهای روانی منفی و چه آثار مخربی بر روی شخصیت تان دارد، اما کاش فقط یکی از معلم هایمان بودند که به زبان ساده به ما می گفت: وقتی قوز می کنید و با قوز می نشینید؛ ستون فقرات تان با ایراد شکل می گیرد. فقط همین و حتی نه بیشتر.
هنوز هم خوب یادم هست که یک روز معصومه که سر نیمکت می نشست؛ وسط درس و در همان حالت نشسته به زمین افتاد. انگار کسی او را بلند کند و به کف کلاس بکوبد. کلاس به هم ریخت و معلم بهداشت آمد و زنگ زدند اورژانس و معصومه را بردند خانه. فردا او اما سرحال دوباره در کلاس درس حاضر شد. دریغ از یک توضیح کوچک که مشکل معصومه آن روز چه بود؟ بچه ها به هم می گفتند غش کرده؛ غشی است. شاید اگر آن روز یکی از معلم هایمان با چند جمله ساده و کوچک راه ذهن مان را به چنین واقعیتی بازکرده بود؛ امروز که در اتوبوس دختر جوانی دچار این حالت شد؛ این جمله به گوش نمی رسید که: "بهش دست نزنید؛ نجس است"!
راستی چرا معلم هایمان هیچ چیزی را به ما نمی گفتند؟ نه اینکه هیچ نگویند که قطعا" گفته اند و زیاد هم گفته اند. منظورم از این هیچ؛ همان مسائل کوچک و ساده ای است که این همه امروز خلاء اش در زندگی عادی مان احساس می شود. مگر در این نوع گفتن ها چیزی جز آگاهی و دانش نهفته بود؟ مثلا" اگر ما از واقعیات فیزیولوژیک بدن مان به عنوان یک دختر چیزی یاد می گرفتیم به کسی لطمه می زدیم یا نان کسی به این واسطه آجر می شد؟! چرا ما حتی یک روز آزاد هم در آن 9 ماه تحصیلی نداشتیم؟ چرا برای یک روز هم که شده به ما اجازه نمی دادند با ناخن های لاک زده به مدرسه برویم تا حالا کمی کمتر از این، مرگ رنگ را در زندگی مان شاهد باشیم.
چرا نقاشی نکشیدیم و خط ننوشتیم؟ اینقدر نقاشی نکشیدیم و خط ننوشتیم که حالا هرجا مداد رنگی می بینیم دل مان می خواهد از فرط هیجان جیغ بکشیم و بازهم نمی کشیم. چرا برای همه نمره های خوبی که می گرفتیم جایزه هم داشتیم اما هیچ وقت اجازه نداشتیم مثلا صدای مان را حتا برای همدیگر به معرض داوری بگذاریم؟ شاید اگر می توانستیم گاهی وقت ها و فقط گاهی وقت ها که دلمان خواست، فقط کمی آواز بخوانیم؛ الان در حلقه دوستان مان با بیش از یک "آیناز" با یک صدای رویائی روبرو بودیم. باز هم حتما" چون ما دختر بودیم و برای دخترها خیلی از کارهای عادی هم ممنوع بود و هست.
کارهای ساده ای مثل دویدن، خندیدن، پریدن، رقصیدن و خواندن. معلم هایمان کجا بودند؟ آنها چه می کردند؟ آیا به ذهن شان نمی رسید گاهی ورای آنچه حاکم است، حرفی بزنند؟ آیا به این فکر نکرده بودند که می شود یک جلسه کتاب را بست و از بچه ها خواست حرف بزنند؟ آیا هنوز هم در مدارس دخترانه، همان شرایط زمان تحصیل ما غالب است؟ با همان شدت و حدت؟ ای کاش نباشد. خدا کند بین معلم ها، معلمی هم پیدا شود و با خودش بگوید چون دانش آموزانم دختر هستند باید خیلی چیزها را با آنها در میان بگذارم؛ حتی در حد یک اشاره گذرا و باز کردن یک فایل ذهنی برای خندیدن دخترها....
کار به کجا رسیده که در آرزوهایم هم فقط به یک معلم با چنین ویژگی هایی قناعت می کنم، و دعا می کنم همان یک معلم هم پیدا شود. با خودم فکر می کنم این بار شاید با یک گل بهار شود و با وجود همان یک معلم، حتا شده از میان میلیون ها حلقه دوستانه، فقط در یکی از حلقه های دخترانه، «آیناز» تنها نباشد و از او چندین و چند نمونه وجود داشته باشد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 15:40 توسط امیر حسین |
|
|
سؤال های کودک در حین تماشای سریال ایرانی ! «بابا جون؟» «جونم بابا جون؟» «این خانمه چرا با مانتو خوابیده؟» «خب... خب... خب حتما اینجوری راحتتره دخترم.» «یعنی با لباس راحتی سختشه؟» «آره دیگه، بعضیها با لباس راحتی سختشونه!» «پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتی؟» «.......هیس بابایی، دارم فیلم میبینم.» « باباجون، كم آوردی؟!» «نه عزیزم، من كم بیارم؟ اصلا هر سوالی داری بپرس تا جواب بدم.» «خب راستشو بگو چرا این خانمه با مانتو خوابیده بود.» «چون خانم خوبیه و حجابشو رعایت میكنه.» «آهان، پس یعنی مامان من خانم بدیه؟» «نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبیه.» پس چرا بدون مانتو میخوابه؟» «خب مامانت اینجوری راحتتره.» «اون آقاهه هم چون میخواسته حجابشو رعایت كنه با كت و شلوار خوابیده بود؟» «نه عزیزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد.»
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 16:4 توسط امیر حسین |
|
|
درد چشم ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميكرد كه از درد چشم خواب بچشم
نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما
نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان
درد خود را مراجعه به حکیم بزرگ ميبيند. وي به حکیم بزرگ مراجعه ميكند و او نيز پس
از معاينه وي به او پيشنهاد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند. وي پس از
بازگشت از نزد حکیم بزرگ به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ
سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي كند . همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه
را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و
مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته
چشم دردش هم تسكين مي يابد. بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از حکیم بزرگ وي را
به منزلش دعوت مي نمايد. حکیم بزرگ نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد
ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند. او
نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين
يافته ؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين
مداوايي بود كه تاكنون داشته." حکیم بزرگ با تعجب به بيمارش ميگويد بالعكس
اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام.
براي مداواي چشم دردتان، تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري. تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 15:25 توسط امیر حسین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 16:31 توسط امیر حسین |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 16:27 توسط امیر حسین |
|
|
امروز روز تولدته پدرم آلفرد اخیرا همسر خود را از دست داده و با تنها دخترش که 6 سال دارد زندگی میکند. او در یک شرکت تجاری کار میکند و زمانی که در شرکت است ناچارا دخترش را در خانه تنها میگذارد. شرایط ناشی از فوت همسرش باعث شده تا تمرکزی بر رو ی کارهایش نداشته باشد و بدین ترتیب امورات از دستش خارج شده و زندگی اش بحرانی گردیده . این داستان مربوط به یک روز فراموش نشدنی و تلخ در زندگی آلفرد است آلفرد بعد از یک روز کاری سخت و پر تلاتم از شرکت خارج میشود .او که از فشارهای زندگی خمیده شده و روز کاری خوبی را هم سپری نکرده به سمت خانه حرکت میکند و در راه تمام افکارش درگیر با پروژه های شرکت و مشکلات پیش آمده آن است . او متوجه میشود که به جلوی درب منزلش رسیده و دستش را در جیبش میکند تا کلیدش را بیاورد اما کلید در جیبش نیست ! از شدت خشم چهره ی آلفرد به سرخی زده و بدنش به لرزه در آمده که ناگهان کلید را داخل کیف دستی اش پیدا می کند، با همان عصبانیت وارد خانه میشود . با دیدن این صحنه آلفرد در جای خود خشک میشود !!!! ؟؟؟؟؟ آلفرد به محض ورود به پذیرایی چشمش به دیوار مقابل میافتد که بخشی از کاغذ دیواری آن پاره شده و روی دیوار نیست . او که از این موضوع مات و مبهوت مانده بی حرکت میماند و در همین هنگام دختر 6 ساله ی او از اتاق بیرون آمده و با صدای کودکانه به استقبال پدر میرود و بسته ای مچاله شده در دست دارد که همان کاغذ دیواری بریده شده است دخترک: سلام بابایی جونم، اومدی آلفرد که از شدت خشم گوشهایش هم سرخ شده منتظر میماند تا دخترک به او نزدیک شود و سیلی محکمی به گوش او میزند ،به طوری که کودک به سمت دیوار پرت میشود و با صدایی فریاد گونه میگه: کاغذ دیواری رو پاره میکنی؟ پوستی ازت بکنم که جرات نکنی از بغل دیوارم رد شی. برای چی کاغذ دیواری رو پاره کردی؟ دخترک که از شدت ضربه هنوز نتوانسته خود را از روی زمین بلند کند با نگاهی به جعبه کوچک که به طرف دیگر پرت شده بود با صدایی همراه با بغض و ترس به آلفرد میگه: آخه بابایی امروز تولدته. ادامه مطلب را بخوانید
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 15:31 توسط امیر حسین |
|
|
واقعا فکر می کنید اگر بخواهیم یک منوی غذا برای کودک خردسال بنویسیم چه مواردی می تواند باشدسرلاک، شیرخشک، فرنی، حریره اما با این حال لسیت ذیل را هم در ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 0:28 توسط امیر حسین |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 16:7 توسط امیر حسین |
|
|
در وبگردیم در شبکه جهانی به ویدیوی برگزیده یونیسف در سال 2007 برخوردم.
نکات جالبی در خصوص رفتار کودکان وجود داشت اینکه آنها آینه رفتار مایند دانلود ویدیوی برگزیده سال 2007 یونیسف |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 14:50 توسط امیر حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
امیر حسین امیر زهرا محمد رضا میثم نجمه |
| آرشیو موضوعی |
|
تربیتی و روانشناسی فرهنگیهنری،فیلم،داستان،شعر پزشکی سلامتی و تغذیه آموزشی، مدرسه و معلم والدین، برادر و خواهر انجمنونهادهایمرتبط خاطرات،تجربهها، حوادث |
|
RSS
|